
شهید ماندنی محمدی
نام پدر : سبزعلی
تاريخ تولد :1342/02/01
تاريخ شهادت :1361/01/02
محل تولد : گناوه – روستای رود شور
محل شهادت : جبهه شوش – عملیات فتح المبین
آرامگاه : گناوه
______________________________________________________________________________________________________________________________________________________________________
زندگی نامه شهید
شهيد ماندني محمدي در سال 1342 در روستای رود شور از توابع بندر ريگ در خانواده مذهبي و مستضعف پا به عرصه وجود نهاد . بعد از دوران طفوليت از سن 5 سالگي به مكتب رفت و قبل از اينكه دوره ابتدايي را به پايان برساند قرآن را فرا گرفت و در آن موقع نمازش را نیز مرتب ميخواند. علاقه زياد به فراگيري مسائل ديني داشت و با اينكه در سن بسيار كمي بود از هيچ كار و كوششی دريغ نميورزيد. اخلاق بسيار نكويي داشت و در آن دوران بچگي بسيار مودب و خوش رفتار و از صداقت خاصي برخوردار بود . رفتارش با ديگر بچههای هم سن و سالش و حتي بزرگترها فرق داشت . بگونه ای كه هرگاه اهل محل ميخواستند درباره اخلاق و رفتار كسي صحبت كنند رفتار و اخلاق او را مثال ميزدند .
در سال 1349 با خانوادهاش براي رفتن به مدرسه به گناوه آمد ، دوره ابتدايي را در دبستان دانش و دوره راهنمايي را در مدرسه راهنمايي انديشه به پايان رسانيد . و در دوران راهنمايي بر اثر فقر و محروميت هایی كه در جامعه مي ديد ،به ماهیت حكومت كثيف رژيم منحوس پهلوي پي برد و از بيعدالتيها كه در جامعه ميديد رنج ميكشيد و هيچ راهي هم نداشت و تنها سلاحي كه در دست داشت بقول خود همان گريه بود و در گوشهاي مينشت و به حال اين محرومان اشك ميريخت و اما اخلاق و رفتار چه در خانه و چه با ديگر دوستان اين بود كه اگر كسي با او چند مرتبه ملاقات و گفتگو ميكرد ديگر محال بود از او جدا شود
و همين خلق و خو و چهره ی نوراني وي باعث ميشد كه به آساني انسان مجذوب وی شود و هميشه ساده و و بيآزار زندگي ميكرد و غيبت كسي را نميكرد و خود را كوچكتر از همه مي دانست . وي با آمادگيهاي قبلي و ايمان وعشقی كه به مكتب اسلام داشت مدتي قبل از اوج گيري انقلاب اعلاميه ها و سخنان امام را پخش ميكرد و شعار مينوشت و در راه به ثمر رساندن انقلاب فعالیتهای زيادی مينمود و در پاسداري از انقلاب از هیچ چیز دریغ نمی نمود و در آن زمان كه دوره دبيرستان خود را طی می نمود و در سنگر مدرسه به مبارزه بر عليه نوکران غرب ادامه ميداد با تشكيل انجمن اسلامي در راه دفاع از انقلاب ميكوشيد و در اين راه لحظهاي کوتاه نمی آمد
در مقابل دشمنان اسلام مقاوم و استوار بود و با گروهک منافقين بشدت مقابله ميكرد و اجازه نفس كشيدن به آنان نميداد . شهید پس از شروع جنگ تحمیلی نیز درعرصه جبهه و جنگ رشادتهای زیادی از خود نشان داد و با حضور خود در جبهه های جنگ موجبات دلگرمی دیگر همرزمانش را نیز فراهم می آورد تا اينكه بعد از چندین بار حضور در جبهه های نبرد سرانجام در تاريخ 1361/01/02 در عملیات بزرگ فتح المبين به آرزوي ديرينه خود كه همان شهادت در راه خدا بود نائل آمد
