
شهید محمد جعفر سهیلی
نام پدر :حيدر
تاريخ تولد :1347/01/01
تاريخ شهادت :1365/10/04
محل تولد : گناوه
محل شهادت :جزيره سهيل – عملیات کربلای 4
آرامگاه : گناوه
_______________________________________________________________________________________________
زندگی نامه شهید
شهيد محمد جعفر سهيلي فرزند حيدر در سال ۱۳۴۷ در روستای احمدحسینی در خانواده اي مومن و متدين به دنیا آمد. دوران ابتدایی را در آن روستا به اتمام رساند و سپس برای ادامه تحصیلات به بندر گناوه آمد.
دوران راهنمایی را در مدرسه ارشاد پشت سر گذاشته و دوره متوسطه را تا سال دوم در رشته ادبيات در دبيرستان شهداي فتح المبين گذراند.
وي با علاقه شديدي كه به سپاه و بسيج داشت جذب پايگاه مقاومت بسیج صاحب الزمان محله سادات گناوه شد و در آنجا فعاليت خود را آغاز نمود او فردي مومن و با تقوا و شجاع و عاشق انقلاب و امام بود.
شهید طاقت ماندن در شهر را در حالی كه جبههها نياز به نيرو داشتند نداشت و داوطلبانه و عاشقانه لباس مقدس بسيجي پوشيد و طی پنج مرحله و به مدت ۲۱ ماه در جبهه هاي نور عليه ظلمت حضور یافت.
اولین بار در سال سوم راهنمایی به جبهه اعزام گردید و آخرين بار نیز در تاریخ ۶۵/۹/۹ به جبهه هاي جنوب اعزام و در تاریخ ۶۵/۴/۴ در عمليات كربلاي ۴ شركت نمود و بعد از جنگيدن در راه حق پیکر مطهرش مجروح و در جزيره سهيل مفقود گرديد .
سرانجام در مورخ ۷۹/۵/۳۰ پيكر مطهرش تفحص و به شهرستان گناوه منتقل و در كنار ديگر دوستان شهيدش با تشيیع با شكوه مردم شهيد پرور به خاك سپرده شد .
يادش گرامي و راهش پر رهرو باد
_______________________________________________________________________________________________
خاطرات شهید
خاطره از همرزم شهید ( یدالله غلامی)
نميدانم از كجا شروع كنم ، از كجاي صفاتش بگويم . زبانم قاصر است و عقلم محدود است
دستانم ميلرزد آخر ، محمد جعفر همانند كتاب شيريني و جذابي بود كه حقير فقط چند صحفهاش را توانستم بخوانم .
ايشان نمونه يك انسان كامل بود ، او انساني به تمام معنا بود ، او پرندهاي سبكبال بود كه چه آسان از اين قفس پر گشود و به اوج آسمانها پرواز كرد .
از دوران نوجواني محمد جعفر شروع ميكنم .
اوايل او را نمي شناختم ، او در يك تيم محلاتي به نام « قنبر» بازي ميكرد روزي به نزد اين تيم رفتيم ـ پشت دروازه ايستاده بوديم
هيچكدام از بازيكنان به من تعارف نميكردند كه بروم با آنها فوتبال بازي ميكنم . نوجواني آمد پهلويم گفت : چرا نميآيي بازي كني .
گفتم : فكر كنم هر دو تيم كامل باشند و من اضافه باشم ايشان از بازي خارج شد و جايش را به من داد . از آن روز من و جعفر با هم صميمي شديم .
هر دوي ما عضو پايگاه صاحب الزمان بوديم در مدرسه ی ايمان درس ميخواند و در اوقات فراغت هم بيشتر مواقع با هم بوديم .
حدود سالها ۶۳ بود و مدرسهها تعطيل بودند تابستان بود . من و جعفر براي داشتن پول تو جيبي و خريد لوازمات مدرسه مجبور شديم در يك شركت كه وظيفه آن زير سازي اسكله گناوه بود كار كنيم .
