• امروز : جمعه, ۲۴ مهر , ۱۴۰۵
  • برابر با : Friday - 16 October - 2026
کل مطالب: 655امروز : 0
♥0

شهید عباس لیراوی

  • کد خبر : 2889
  • 06 خرداد 1397 - 10:34
شهید عباس لیراوی

زندگی نامه شهید شهيد عباس ليراوي فرزند محمد در روستاي گربه‌اي به دنيا آمد و به سن هفت سالگي كه رسيد قدم به مدرسه گذاشت و دوران ابتدایي را در دبستان شرف روستاي گربه اي گذراند و دو سال در مدرسه راهنمايي گاو زرد درس خواند و مدرك دوم راهنمايي را گرفت و چون پدرش […]

زندگی نامه شهید

شهيد عباس ليراوي فرزند محمد در روستاي گربه‌اي به دنيا آمد و به سن هفت سالگي كه رسيد قدم به مدرسه گذاشت و دوران ابتدایي را در دبستان شرف روستاي گربه اي گذراند و دو سال در مدرسه راهنمايي گاو زرد درس خواند و مدرك دوم راهنمايي را گرفت و چون پدرش نمي‌توانست زندگي فرزندان كوچك سالش را تامين كند عباس ناچار ترك تحصيل نمود و در پي كار شتافت و چون عباس به سن پانزده سالگي رسيد تشخيص داد كه امريكاي جنايت كار صدام كافر را وادار نموده و بر عليه اسلام قيام نمايد و هر روز برادران ديني او را به خاك و خون مي‌غلتاند ، عباس برادران و خواهران شير خوار را گذاشت و به جبهه جنگ شتافت و هم دوش با برادران ديني خودش جنگيد عباس به مدت سه ماه در جبهه بر عليه صداميان كافر حضور داشت و در اين مدت دو بار به مرخصي آمده و بار آخر كه ميرفت به پدر و مادرش گفته بود كه من خواب ديده‌ام شهيد مي شوم و آخرين بار است مرا مي‌بينيد و بيا مادر شيرت را حلالم كن و حتي مادرش به او گفته بود كه عباس جان فرزند عزيزم من بدون تو نميتوانم زندگي كنم در جواب به مادرش گفته بود كه مادر من دو بار خواب ديده‌ام كه شهيد مي‌شوم و اي كاش كه شهيد بشدم و اين بار كه مي خواست به جبهه برود مادرش به او گفته بود كه عباس جان برايم نامه بفرست در جواب به مادرش گفته بود كه مادر جان ديگر نامه من نمي‌آيد و من تا شهيد نشوم بر نمي گردم و به گفته مادرش عباس وقتي كه از جبهه بر مي‌گشت ساعت سه بعد از نصف شب بلند مي شود و نماز مي خواند تا صبح گريه مي‌كرد و دعا براي امام و رزمندگان مي‌كرد من گفتم عباس چرا نصف شب نماز مي‌خواني و گريه مي‌كني ميگفت مادر جان من حالا بايد هم دوش با رزمندگان بجنگم و يك وقت ميديدم شده ساعت دو بعد از نصف شب عباس در خانه گريه مكند مي‌گفتم عباس چه خبر شده ميگفت مادر جان بلند نگوييد كه پدرم بفهمد من از خدا مي‌خواهم كه مرا قابل بداند و شهيد شوم ميگفتم عباس خانه‌ات نيمه كاره است چرا خانه‌ات را تمام نميكني گفت مادر جان من ديگر خانه نمي‌خواهم من برادران ديني‌‌‌ام را تنها نمي گذارم و بيايم خانه بسازم. من بر عليه امريكاي جهانخوار بايد بجنگم و انقلاب اسلاميمان را به پيروزي برسانم و در ايام مرخصي حتي از منزل بيرون نمي رفت و تماماً به دعا و ثنا و گريه و نماز مشغول بود و تا روزي كه رفت تا لباسهايش و عكسهايش را جمع كرد و همراه خودش برد و گفت مادر من براي آخرين ديدار مي‌روم و ديگر مرا نمي‌بينيد و همه‌اش اسرار داشت و مي‌گفت مادر شيرت را حلالم كن . حتي به او گفتم كه عباس جان چند روز ديگر كه به عمليات نمانده وتو كه سرباز نيستي كه مجبور باشي برويد او گفت كه من سرباز امام زمان هستم وبايد تمام ماموريتم در جبهه باشم و تا شهيد نشوم بر نمي‌گردم

 عباس در جبهه از لحاظ روحی تغییر تحول عجیبی پیدا کرده بود و بعد از آن بود که خبر شهادتش را آوردند.شهید در مدت مرخصي به ماه‌ها نصيحت ميكرد و بي ارزشي دنيا را براي ما ثابت مي‌كرد و يك حالت روحي و اخلاقي عجيبي داشت در منزل ، خيلي مهربان و با لبخند بر دهان صحبت مي كرد و فكر و ذكرش در جبهه  و دعا براي امام بود . خداوند اين هديه را نصيب ما كرده و ما هم راضي هستيم اميدوارم كه خداوند بپذيرد .

روحش شاد و راهش پر رهرو باد

لینک کوتاه : https://aflakeyan.com/?p=2889

نوشته های مشابه

ثبت دیدگاه

مجموع دیدگاهها : 0در انتظار بررسی : 0انتشار یافته : 0