يادش گرامي و راهش پر رهرو باد
______________________________________________________________________________________________________________________________________________________________________
خاطرات شهید
1. خاطراتي از خواهر شهيد
1-1. عنوان خاطره : فعاليت
زمستان بود و هوا خيلي سرد، ما تا پاسي از شب بيدار بوديم و بعد همگي خوابيديم من كه صبح از خواب بيدار شدم ناگهان چشمم به يك دست لباس خيس كه گوشه اتاق گذاشته بود افتاد با تعجب پرسيدم اين لباسهاي كيست ؟ گفتند مال ماندني است من كه تعجبم بيشتر شده بود با خودم گفتم ما كه ديشب تا ساعت 12 شب بيدار بوديم پس او كي آمد؟ همين سوال را از عمهام كردم عمهام گفت : بعد از اينكه همه به خواب رفتيم به خانه آمد و تمام لباسها و بدنش خيس بود . پرسيدم عمه چرا ؟ او ديشب در حال گشت زني با پاي پياده در شهر بوده كه با چند نفر منافق و ضد انقلاب درگير ميشود و لباسش پاره ميشود و براي اينكه لباسهايش را عوض كند به خانه می آید در مسیر چون شب بوده و آب گرفتگي در كوچهها و خيابانها بوده بخاطر تاريكی هوا در گودالهای آب افتاده بود و خدا را شكر كه سالم به خانه رسيده . من پرسيدم عمه جان حالا كجاست ؟ گفتند بعد از نماز صبح به سپاه رفت .
1-2. عنوان خاطره : كتاب قرآن
روزي ماندني از سپاه به خانه آمد من جلوي او دويدم و سلام كردم ايشان بعد از سلام و احوالپرسي از من پرسيد شما كلاس قرآن ثبت نام نكردهايد . من پرسيدم كجا ؟ او گفت دو خواهر بسيجي از طرف سپاه در مدرسه چاه جو (شهيد ثقفيان خو) كلاس قرآن گذاشتهاند برو شركت كن من گفتم قرآن ندارم ايشان با وجودي كه خسته و تازه از راه رسيده بود بلافاصله برگشت كه براي من قرآن بياورد . طولي نكشيد كه آمد و يك جلد قرآن آورد و جلوي من گرفت و گفت خط آن چطور است؟ من با ديدن خط آن احساس كردم كه كمي براي من سخت است و گفتم اگر يك قرآن ديگر بود كه خط آن راحتر باشد بهتر بود او بدون هيچ اخمي دوباره با موتورسيكلت رفت و بعد از چند دقيقه ديگر برگشت و قرآن ديگري را براي من آورد و در آن موقع هر دو راضي و خوشحال شديم و به اين ترتيب من به كلاسهاي قرآن راه پيدا كردم .
1-3. عنوان خاطره : بعد از سرنگوني رژيم پهلوي
روزي شهيد از بيرون به خانه آمد و بعد از سلام و احوالپرسي از مادر پرسيد : مادر شما امروز تنور روشن كردهايد و ايشان جواب داد بله من كه لبه باغچه نشسته بودم و نظاره گر ماجرا بودم ديدم كه برادرم به اتاقي رفت كه كتابخانهاش در آن بود و بعد از چند دقيقه از اتاق بيرون آمد و همراه با چند برگه و عكس كه در دستش بود به طرف تنور رفت و آنها را در آتش انداخت و وقتي مادر از او سوال كرد چه كار ميكني گفت : مادر اينها عكس شاه و نوشتههاي دروغيني بود كه رژيم شاه (طرفداران و خود شاه) به مردم ايران ميدادند .