معمار اين شركت مرا به علت كم سني ميخواست اخراج كند . جعفر نزد معمار رفت و به او گفت : يدالله دوست صميمي من است و اگر قرار باشد او اخراج شود من هم ديگر نميآيم .
آخه ، جعفر يكي از كاركنان زحمتكش اين شركت بود و معمار چون نميخواست او را از دست بدهد مجبور شد مرا نيز بپذيرد .
جعفر در پايگاه بسيج نمونه بود همه بچههاي پايگاه خوبيهاي او را فراموش نخواهند كرد . در مدرسه از دانشآموزان خوب كلاس بوده در زمين فوتبال اخلاق عجيبي داشت
اگر در زمين فوتبال بازيكني عمداً روي او خطا ميكرد اين جعفر بود كه پايان بازي ميرفت و از او معذرت خواهي ميكرد .
كينه هيچ كس را به دل نمي گرفت . خيلي مواقع از خودگذشتگی نشان می داد. در جبههها حضور فعال داشت . هميشه برايم از جبهه تعريف ميكرد .
آخه آن موقع سن من اقتضا نميكرد كه بروم جبهه ولي جعفر خيلي از سرگذشتش از جبهه برايم ميگفت : حتي ميگفت اگر در جبهه در محاصره عراقيها بيفتم حاضرم خودكشي كنم ولي به دست آنها نيفتم
ميگفت شهادت شيرين است . ولي تحمل شكنجه عراقيها را ندارم .
سال ۶۴ جعفر به جبهه اعزام شد . بعد از حدود يك ماه گروهي از بچههای پايگاه در اردویي بنام ديدار از جبهه راهي جبههها شدند .
من هم در اين اردو شركت كردم آن موقع ناوتيپ اميرالمومنين در منطقه اي نزديك آبادان بود به محض ورودمان جعفر به استقبالمان آمد و ما را به سنگر خودشان هدايت كرد . خيلي سرحال و خوشحال بود از اينكه چند روز آينده آنها را ميخواستند ببرند خط مقدم ،
يادم ميآيد در سنگرشان پذيرايي مختصري از ما كرد و شيشه شربتي در دست داشت و با آن با بچهها شوخي ميكرد .
سال ۶۵ بود جعفر همراه كاروان سپاه محمد (ص) به جبهه اعزام شد در همان ايام عمليات كربلاي 4 صورت گرفت .
خبر از مفقود شدن چند تن از بچه هاي پايگاه صاحبالزمان و ديگر رزمندگان در شهر پخش مي شد ولي هنوز چيزي معلوم نبود .
يك ماه بعد من هم همراه كاروان سپاهیان محمد (ص) به جبهه اعزام شدم يك راست سراغ جعفر را گرفتم گفتند او عضو گردان ابوالفضل بوده است
و وقتي به محوطه گردان رسيدم ديدم كه درب تمام چادرها بسته است و اين در حالي بود كه بقيه گردانها از منطقه عملياتي برگشته بودند سكوت عجيبي بر محوطه گردان ابوالفضل العباس حكمفرما بود
در محل چادر بچه های پایگاه صاحب الزمان عج به جاي چادر پرچم قرمزي برافراشته بودند آن موقع بود كه فهمیدم محمد جعفر آسمانی شده و اوج آسمانها پر کشیده است.
روحش شاد و راهش پر رهرو باد.
خاطرات شهید ۲
خاطره اي از زبان همرزم شهيد (جعفر محمدي) :
شبها قبل از عمليات رسم بر اين بود كه رزمندگان در دعاي كميل ، توسل و زيارت عاشورا ، آنقدر از درگاه حق تعالي التماس مي كردند كه شايد توفیق شهادت نصيب آنها شود .
عادت بر اين بود كه قرعه كشي مي كردند چهار قسمت : شهادت ـ اسارت ـ مفقود شدن ـ سالم برگشتن
يادم مي آيد كه در قرعه كشي ها اکثرا گزینه مفقود شدن بنام ايشان مي آمد و به شوخي مي گفت : تو چگونه قرعه مفقود شدن را براي من در مي آوری ، توي اين همه برگ ، فقط برگ مفقود را برای من بر مي داری .
