خاطره 1 واقعا قد کشیده بود شنیدم که برادرم اکبرجهت آموزش در اطراف ماهشهر مستقر شده است. و از قضا فردای آن روز قرار بود وسیله نقلیه ای که راننده اش از بستگان ما بود کمکهایی زا به جبهه ارسال کند.به نزد پدرم رفتم و گفتم : میخوام به دیدن اکبر بروم . هرچه پدر […]
خاطرات شهید 1. خاطرهاي از زن برادر شهيد 1-1 ـ عنوان خاطره : انقلاب بايد پيروز شود شهيد هر موقع از خدمت بر ميگشت به اقوام و دوستان سر ميزد در اين ميان بعضي از اقوام و نزديكان از روي دلسوزي حرفهايي ميزدند كه ايشان را از جبهه دلسرد كنند و او در جواب آنها […]
خاطرات شهید خاطراتي از زبان آقاي ملك حياتي : 1-1 . اولين خاطره : مثل چماق يك شب من و كرمي و چند تن از بچه هاي پايگاه ، در اتاقي كه براي پايگاه در مسجد صاحب الزمان بود نشسته بوديم اواخر شب بود كه برق رفت من كه فرمانده ي بچهها بودم به آنها […]
خاطرات شهید ۱.عنوان خاطره : حل اختلاف بين دو روستا در روستاي بابا حسني شمالي و بابا حسني جنوبي از توابع بندر ديلم كه در مجاورت همديگر بودند سالهاي متمادي اختلافاتي در جهت زمينهاي كشاورزي و مراتع دامداري بين كشاورزان منطقه وجود داشت و كسي به فكر حل آن نبود يا اينكه قابل حل نبود […]
خاطرات شهید خاطرات شهيد از زبان همسرش عنوان خاطره : مقيد به نماز اول وقت يادم هست هميشه نمازش را سر وقت ميخواند و در انجام واجبات مقيد بود و فرزندان را به رعايت نماز اول وقت توصیه می کرد هميشه با اينكه ملوان بود و سفرهاي دريايي ميكرد و كارش زياد بود نماز سر […]
خاطرات شهید خاطرات شهيد از زبان همسرش عنوان خاطره : زنده نگه داشتن ايام محرم هميشه شهيد بزرگوار تاكيد به برگزاري ايام محرم بصورت باشكوه داشت و هر سال نسبت به سال قبل مي گفت بايد محرم و عاشورا را گرم تر نگه داشت تا نسل جديد با فداكاري امام حسين (ع) و شهيدان آشنا […]
خاطرات شهید خاطره اي از زن برادر شهيد عنوان خاطره : شركت در راهپيمايهاي انقلاب هميشه علاقه به شركت در راهپيمايهاي انقلاب داشت و ميگفت براي انقلاب بايد همه چيز خود را داد و فدا شد تا انقلاب و امام خميني (ره) حفظ و شور انقلاب و اسلام زنده بماند و چون بلند قد بود […]
خاطرات شهید خاطرهاي از مادر شهيد عنوان خاطره : كمك به فقرا روزي سر مزار فرزندم نشسته بودم كه زني آمد و گفت اين فرزند شماست گفتم بله گفت عكس او را به من بده گفتم شما كي هستي گفت اين شهيد عزيز قبل از شهادت در گاوداري كار ميكرد و شير و ماست براي […]
خاطرات شهید از همرزم شهيد امرالله بوير ۷۸/۷/۲۲ عنوان خاطره : آخرين عكس با كاروان رزمندگان از شيراز عازم جبهههاي جنوب بوديم اتوبوس كوههاي سر به فلك كشيده زاگرس را در مينورديد و از تنگه ابوالحيات گذشته بوديم روي صندلي كنار من جواني به نام محمد علي قنبر نيا نشسته بود او از دوستان صميمي […]