1-4. عنوان خاطره : مريض شدن مادر
روزي ماندني به خانه آمد و مادرم را در بستر بيماري ديد و من نیز نگران كناري ايستاده بودم برادرم به مادرم گفت : آماده شو تا تو را به دكتر ببرم مادرم گفت : پسرم دكتر زياد رفتم و چند آزمايش هم دادهام و دكتر با دكتر كه فرق نميكند اگر خدا بخواهد خوب ميشوم ولي ايشان نگذاشت كه مادر به حرفهايش ادامه دهد و با لحن هميشگي كه لب خنده بر لب داشت و با اصرار زياد مادر را راضي كرد كه پيش دكتر برود به هر حال ساعت تقريباً 9 صبح هر سه با پاي پياده راه افتاديم و با هر سختي بود به گاراژ رفتيم و با ماشين برازجان سوار شديم و بعد از ساعتي به برازجان رسيديم و دنبال دكتر گشتيم تا اينكه به يك درمانگاه رسيديم
او از نگهبان سوال كرد كه دكتر مربوطه را دارد ، كه خوشبختانه داشت حالا ساعت 11 ظهر و هوا خيلي گرم بود و ما تا كارهايمان را انجام داديم ساعت 1 بعد از ظهر شد و ما به طرف گاراژ راه افتاديم چون از ظهر گذشته بود و ميبايست نماز می خوانديم پس به هر زحمتي بود جايي را براي نماز خواندن و نهار خوردن در مسافرخانهاي در طبقه دوم پيدا كرد و من و مادرم آنجا مانديم و برادرم رفت تا چيزي براي نهار بخرد و ايشان بعد از چند دقيقه برگشت و آنچه خريده بود به مادرم داد تا براي نهار آماده كند و بدون اينكه عجلهاي براي غذا خوردن داشته باشد به نماز ايستاد آنچنان با خداي خود راز و نياز ميكرد گويي خداي خود را در مقابل ميبيند و با آن سخن ميگويد
با وجودي كه فقط 16 سال عمر داشت و من 8 ساله بودم تحت تاثير قرار گرفته و هرگز آن صحنه روحاني را از ياد نخواهم بُرد و آنجا بودیم تا موقعي كه ماشين گناوهاي خواست حركت كند برادرم ما را برد و سوار ماشين شديم .با اين كه تابستان بود و هوا هم خيلي گرم بود باور كنيد انگار كه پيش دكتر نرفته بوديم بلكه به يك سفر سياحتي و تفريحي رفته يعني من نديدم از موقعي كه حركت كرديم برادرم حتي كوچكترين بدخلقي كند و يا حرف نااميد كنندهاي بزند بلكه مزاح و شوخي ميكرد و خودش هم فردي شوخ و بشاش بود آن روز هم از اميد و توكل به خدا حرف می زد و شوخي ميكرد تا به خانه رسيديم .
1-5. عنوان خاطره : نقاشي
ايام مدرسه بود و موقع امتحانات نزديك . خانم معلم از هر كدام از دانشآموزان خواسته بود كه يك نقاشي بكشد و بياورند و من خيلي از اين كار سردرگم مانده و نميدانستم چه بكشم ناراحت و غمگين بودم و آن روز خيلي به سختي سپري شد تا اينكه حلال مشكلات يعني ماندني آمد و خيلي خوشحال شدم و رفتم كنارش نشستم و از او خواستم كه برايم نقاشي بكشد ولي ايشان ابتدا قبول نكرد و به من گفت اين وظيفه خود تو است كه انجام دهي تا معلم كارت را ببيند و ارزشيابي كند و براي من توضيح داد كه چه چيزهاي را بكشم ولي من اصرار كردم و دوست داشتم ايشان از همان نقاشيهايش كه بر روي ديوار خانهيمان با قلم شمعي ميكشيد و همچون نگين انگشتري ميدرخشيد و جلوه اي ديگر به آن داده بود بكشد چون او در هنر نقاشي مهارت زيادي داشت
بالاخره او را راضي كردم كه برايم نقاشي بكشد و او يك قوري با رنگ آبي آسماني كشيد و من خيلي راضي و خوشحال بودم زيرا من ميدانستم كه ايشان هر وقت به خانه مي آمد وقت زيادي نداشت و بايد سريع به سپاه بر ميگشت ولي قبول كرد و آنرا براي من كشيد و بعد رفت ولي من هنوز آن نقاشي را بر نداشته بودم كه برادر كوچكترم كه در كنار من چاي ميخورد استكان از دستش افتاد و نقاشي من را كه خيلي دوستش داشتم خيس و كثيف كرد و من خيلي ناراحت شدم و گريه كردم ولي ديگر كاري از دست كسي ساخته نبود و مادرم به من گفت : چرا ناراحتي خودت دوباره آن را بكش . و بعد از اين حرف شروع به نقاشي كردم و مثل آن را در حد بهتر خودم كشيدم ، اتفاقاً از آن نقاشي درس خوبي گرفتم که خودم كارهايم را انجام دهم و نمره خوبي از آن نقاشي گرفتم و همين باعث شد كه براي هميشه در خاطرم ماندگار شود .