و ياد دارم كه هميشه در همه حال مي گفت : خدايا اگر هر زمان از من راضي شدي فقط مرا به دست صدام و صداميان اسير نكن .
يك شب چهار شنبه دعاي توسل توسط شهيد سهيلي خوانده شد . حدود ساعت ۲ شب بود كه بيدار شدم طبق عادت هميشگی رزمندگان كه بلند مي شدند و نماز شب مي خواندند
ديدم شهيد سهيلي در سنگر نيست . فهميدم كه بيرون رفته و مشغول نماز شب است نشسته بودم كه بعد از چند دقيقه ديگر با عجله آمد و به من گفت صدايم زدي كاري داشتي ؟
گفتم خير من تو را صدا نزدم گفت : چرا به من گفتي بلند شو بيا توي سنگر . در همين گفتگو بوديم كه خمپاره اي در همان نقطه اي كه نشسته بود و نماز مي خواند خورد و منفجر شد .
به او گفتم حالا مي داني چه كسي تو را از آن نقطه بلند كرد . همان كسي كه توي دعاي ديشب داشتي صدايش مي زدي و التماسش مي كردي همان تو را از آن نقطه خطرناك بلند كرد .
خاطرات شهید۳
از زبان همرزم شهید
در تاريخ سال ۱۳۶۴ در تيپ ۱۴ كوثر گردان كميل در حالي كه در جبهه كوشك بوديم يك شب با محمد جعفر سهيلي به شناسايي دشمن رفتيم هر يك به وسيله دوربين مادون قرمز به طرف جلو نگاه مي كرديم ولي متوجه دشمن نشديم
در آن لحظه هنگامي كه محمد جعفر نگاه كرد چشمش به گروه شناسايي دشمن افتاد كه جلوي ما كمين كرده بود و آخرين نفر آنها مانده بود كه آن را ديد و به ما خبر داد . و ما بلافاصله برگشتيم
وقتي برگشتيم محمد جعفر را ديدم كه پشت خاكريز در يك گودال دعاي توسل مي خواند و من پشت سر آن رفتم و چيزي نگفتم و نشستم نزد ايشان
خوب که گوش دادم داشت درباره ديدن كمين دشمن از خداوند تبارك و تعالي سپاس گذاري مي كرد که چنين کاری را توفيق داده بود .
محمد جعفر سهيلي كه با سپاه محمد (ص) به تيپ ۱۳ اميرالمومنين آمده بود يك روز غروب در مقر (مارد) در كنار شط مارد آن را ديدم كه نشسته بود و داشت گريه مي كرد
وقتي كه بالاي سر ايشان رفتم به آن گفتم مگر دلت براي خانوادهات تنگ شده است ؟ گفت هر وقتي به رود مارد نگاه مي كنم كه اين طوري موج مي زند به ياد لب تشنه امام حسين(ع) مي افتد كه در صحراي كربلا آب را بر روي او بستن علي جان ، و آن را با لب تشنه شهيد كردن .
در جزيره شمالي فرودگاه آبادان كه نيرو هاي تيپ ۱۳ اميرالمومنين خودشان را براي عمليات كربلاي چهار آماده مي كردند در تاريخ ۶۵/۱۰/۳ آن به سنگر ما آمد من ايشان را به همسنگريهايم معرفی كردم .
يك شب قبل از عمليات بود در كنار همديگر نشسته بوديم و با همديگر درد دل مي كرديم شهيد محمد جعفر سهيلي براي ما مسئله دينی مي گفت و مي گفت كه ما بسيجيان بايد پشت سر امام امت خميني بت شكن باشيم و بسيجيان كاري نكنيد كه دشمنان اسلام شما را از خط رهبري جدا كنند .
بعد از همه صحبتها مرا به سنگر خودشان برد و مرا به همسنگريهايش كه شمسی دوخت ، كرمي ، نظري ،بودند معرفي كرد .
