خاطرات شهید
از زبان همرزمش (خدابخش عباسي) :
عنوان خاطره : ديدار معبود
در سال ۶۴ يك روز قبل از شهادت ايشان يك شب شهيد رسولي در حال سر زدن از چادر بچهها به آنها نيز اعلام ميكرد كه امشب بعد از شام در چادر من جمع شويد ميخواهم مسائلي را مطرح نمايم آخه ايشان فرمانده گروهان بودند .
وي آن شب از حال و هواي عجيبي برخوردار بودند ، شور و شوق و هيجاني داشتند كه به خوبي مشاهده ميشد و فكر و خيالش در دنياي ديگري سير ميكرد .
حدود ساعت ۸:۳۰ شب تمام بچهها در چادر ايشان شهيد رسولي جمع شدند همه دور هم نشسته بوديم بعد از سلام و خسته نباشيد شروع به صحبت كردند
وي اظهار نمودند كه اگر ميخواهيد در عمليات شركت كنيد بايد نهايت دقت و هوشياري را داشته باشيد هر كس كاري كه به وي محول گرديده انجام دهد ، گوش به فرمان باشيد و خداوند را فراموش نكنيد خدا نيز شما را فراموش نميكند .
در پايان يك موضوع را به عنوان شوخي مطرح نمودند به اين مضمون كه آنهايی كه مجرد هستند ميتوانند بروند بيرون (البته شوخي كردم )
خوب بچهها ميخواهم مسئلهاي را مطرح نمايم آيا قبول ميكنيد بچهها گفتند تا ببينيم موضوع چيست ايشان اضافه كردند ان شاءالله كه همه وفادار به عهد خود هستيد هر كس از ما شهيد شد اوني كه زنده ميماند از خانواده و بچههاي وي سر كشي و نگهداري نمايد .
يكي از بچهها به وي گفت مگر چه خبر شده كه شما اينطور حرف ميزنيد وي گفت : چون من فكر ميكنم
با همان نگاهها ميخواست خدا حافظي كند چون براي هميشه چشمهايش را بست و به ديدار معبودش شتافت و ما را با كوله باري از گناه تنها گذاشت و مسئوليت ما را سنگينتر نمود .
خاطرات شهيد از زبان سيد اسماعيل موسوي (همرزم شهيد)
تاریخ ۶۴/۹/۱۷ در هوايي كه بوي زمستان و سرماي استخوان سوز جنوب میداد با قطرات زلال باران دست به دست هم داده و فضاي پاييزي گناوه را زمستاني كرده بود
و در شرايطي كه سردي هوا باعث شده بود دندانهاي صدهاي جوان علاقهمند آماده اعلام به جبهه گناوه اي روي هم بند نشوند ، در ميان اشكهاي شوق هزاران مرد و زن گناوهاي بويژه كودكان و نوجوانان كه دست در دست والدينشان به بدرقه بسيجيان عاشق كربلاي ایران آمده بودند
از زیر كلام الله مجيد كه در دستان امام جمعه موقت و در جلوي درب بسيج مركزي قرار داشت عبور كرديم .
پس از بوسيدن قرآن همراه با صدها نفر عزيزاني كه عموماً كاپشنهاي يكديگر بر تن داشتند و پيشاني بندهاي زيبايي كه بر آنها عبارتي چون يا حسين (ع) ، يا زهرا (س) ، يا علي بن ابيطالب (ع) ، يا مهدي (عج) ، يا ابوالفضل العباس (ع) ، يا زينب (س) ، و … نقش بسته بود ، بر پيشاني داشتند و زيبايي خاصي به صفوف منسجم بسيجيها داده بود ،
در ميان باراني از الطاف الهي كه با باران اشك و گلاب هزاران مرد و زن گناوه اي مضاعف شده بود به سوي اتوبوسها حركت كرديم .
در نگاه صدها نوجوان و كودك گناوهاي موجي از شادي ديده ميشد كه علاقهمند به روزي بودند كه خود نيز پيشاني بند بر پيشاني خود ببندند و سوار بر اتوبوس عازم كربلاهاي جنوب و غرب كشور شوند
با مردم خوب و رزمنده پرور گناوه كه جمعي از خانواده معظم شهدا بويژه شهدا فتح المبين در ميان آنها بودند خداحافظي كرديم .
كاروان ما پس از طي مسافت گناوه ـ آبادان در محل مقر ناوتيپ ۱۳ اميرالمومنين (ع) در مارد مستقر گرديد .
جای در مقر نيروهاي ناو تيپ ۱۳ اميرالمومنين (ع) بود كه به عنوان مقر تاكتيكي استفاده ميشد و بسياري از نيروها در اين محل آموزشهاي مربوط به قايقراني را فرا ميگرفتند .