______________________________________________________________________________________________________________________________________________________________________
وصیت نامه شهید
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام بر پروردگار جهانيان مالك اصلي ، سلام بر جبرئيل فرشته خدا امین وحي او ، سلام بر محمد مصطفي خاتم پيامبران (ص) و سلام بر علي (ع) اولين كسي كه به پيامبر خدا ايمان آورد و ياري داد او را ، سلام بر حسين (ع) سالار شهيدان اين ايثارگر تاريخ اسلام ، سلام بر فاطمه و زينب (س) و بر اهل بیت علي و سلام بر ياران و رهروان پاكشان و سلام بر شهيدان اسلام و سلام بر رهبر عزيز امام خميني كه با حركت حسيني خود مسلمين و مردم جهان را بيدار كرد و اسلام را دوباره زنده كرد .
اي مردم تنها راه پيروزي و نجات اسلام پیروی از ولايت و امامت و پيروي از رهبري امام خميني نائب بر حق امام زمان (عج) است كه راه او همان راه اسلام اصیل محمدي (ص) و بشريت الهي است . و اي گروها و اي ملي گراها دست برداريد از اعمال زشتتان كه به يقين خواهيد يافت كه اين راه چیزی جزء نابودي نیست و به طرف اسلام محمدي (ص) بياييد والا حسابتان با مردم حزب الله خواهد بود .
اي مردم روحانيت اصیل و مبارز را ياري كنيد و از آنها جدا نشويد كه آنها پيشتازان اسلام و انقلاب اسلامي بودهاند كه شكست روحانيت شكست اسلام است. (امام خميني)
حال كه ميرود تا انقلاب اسلامي به پيروزي نهايي (يعني صادر شدن به تمام جهان) برسد و آمريكا که نتوانسته هدف شوُم خود را بر مسلمين ايران پياده كند و صدام خائن را به جان مسلمين انداخته و به درستي كه نميدانند چه سرانجام شوُمي دارند ، وظيفه ما حفظ و نگهداري اسلام و انقلاب اسلامي و محافظت از مرزهاي اسلامي است. وظيفه خودم ديدم كه در جنگ حق عليه باطل شركت كنم و اين جنگ را جهادي واجب بر خود دانستم و حال موفق شدم و اين سعادت نصيبم شده در سنگر اسلام ، در سنگر الله نشانه گیر قلب امريكا باشم ( معلم شهيد عليرضا غلامي ) .
خداوندا اگر سعادت اين را به من ميدهي و من قابليت اين سعادت را كه نصيب هر كس نميشود پيش تو پيدا كنم، آرزويم جز اين نيست كه در راه تو شهيد شوم و تا آخرين قطره خون كه كوچكترين هديهاي است به خداي خود و رهبر عزيزم امام خميني بت شكن تقدیم و فداي اسلام كنم .
به حقيقت كه شهادت نزد ياران خدا و امام زمان (عج) چه شريف است . من جزء گردان شهيد عليرضا غلامي و جز گروهان شهيد جواد فروتن جزء دسته شهيد مجيد خزائي اين سه يار شهيد هستم كه صداي عليرضا از سنگر مدرسه تا سپاه و بيسيم چی سپاه تا خلبانها و از خلبانها تا كوهستانهاي اطراف ميبود و صداي جواد از سنگر مدرسه تا امام زاده و صداي مجيد درسنگر مدرسه ميبود .
خدايا مرا ياري كن تا بتوانم وظيفهاي كه بر عهدهام قرار گرفته بخوبي انجام دهم و حال كه آخرين كلامم را بر روي كاغذ سفيد مينويسم خدايا به بزرگي خودت من را ببخشش و کنار دیگر شهيدان قرار ده .