ما تا ساعت یک در شب عمليات در سنگر پيش هم بوديم و با هم صحبت مي كرديم محمد جعفر قبل از رفتن اين سفارشات را به من كرد كه اگر به منطقه عملياتي آمدي يك وقت چشمت به من افتاد كه زخمي هستم مرا به عقب ببر
خودت مي داني كه من اينجا نزديكتر از تو كسي را ندارم و اگر شهيد شدم باز هم مرا به عقب بياور و همه صحبتها بين من و او رد بدل شد .
عمليات ساعت ۳ شروع شد ما كه نيروهاي پشتيباني بوديم وقتي كه حرکت كردیم دم هاي صبح بود ناگهان بچه هايی كه از آن طرف خاك عراق مي آمدند خبر دادن كه عمليات لو رفته است .
آن موقع بود كه ديگر هيچ خبري از محمد جعفر نشد . من تا اين موقع اين حرفها را به هيچكس نگفته بودم تا اينكه در تاريخ ۷۹/۵/۳۱ از طرف بنياد شهيد شهر گناوه به ما خبر دادن پیکر پاك شهيد محمد جعفر سهيلي را بچه هاي جستجو گر پيدا كرده اند .
اين بود خاطره يك رزمنده دلاور يك انسان شجاع و به تمام معنا انساني كه چه آسان از پيش ما پر گشود و به اوج آسمانها رفت روحش شاد باد .
خاطرات شهید۴
از زبان همرزم شهید (مجید زمانی)
آذر ماه سال ۱۳۶۵ بود كه من و شهيد محمد جعفر سهيلي و چند تن از ديگر دوستان كه اكثر آنها نيز به جمع شهدا پيوستهاند تصميم گرفتيم كه به جبهه برويم .
پس از مذاكراتي بالاخره تصميم نهايي گرفته شد در تاريخ ۶۵/۹/۹ پس از دريافت لباس بسيجي سوار بر اتوبوس و عازم جبهه شديم .
در ميان بدرقه گرم مردم وزير باران سيل آسا از شهر خارج شديم .
درون اتوبوس كنار شهيد سهيلي نشسته بودم . از گناوه كه خارج شديم باران چنان شديد شد كه رانندگان ناچار شدند به محل فعلي بيمارستان گناوه كه آن موقع در اختيار سپاه بود و چند سال در آن قرار داشت بروند .
پياده شديم و به سالنها رفتيم . تازه وارد سالنها شده بوديم كه گردباد عظيمي سقف سالنها را از جا كند .
بالاخره با تمام شدن باران و گردباد سوار اتوبوس شديم و به سمت شيراز حركت كرديم . قصد داشتيم به تهران برويم و پس از ديدار با حضرت امام (ره) عازم جبهه شويم
ولي باران اين توفيق را از ما گرفت و با بسته شدن راهها نتوانستيم به تهران برويم . شب در شيراز مانديم و فرداي آن روز به سوي خوزستان و به جبهه حركت كرديم .
حدود هيجده روز در منطقه جراحي كه محلي در نزديكی ماهشهر است و قرارگاه در آن بود مانديم . در آن مدت به همراه شهيدان سهيلي ، كرمي ، شمسي دخت و نظري و تعدادي ديگر از دوستان زير سقف يك چادر زندگي كرديم و آموزشهاي خاصي را براي انجام عمليات دريافت كرديم
در تاريخ ۶۵/۹/۲۸ به سمت آبادان حركت كرديم . چند روزي در يك مدرسه در آبادان مانديم .
در تاريخ ۶۵/۱۰/۳ در وقت غروب ، براي انجام عمليات كربلاي ۴ به جزيره مينو در نزديكي آبادان رفتيم . من به همراه شهيد سهيلي و چندتن از ديگر دوستان در يك دسته رزمي حضور داشتيم .
من و شهيد سهيلي هميشه در كنار هم بوديم . عراقي ها از قبل زمان عمليات را فهميده بودند و لذا قبل از اينكه عمليات را شروع نماييم آنها به سمت ما آتش گشودند .