پس از استقرار در محل مقر تاكتيكي مقر مارد ، و مجهز شدن به ادوات و ابزار كاري و ملبس شدن به لباس رزم ، در گردان فتح سازماندهي شديم حدود ۸ روز آموزشهاي تكميلي قايقراني را طي نموده و به محل ماموريت يعني منطقه هور الهويزه اعزام شديم
و در آنجا در يكي از گردانهاي قايقي لشكر ۲۵ كربلا كه مسئوليت انجام امور قايقي آبراه شماره ۲ در منطقه شط علي را به عهده داشتند منتقل شديم .
مسئول گروهان شهيد بزرگوار حاج ناصر رسولي بود كه يكي از برنامههاي اين شهيد بزرگوار انجام گشتهاي دريايي، شناسايي و تهيه اطلاعات لازم از دشمن بود.
روزي از روزها به ما خبر دادند كه حاج ناصر در يكي از آبراهها با گشتهاي عراقي در گير شده و نياز به كمك سريع دارد .
هور الهويزه و مناطق آن نظير شط علي ، بتوي و اطراف جاده خندق قسمتي از آبهاي دريايي عراق بودند كه بخشي از آنها در عمليات خيبر و بخشي نيز در عمليات بدر آزاد شدند
و جهت سهولت در تردد ماشينهاي ترابري ، جادهاي در ميان آبها بويژه آبي كه عراق وارد دشتها و زمينهاي خشك نموده بود توسط سنگر سازان بيسنگر احداث شد كه به جاده خندق معروف شد
قسمتي از اين محور به جزيرههاي شمالي و جنوبي مرتبط ميشد كه در جريان عمليات خيبر آزاد شده بودند با مراجعت نيروها از محل حادثه این قضیه نیز به خير و خوشي گذشت و يك ساعت طول كشيد .
در بين نيروهايي كه از محل حادثه برگشتند برادر حاج حسين غلامي پدر شهيدان عليرضا و محمد غلامي كه در اين سفر به درجه جانبازي نائل شد حضور داشت .
در منطقه شط علي خشكي مناسبي وجود نداشت . از تنها محل موقت براي اسكان به وسيله نصب چند چادر استفاده ميشد .
حاج حسين غلامي به بنده فرمودند : سيد يك كمپوت برايم باز كن : بحمدالله وضعيت امكانات تو كه كافي مناسب بود و تعدادي كمپوت براي عزيزان تدارك ديده شده بود .
من حس عجيبي پيدا كرده بودم ، مرتباً سفارش ميكردم كه برادران از كمپوتها استفاده كنند و تعارف ميكردم براي كدامتان كمپوت باز كنم ؟
حاج حسين كمپوتش را مصرف كرد چند دقيقه بعد كه زمان خبر از ساعت ۲ بعد از ظهر ميداد غرش هواپيماي دشمن و صداي انفجار شديد همه را ميخكوب كرد .
ما نيروهاي قايقران نه سنگري داشتيم و نه پناهگاهي . تنها سنگر و جان پناه ما قايقهاي كوچك و بزرگ بود كه قايقهاي بزرگ را لنديگراف ميناميدند . منطقه مورد بمباران ، منطقه شط علي بود قسمتي از آبهاي هور كه در آنجا گردان قايقي مستقر بودند .
ما در حال استراحت در چادرهاي كوچك و موقت بوديم كه به دليل شرايط مكاني همه با فاصله اندك از هم قرار داشتند . حاج ناصر در يكي از چادرها كه به چادر فرماندهي معروف بود حضور داشت .
فاصله بين چادر فرماندهي تا چادر ما ۱۰ متر بود . صداي هواپيماهاي دشمن و انفجارهاي پي در پي همه را مات و مبهوت كرد. هواپيماهاي عراقي كه متوجه حضور يكپارچه قايقها در كنار هم در منطقه شط علي شده بودند به خيال اينكه قرار است با اين قايقها نيروهاي عملياتي جا به جا شوند و عملياتي صورت پذيرد به قايقها و چادرها يورش بردند .
راكتها پشت سر هم روي چادرها و در فضاي كم بين چادرها فرود ميآمدند جمعي كه تا چند دقيقه پيش در كنار هم با حلوا و شيريني از خاطرات سنگر و حضور در جبهه با هم سخن ميگفتند
اينك در زير بمباران شديد و وحشتناك هواپيماهاي عراقي فرياد “يا زهرا (س) ، يا حسين (ع) ، و يا مهدي (عج) ” سر ميدادند و زمزمه لبشان ذكر ائمه بود . شدت انفجار به حدي بود كه من از هوش رفتم .
بعد از يك ساعت كه به هوش آمدم متوجه شدم كه اكثر برادران قايقران مجروح شدهاند . گرمي شديدي در بدنم احساس ميكردم ، وقت چنداني نداشتم تنها با صدايي ضعيف سراغ حاج ناصر را گرفتم . و صدايي ضعيف و بغض آلود جواب داد حاج ناصر رفت و به دانشآموزان شهيدش پيوست .