برادران تشييع جنازه بنده حقير خدا را سبك و ساده بگيريد زيرا حضرت علي (ع) غذاي شب خود را به يتيمان ميداد و خود گرسنه ميخوابيد . اگر جسدم به دست شما رسيد تا آنجايي كه امكان دارد نزديك معلم شهيدم عليرضا غلامي به خاك بسپاريد و يك عكس از معلم عليرضا و يك عكس كوچك از خودم و يك عكس بزرگ هم از رهبرم امام خميني و يك جلد قرآن بر مزارم بگذاريد و دستهايم را باز گذاريد تا تمام دوستان دنيا نگويند چيزي با خود برده و يا ميشود برد و چشمم را باز تا دشمنان خدا نگويند كوركورانه رفته . و اگر جسدم به دستتان نرسيد برويد بر مزار معلم شهيدم عليرضا غلامي و جواد فروتن و مجيد خزائي و اول براي امام دعا كنيد و بعد فاتحه بخوانيد و آنهايي كه مخالف عقيده من و مخالف رهبرعزيزم امام خميني هستند در تشييع جنازه من شركت نكنند و آنها را راه ندهيد تا روحم آزاد باشد .
پدر بزرگوارم از اينكه نتوانستهام حق فرزندي را نسبت به شما ادا كنم و اي مادر مهربانم اگر شرك نبود در برابر شما سجده ميكردم مرا حلال كنيد تا خدا از من راضي باشد . اگر شما مرا حلال نكنيد خدا از من راضي نميشود و برادرانم و خواهرانم مرا حلال كنيد كه نتوانستهام براي شما برادري خوب باشم . اي مادر مبادا از نبودن من گريه كني كه دشمن سوء استفاده كند .
به اميد پيروزي اسلام و مسلمين و جهاني شدن اسلام
بنده حقير خدا ماندني محمدي مورخ : 1360/09/06
___________________________________________________________________________________
وصیت نامه دوم
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام بر پروردگار جهانيان مالك اصلي جهان ،
سلام بر محمد مصطفي خاتم پيامبران (ص) و سلام بر رهبر كبير انقلاب اسلامي امام خميني كه با حركت حسيني خود جهان را بيدار و اسلام را زنده كرد و سلام بر بندگان پاك و مخلص( خدا) و سلام بر حسين و سلام بر فاطمه و زينب (ع) وملت شهيد پرور ايران و سلام بر پدر و مادرم .
حال كه ميرود نام انقلاب اسلامي ايران به پيروزي نهايي يعني صادر شدن به تمام و سرتاسر جهان برسد آمريكا نتوانسته هدف شُوم خود را بر مردم مسلمان ايران پياده كند و دست به دسيسه زده تا جلوي جهاني شدن انقلاب اسلامي ايران را بگيرد . صدام جنايتكار را به جان مردم ايران و به جان اسلام انداخته . اما هر دو (امريكا و صدام) نميدانند كه چه سرنوشت شوُمي بدست مسلمانان ايران و جهان خواهند داشت .
برادرها و خواهرها وظيفه همه ما حفظ و نگهداري اسلام و جهاني كردن انقلاب اسلامي به رهبري امام خميني و طرفداري از روحانيت اصيل و مبارز اسلام است كه شكست روحانيت شكست اسلام است . وظيفه خود دانستم كه در جنگ تحميلي عراق جنگ حق عليه باطل شركت كنم و اين جنگ را جهادي بر خود واجب دانستم . حال كه موقعيت اين را پيدا كردهام كه بتوانم در سنگر اسلام ، در سنگر الله قلب امريكا و دشمنان اسلام را نشانه بگيريم افتخاري از اين بزرگتر برايم نيست .
خداوندا ! اگر قابليت اين را (يعني شهادت) نزد تو پيدا كردم كه تو اين سعادت را كه نصيت هر بندهاي از بندگانت نميكني نصيب ما كردي آرزويی جزء اين ندارم و آرزويی از اين بزرگتر نيست . به حقيقت كه شهادت نزد ياران خدا و امام زمان (عج) چقدر شيرين است . خدايا ! مرا ياري كن تا بتوانم وظيفهاي كه تو بر عهدهام قرار دادي بخوبي و آن جور كه تو خواهي انجام دهم خداوند بندگانش را هميشه آزمايش ميكند ، اميدوارم ما خوب از اين آزمايش بيرون آييم .