تا سحر تحمل كرديم سپس عمليات آغاز شد . ما پس از گذشتن از اروند وارد خاك عراق شديم تا خط سوم دشمن پيش رفتيم . وقتي هوا روشن شد تازه متوجه شديم كه در حال محاصره شدن هستيم .
عراقيها از طرف راست و چپ و جلو ما زير نظر داشتند ما فقط ميتوانستيم به پشت سرمان كه اروند رود بود ، عقب نشيني كنيم .
حدود ۳۰ نفر بوديم زير آتش دشمن قرار داشتيم دشمن بر ما مسلط بود . تصميم گرفتيم يك نفر يك نفر عقب نشيني كنيم و خود را از ديد دشمن خارج نماييم .
شهيد سهيلي نفر دوم بود که حركت كرد و از ديد ما خارج شد . نميدانيم در قسمت عقب ، كه بچهها خودشان را به آنجا ميرساندند چه خبر بود ، زيرا هيچ وقت آنجا نرسيديم
نفر چهارم من بودم حركت كردم ولي فقط ۱۰ متر رفته بودم كه با شليك موشك هليكوپتر زمين گير شدم و از ناحيه هر دو پا مجروح شدم و ديگر نتوانستم ادامه بدهم .
بچهها يكي يكي از كنارم گذشتند و به سمت عقب رفتند عصر همان روز در خاك عراق افتاده بودم تا اينكه عراقيها پس از پاكسازي منطقه من را پيدا كردند و با خود بردند
و در تمام چهار سال اسارت هيچ اطلاعي از سرنوشت دوستاني كه به عقب برگشته بودند نداشتم و فكر ميكردم آنها سالم به عقب برگشتهاند
تا اينكه از اسارت آزاد شدم و به ايران آمدم . وقتي سراغ عزيزاني چون سهيلي را گرفتم تازه متوجه شدم كه در آن عمليات برگشتي در كار نبوده و از آن جمع كه در محاصره بوديم ، فقط من اسير شده بودم ، و برگشتهام .
خاطرات شهید ۵
از زبان همرزم شهید
يك شب قبل از عمليات به سنگر شهید رفتم و از بچهها سراغ او را گرفتم . آنها به من گفتند كه همين الان اينجا بود ولي بيرون رفته و ما نمي دانيم كجا رفته است .
داشتيم از يك خرابه در جزيره مينو كه توسط ارتش بعثي عراق به وسيله توپ و بمباران هوايي خراب شده بود عبود مي كردم و يك دفعه صداي آرامي در آن خرابه به گوشم رسيد
تقريباً بعد از نماز مغرب و عشا بود به طرف آن رفتم ديدم شهيد سهيلي در آن خرابه دعاي توسل مي خواند
شب چهار شنبه بود . يك دفعه پشت سرش رفتم كه متوجه نشود . شنيدم در دعاي خود مي گويد : امام حسين (ع) ما بسيجي ها همه پيرو تو هستيم و در خط تو حركت مي كنيم چون كه تو سردار شهداي اسلام هستي.
و از خداوند تبارك و تعالي خواستاريم كه ما را هم در خط شهيدي مثل شما قرار بدهد و در آن لحظه كه سرش را برگرداند مرا ديد و به من گفت كه چطوري مرا پيدا كردي؟ من به او گفتم از همسنگريهايت سراغت را گرفتم و آنها گفتند كه بيرون رفته است
و وقتي از اينجا رد ميشدم كه به سنگر خودمان بروم صداي يك رزمنده به گوشم خورد كه دارد دعاي توسل مي خواند و من وقتي جلو آمدم قيافه تو براي من مشخص شد كه تو هستي .
بعد از اينكه دعا تمام شد مرا به سنگر خودشان برد و مرا به همسنگریهايش كه من الان اسم هاي آنان خاطرم نيست معرفي كرد .