اين خبر آنچنان سنگين بود كه دوباره بيهوش شدم ساعتي بعد كه به هوش آمدم ديدم انگشتايي از هر دو پايم قطع شده اند گوشهايم ، دست چپم ، قسمتي از لگن و پايم هم زخمي شدهاند
سراغ بقيه دوستان را گرفتم آنها نيز هم مانند من مجروح شده بودند حاج حسين غلامي كه آمده بود تا به فرزندان شهيدش عليرضا و محمد بپيوندد به افتخار جانبازي نائل آمد يك پايش را در راه خدا تقديم نمود .
در جلوي چشمانم سياهي موج ميزد از كساني كه به مداواي ما مشغول بودند علت را پرسيدم متوجه شدم عراقيها در اين بمباران يك تانكر ۴ هزار ليتري سوخت را از بين بردهاند و ۳ دستگاه كمپرسي را در هم پيچيده و رانندهشان را شهيد كردهاند
حاج ناصر هم رفت .
سه روز بعد گناوه ماتمكده شد اشكها جاري شد بغضها تركيد ، ابرهاي گريه سرازير شد معلم و محصل بر سر و صورت زدند ، علمهاي سياه و بيرقهاي عزا شهر را سياه پوش نمود گنبد امام زاده هم سياه پوش شد
مردم لباس عزا به تن كردند و با صدای بغض آلود به فرياد در آمدند شهدا و گلستان شهداي گناوه بويژه دانشآموزان شهيدش به استقبال معلم و مديرشان آمدند ، مظفر، علي رضا عبد الرحيم ، ناصر ، ماندني .
روحش شاد یادش گرامی باد
خاطرات شهيد از زبان حاج خليفه فريدوني (همرزم شهيد)
عنوان خاطره : آخرين نماز
زمستان بود و سرماي هور العظيم و پناهگاه عزيزان و ماچادر بود ما در آنجا مستقر شديم تعداد ما ۲۲ نفر بود
فرمانده ما شهید حاج ناصر رسولی بود و همه به عنوان قايقران آماده خدمت بوديم در يك روز سرد زمستاني نزديكهاي غروب دلم سخت گرفته بود داشتم تنهايي زير لب زمزمه ميكردم
خداوندا به فرياد دلم رس كس بيكس تويي
مو مانده بيكس
همه گويند که طاهر كس نداره
خدا يار من و چه حاجت كس
يك مرتبه متوجه شدم حاجي رسولي تنهايي دارد قدم ميزند وبا خود زير لب زمزمه دارد . خودم را به او رسانيدم گفتم حاجي جان جانم فدايت آقا جان امروز عصر يك حال و هواي ديگري داري آهي كشيد و گفت دلم براي پيرزن (مادرم) سخت گرفته
و علتش هم اين است اين بار كه ميخواستم از او خداحافظي كنم رو به من كرد و گفت ديگر رويت نميبينم مادر از آن روزي كه اين حرف را به من زده درونم بسيار مشوش است .
لبخندي زدم و گفتم بدلت بد راه نده ان شاءالله با پيروزي و سربلندي بر ميگرديم و تا ميتواني خدمت به مادر كنید و ادامه دادم همه جا خداست
درست است اين شير زن غير از تو هيچكس ندارد اما خدا هست گفت فلاني مسئلهاي كه مرا رنج ميدهد اين است كه اين زن (مادرم) تنها دلخوشیش منم و بعد از من به سر او چه خواهد آمد .
به هر حال آن روز غروب شد و نماز مغرب و عشاء را به امامت حاجي رسولي خوانديم و بعد از آن دعاي پر فيض كميل را زمزمه كرديم و بعد از آن عزيزان به چادرهاي خود رفتند تا استراحت كنند صبح زود به فرمان حاجي به سوي خط حركت كرديم
نزديكيهاي ظهر بود و صداي وحشتناكي همه را به خود آورد و آن صدا صداي راكتها و بمبهايي بود كه سنگر ياران (چادرها ) را در هم پيچيد در اين ميان فقط حاجي به شهادت رسيد و بقيه ما مجروح شدیم.
صحنه بسيار وحشتناكي از مجروح شدن عزيزان بود و در ميان ۲۲ نفر خداوند فقط حاجي را انتخاب كرد راستي چه انتخاب شايستهاي زيرا خداوند فرمودند ان الله اشتري من المؤمنين انفسم و اموالهم بان لهم الجنة
همه جا آتش و دود بود و خون . حاجي بر اثر تركش راكت سخت مجروح شده بود همچنان ميناليد و فريادرسي نبود ناگهان يك بار حاجي چشم باز كرد و گفت فريدوني ( كه بنده باشم ) و بعد از آن جان به جان آفرين تسليم گفت .
راستي ديگر ماندن برايمان در هور بدون حاجي ارزشي نداشت و بدون حاجي خيلي سخت ـ بهر حال حاجي به شهادت رسيد ـ
حاجي را بعد از چند روز به گناوه آورديم وبا همان لباس خونين دفن كرديم و دوباره برگشتيم اما فكر و حرف حاجي تا قيامت در گوشم ـ
روحش شاد و راهش پر رهرو باد