تشييع جنازه مرا سبك و ساده بگيريد زيرا حضرت علي (ع) غذاي شب خود را به يتيمان ميداد و خود گرسنه ميخوابيد . اگر جنازهام پيدا نشد برويد بر مزار معلمان شهيدم عليرضا ، جواد ، مجيد و براي امام دعا كنيد و بعد فاتحه بخوانيد .
و اي دشمنان اسلام و مخالفان عقيده شهيدان هرگز بر زير جنازه بنده خـــدا نياييد و در تشييع جنازهام شركت نكنيد مگر براي هدايتان باشد و بدانيد كه كوركورانه به اين راه نرفتهام بلكه آگاهانه و به دلخواه خود براي خـــدا نه براي هيچ چيز ديگر .
پدر بزرگوارم از اينكه نتوانستم حق فرزندي را به تو ادا كنم و اي مادر مهربانم كه نتوانستم حتي به اندازه یک ساعت زحمات تو را جبران كنم حلالم كنيد و برايم دعا كنيد و از خدا بخواهيد كه اين قرباني كوچك و كم بها را از شما بپذيرد هر چند ما قابليت نداريم . صبر و استقامت در پيش گيرید و ابراهيم وار و فاطمه گونه باشيد و اي برادرانم و خواهرانم مرا حلال كنيد كه نتوانستم براي شما برادر خوبي باشم . از شما ميخواهم كه در راه اسلام از هيچ كوششي دريغ نورزيد و خط امام و راه شهدا را ادامه دهيد و از روحانيت مبارز دست بر نداريد و به دنبال رهبري امام خميني باشید.
خدايا خدايا تا انقلاب مهدي خميني را نگه دار ، از عمر ما بكاه و بر عمر او بيفزا
برادر كوچك شما ماندني محمدي مورخه : 1360/12/21 جبهه اهواز
___________________________________________________________________________________
بقيه 1360/12/27 در شوش ، ده ابوذر غفاري
خدايا ! جبهه آمدن من فقط و فقط براي توست مرا بر هواي نفس خويش پيروز بدار و هيچ گاه مرا غافل بر كارنامه اعمالم مكن كه فردا كارنامه اعمالم بر من بخندد و كاري كن تا بتوانم وظيفه سنگين را كه هر لحظه سنگينتر ميشود بخوبي و آنچنان كه خودت ميخواهي انجام دهم .
خدايا ! اين سعادت بزرگ « شهادت » را نصيبم گردان اگر كشته شدم دعا كنيد كه خدا مرا ببخشد و اگر كشته شدم و موقعي كه مرا تشييع جنازه ميكنيد فرياد بزنيد :
ما همه سرباز توئيم خميني گوش به فرمان توايم خميني .
و دشمنان اسلام بدانند كه ما پاسدارها و مردم شهيد پرور ايران با خداي خويش و با امام بت شكن ميثاق بستهايم كه تا برقرار شدن پرچم توحيد و الله اكبر بر تمام جهان دست بر نداريم و تا ظلم و ستم در جامعه هست و اسلام جهاني نشده دست از مبارزه دست نخواهيم كشيد و از شهادت كه بزرگترين افتخار براي ما مسلمين است نه تنها هيچ باكي نداريم بلكه مشتاقانه به استقبال آن ميرويم و در تشييع جنازهام عكس معلم شهيدم عليرضا و معلمان ديگرم جواد و مجيد و …… را بياوريد كه چون او اين كلمات و گفتهها را به من آموخت و …… و اگر امكان دارد جنازهام را ببريد پيش مزار معلمانم عليرضا ، جواد و مجيد …… تا فيضي ببرم و بعد دفنم كنيد .
برادرها و خواهرها هر گاه ميخواهيد گريه كنيد برويد بر مزار معلمان شهيدم و هيچگاه لباس سياه نپوشيد براي شهيد ، چون شهيد لباس سياه و عزاداري نميخواهد ادامه راه ميخواهد و به همديگر تبريك بگوئيد .