و من يادم است كه چاي درست كرد و در يك كتري سياه كه بوسيله دود سياه شده بود براي من در يك شيشه مربا چاي ريخت و من به شوخي به او گفتم كه جعفر جان اين هم استكاني است كه براي ما آوردي
گفت : علي جان تو خودت مي داني كه اينجا جبهه است . و به شوخي گفت كه تو بيشتر از ما در جبهه بودي و وضعيت جبهه را ميداني . من گفتم جعفر جان شب عمليات به سنگر ما بيا كارت دارم تا با هم خدا حافظي كنيم.
شب عمليات ساعت ۱۰ كه گردان داشت آماده مي شد بعد از سازماندهي گردان به سنگر ما آمد . در كنار همديگر بوديم و صميمانه با هم صحبت مي كرديم و از فرداي عمليات حرف مي زديم و مي گفتيم سرنوشت فرداي عمليات چيست .
جعفر ميگفت : علي شب عمليات است چه آرزويی داري من به جعفر به شوخي گفتم امشب آرزويم اين است كه امشب بگذارند راحت تا صبح بخوابم .
گفت علي تو كه سابقه زيادي داري و در عملياتهاي مختلف زياد شركت كرده اي به شوخي به من گفت . مگر امشب از عمليات مي ترسي ؟
من گفتم كه مي خواستم بچهها خوشحال باشند و بخندند چون شب عمليات است به من گفت علي جان همانطوري كه ميداني گردان ما گردان ابوالفضل خط شكن است و شما در گردان كميل هستيد كه پشتیبان گردان ابوالفضل است
اگر به منطقه عملياتي آمدي و يك وقت چشمت به من افتاد كه زخمي هستم مرا به عقب بياور و خودت مي داني كه من اينجا نزديكتر از تو كس ديگري را ندارم
و اگر شهيد شدم مرا به عقب ببر و همه محبتها بين من و او رد و بدل شد و اين سفارشها را به من كرد. بعد از اتمام اين صحبتها هر كسی به گردان مربوطه خود رفت .
البته چون پدر و مادر و برادرانش منتظر او بودند كه شاید اسير باشد من آن وقت اين صحبتها را براي آنها نمي كردم چون كه آنها هنوز انتظار اسير بودن او را مي كشيدند …
گردان ابوالفضل كه خط شكن بود حركت كرد . شهيد سهيلي در گردان ابوالفضل مشغول خدمت بود . گردان ابوالفضل و گردان مالك و يكي از گردانها كه به خاطرم نيست حركت كردند .
گردان كميل كه ما بوديم يك ساعت قبل از آنها حركت كرديم و به ما دستور دادند كه الان منتظر باشيد تا از فرماندهي حركت شما صادر شود .
آن شب هر كس كه در گردان هاي خط شكن قوم و خويش داشت به فكر آنها بود . هيچ كس خواب به چشمش فرو نرفت .
نزديك ساعت ۳ شب که دستور دادند به طرف نهري كه در جزيره مينو بود حركت كنيم . وقتي به طرف نهر رفتيم گردان ابوالفضل همه از سطح اروند رود گذر كرده بودند .
نزديكي هاي صبح بود كه بعضي از بچهها كه از خاك عراق به جزيره مينو برگشته بودند خبر دادند كه عمليات و رفته است .
ما از آن روز تا غروب منتظر برگشت شهيد سهيلي بوديم ولي متاسفانه تا بعد از غروب آفتاب هيچ خبري از شهيد سهيلي نشد .
ما همچنان آنجا بوديم يك بار با آژانس سيار كه در آن منطقه بود ميرفتيم و بار ديگر به سر نهر مي آمديم وقتي كه آخرين نفر كه صابر فرمانده گردان ابوالفضل بود آمد من سراغ شهيد سهيلي را از او گرفتم
صابر كه فرمانده گردان بود چيزي از عمليات با من نگفت فقط گفت كه من چنين فردي كه تو نشان مي دهي نديدهام
من تا غروب آنجا بودهام و ندیدم جعفر از شط اروند به خاك ما بيايد من خيلي ناراحت شدم نه صبحانه و نه نهار خوردم .
بدنم از گرسنگي داشت ضعف ميرفت و با يك لاندكروز كه به طرف فرودگاه مي آمد با آن سوار شدم و به مقر خودمان آمدم .
وقتي فرمانده عبدالعلي غلامي پور كه فرمانده ما بود از من سئوال كرد علي كجا بودي كه تا اين موقع دير كردي ؟
گفتم منتظر پسر عمويم سهيلي كه در گردان ابوالفضل بوده و به آن طرف شط اروند رفته بوده بودم ولي خبری از آن نشد و من با ناميدي برگشتم .
روز بعد با مقر ناو تيپ ۱۳ اميرالمومنين در جراحي آمدم . چند روزي آنجا بودم . يك روز براي مرخصي به شهر رفتم و از آنجا به گاراژ مي رفتم چشمم در پياده رو به محمد هاشم برادر شهيد سهيلي افتاد
وقتي كه روبروي همديگر ايستاديم و با يك سلام عليك گرم گفتم : هاشم كجا ؟ او گفت كه آمدهام سراغ جعفر را بگيرم . به هاشم گفتم برگرد هيچ خبری از جعفر نيست .
وقتي من اين حرف را زدم ديدم كه در صورت هاشم غبار سنگيني نشسته است انگار داشت درد عجيبي را در كمر تحمل ميكرد .
با همديگر به طرف گاراژ آمديم . ديگر ادامه ماجراي جعفر بر زبانم سنگيني ميكرد كه به هاشم بگويم .
هر چند كه خودم بيشتر از آن ناراحت بودم تا از هنديجان رد شديم ماجرا را براي هاشم تعريف كردم .
جريان جعفر اين طوري بوده است كه من تا بعد از غروب آفتاب منتظر او بودهام ولي اثر از آن نبود . آن روز هوا خیلی سرد بود ولی سرماي آن روز بر من اثر نميگذاشت همهاش در فكر آن بودم كه محمد جعفر سهيلي به سلامتي به منطقه عملياتي برگردد و ما با خوشحالي به پيش پدر و مادر و برادرانش بياييم .
ولي من آن موقع فهميدم كه شهيد سهيلي پرنده اي بود به آٍسمان پرواز كرد و من در منطقه عملياتي جزيره مينو به طرف او نگاه مي كردم ولي دستم به جايي نميرسيد .
يادم به دعاي توسل محمد جعفر مي افتاد و ناراحتي بيشتری بر بدنم سنگيني مي كرد .
يادم به ساعتهايي ميافتاد كه جعفر براي خانه و فاميل تعريف مي كرد . يادم به ساعتهايي مي افتاد كه ۱۵ روز قبل از عمليات كربلاي ۴ در جزيره دسته جمعي با شهيد سهيلي در دعاهاي كميل و توسل و زيارت عاشورا شركت كرده بوديم .
يادم به شبهایي مي افتد كه شهيد سهيلي ما را به سنگر خود دعوت مي كرد و درباره جنگ و انقلاب براي ما صحبت مي كرد اما به هر حال شهادت او براي من و اقوام يك افتخار بزرگي است كه امروز آدم يك اقوامي داشته باشد كه در راه خدا شهيد شده باشد
ايشان درباره دامادي خود برايم مي گفت : در شبها و روزهايي كه در جبهه بود به او مي گفتم كه محمد جعفر قرار بود اين روزها تو داماد بشوي چرا به جبهه آمدي ؟
و او مي گفت شهادت براي من از هر چيزي شيرين تر است امروز اولين آرزوي من در اين عمليات از خداوند تبارك و تعالي شهادت است .
از بس انتظار شهادت را مي كشم ديگر انتظار عروسي را نمي كشم …
اين بود خاطره يك رزمنده دلاور ، يك انسان شجاع و با تمام معنا ، انساني كه چه آسان از پيش ما پر گشود و به اوج آسمانها رفت .
روحش شاد و یادش گرامی باد.
_________________________________________________________________________________________________
اشعار شهید
اي كه بر عكس مني ناز جوان مي نگري
يــا هــيچ داري زدل بــرادرانم خــبــري
نوجوان بودم و اميد بسي داشت دلـم
حيف ، صد حيف كه نديدم زجوان شهري