به مادرم بگوئيد : مرا حلال كند چون حتي نتوانستهام حتي حق يك شب او را ادا كنم و مرا ببخشد زيرا اگر مادر مرا نبخشد خدا مرا نمي بخشد .
به پدر بگوئيد : مرا ببخشد زيرا شما را اذيت كردم و حق فرزندي را نتوانستم ادا كنم . برادران و خواهران حزب الله از شما ميخواهم كه فقط گوش به فرمان امام و در خط امام باشيد و هيچ وقت آرام نگيريد و ساكت ننشينيد .
خدايا ! تو ما را قبول كن كه سرباز امام زمان (عج) باشيم بتوانيم چون حسين (ع) حسينوار براي تداوم اسلام و انقلاب اسلامي و مسلمين خدمت كنيم .
خدايا ! اگر زنده بودم و نتوانستم براي اسلام و مسلمين كاري كنم با شهادت و با ريخته شدن خونم خدمتي كرده باشم براي اسلام .
برادرها و خواهرها نماز شب و دعاي فرج و خدايا ، خدايا تا انقلاب مهدي ….. يادتان نرود چون امام زمان (عج) در جبههها به رزمندگان گفته و دعا براي امام را فراموش نکنید و بدرستي كه جبهه به قول امام براي فرد فرد ما دانشگاهي بزرگ است . دانشگاه اسلامي كه معلماني چون حضرت علي (ع) كه درس شهادت و شجاعت و شمشير زدن و حسين (ع) درس شهادت و فرماندهي چون امام زمان (عج) و رهبري چون خميني بت شكن و دانشآموزاني چون …… شهيدان و …..
ميان عاشق و معشوق رمزي است چه داند آنكه اشتر ميچراند
الله اكبر خميني رهبر
جزء گردان شهيد غلامي ـ گروهان شهيد فروتن ـ دسته شهيد خزائي و تيپ المهدي
بـاران سـرب داغ چـو بـارد ، بـگـو ببار
بـر جان ما كه خود شده آتشفشان عشق
مـا را غـمـي زآتش طوفان و بـاد نيست
مستحكمست خانهي ما در مكان عشق
اينست …….. كــه …….. دم به اشتـيــاق
……………………….. بـگوئيــد اذان عشق
پيــتك بهــتار مـيرسد از بوستان عشق
سر ميـــزند زدشت و دمن ارغوان عشق
گستــرده است سفـــره ايثار جــان مگر
از اين ديــــار ميگـــذرد كاروان عشق
جوشيـــده بر كوير سحر چشمههاي نور
بــارد نــويد زنـــدگي از آسمــان عشق
باغ تــو پــر جوانـه شد اي باغبان عشق
گلـــدانـــها به سينه تــاريخ بـــر دميد
بـــاغ تــو پر جوانه شد اي باغبان عشق
روئيـــد بــر مزار شهيدان انقلاب جنگ
خـــرم تـــر از بهـار گل شمعدان عشق
عيد ما روزي است كه تمام مستضعفين پيروز شوند
برادر كوچك شما ماندني محمدي
1360/01/01
______________________________________________________________________________________________________________________________________________________________________
یادداشت های شهید
حال ساعت 30 : 8 دقيقهاست كه آخرين كلام خود را بر صفحه كاغذ مينويسم در تاريخ 1360/09/07 تا چند ساعتي به حمله باقی نمانده ،
خدايا ! مرا ياري كن در آخرين لحظات …. من طلبني فقد عرفني ….
هر كس كه مرا بطلبد مرا يابد هر كس که مرا يافت مرا بشناسد …. بدرستي كه خدا در جبهه ديده ميشود .
خدايا ، خدايا تا انقلاب مهدي خميني را نگهدار،
خدايا ! فقط تو را ميپرستم و از تو ياري ميخواهم .
خدايا ! آخرين كلامم را با نام تو پايان ميدهم .
انا لله و انا اليه راجعون . به اميد پيروزي اسلام
والسلام . ماندني محمدي1360/09/07
______________________________________________________________________________________________________________________________________________________________________



