خاطرات شهید
1. خاطراتي از خواهر شهيد
1-1. عنوان خاطره : فعاليت
زمستان بود و هوا خيلي سرد، ما تا پاسي از شب بيدار بوديم و بعد همگي خوابيديم من كه صبح از خواب بيدار شدم ناگهان چشمم به يك دست لباس خيس كه گوشه اتاق گذاشته بود افتاد با تعجب پرسيدم اين لباسهاي كيست ؟ گفتند مال ماندني است من كه تعجبم بيشتر شده بود با خودم گفتم ما كه ديشب تا ساعت 12 شب بيدار بوديم پس او كي آمد؟ همين سوال را از عمهام كردم عمهام گفت : بعد از اينكه همه به خواب رفتيم به خانه آمد و تمام لباسها و بدنش خيس بود . پرسيدم عمه چرا ؟ او ديشب در حال گشت زني با پاي پياده در شهر بوده كه با چند نفر منافق و ضد انقلاب درگير ميشود و لباسش پاره ميشود و براي اينكه لباسهايش را عوض كند به خانه می آید در مسیر چون شب بوده و آب گرفتگي در كوچهها و خيابانها بوده بخاطر تاريكی هوا در گودالهای آب افتاده بود و خدا را شكر كه سالم به خانه رسيده . من پرسيدم عمه جان حالا كجاست ؟ گفتند بعد از نماز صبح به سپاه رفت .
1-2. عنوان خاطره : كتاب قرآن
روزي ماندني از سپاه به خانه آمد من جلوي او دويدم و سلام كردم ايشان بعد از سلام و احوالپرسي از من پرسيد شما كلاس قرآن ثبت نام نكردهايد . من پرسيدم كجا ؟ او گفت دو خواهر بسيجي از طرف سپاه در مدرسه چاه جو (شهيد ثقفيان خو) كلاس قرآن گذاشتهاند برو شركت كن من گفتم قرآن ندارم ايشان با وجودي كه خسته و تازه از راه رسيده بود بلافاصله برگشت كه براي من قرآن بياورد . طولي نكشيد كه آمد و يك جلد قرآن آورد و جلوي من گرفت و گفت خط آن چطور است؟ من با ديدن خط آن احساس كردم كه كمي براي من سخت است و گفتم اگر يك قرآن ديگر بود كه خط آن راحتر باشد بهتر بود او بدون هيچ اخمي دوباره با موتورسيكلت رفت و بعد از چند دقيقه ديگر برگشت و قرآن ديگري را براي من آورد و در آن موقع هر دو راضي و خوشحال شديم و به اين ترتيب من به كلاسهاي قرآن راه پيدا كردم .
1-3. عنوان خاطره : بعد از سرنگوني رژيم پهلوي
روزي شهيد از بيرون به خانه آمد و بعد از سلام و احوالپرسي از مادر پرسيد : مادر شما امروز تنور روشن كردهايد و ايشان جواب داد بله من كه لبه باغچه نشسته بودم و نظاره گر ماجرا بودم ديدم كه برادرم به اتاقي رفت كه كتابخانهاش در آن بود و بعد از چند دقيقه از اتاق بيرون آمد و همراه با چند برگه و عكس كه در دستش بود به طرف تنور رفت و آنها را در آتش انداخت و وقتي مادر از او سوال كرد چه كار ميكني گفت : مادر اينها عكس شاه و نوشتههاي دروغيني بود كه رژيم شاه (طرفداران و خود شاه) به مردم ايران ميدادند .
1-4. عنوان خاطره : مريض شدن مادر
روزي ماندني به خانه آمد و مادرم را در بستر بيماري ديد و من نیز نگران كناري ايستاده بودم برادرم به مادرم گفت : آماده شو تا تو را به دكتر ببرم مادرم گفت : پسرم دكتر زياد رفتم و چند آزمايش هم دادهام و دكتر با دكتر كه فرق نميكند اگر خدا بخواهد خوب ميشوم ولي ايشان نگذاشت كه مادر به حرفهايش ادامه دهد و با لحن هميشگي كه لب خنده بر لب داشت و با اصرار زياد مادر را راضي كرد كه پيش دكتر برود به هر حال ساعت تقريباً 9 صبح هر سه با پاي پياده راه افتاديم و با هر سختي بود به گاراژ رفتيم و با ماشين برازجان سوار شديم و بعد از ساعتي به برازجان رسيديم و دنبال دكتر گشتيم تا اينكه به يك درمانگاه رسيديم
او از نگهبان سوال كرد كه دكتر مربوطه را دارد ، كه خوشبختانه داشت حالا ساعت 11 ظهر و هوا خيلي گرم بود و ما تا كارهايمان را انجام داديم ساعت 1 بعد از ظهر شد و ما به طرف گاراژ راه افتاديم چون از ظهر گذشته بود و ميبايست نماز می خوانديم پس به هر زحمتي بود جايي را براي نماز خواندن و نهار خوردن در مسافرخانهاي در طبقه دوم پيدا كرد و من و مادرم آنجا مانديم و برادرم رفت تا چيزي براي نهار بخرد و ايشان بعد از چند دقيقه برگشت و آنچه خريده بود به مادرم داد تا براي نهار آماده كند و بدون اينكه عجلهاي براي غذا خوردن داشته باشد به نماز ايستاد آنچنان با خداي خود راز و نياز ميكرد گويي خداي خود را در مقابل ميبيند و با آن سخن ميگويد
با وجودي كه فقط 16 سال عمر داشت و من 8 ساله بودم تحت تاثير قرار گرفته و هرگز آن صحنه روحاني را از ياد نخواهم بُرد و آنجا بودیم تا موقعي كه ماشين گناوهاي خواست حركت كند برادرم ما را برد و سوار ماشين شديم .با اين كه تابستان بود و هوا هم خيلي گرم بود باور كنيد انگار كه پيش دكتر نرفته بوديم بلكه به يك سفر سياحتي و تفريحي رفته يعني من نديدم از موقعي كه حركت كرديم برادرم حتي كوچكترين بدخلقي كند و يا حرف نااميد كنندهاي بزند بلكه مزاح و شوخي ميكرد و خودش هم فردي شوخ و بشاش بود آن روز هم از اميد و توكل به خدا حرف می زد و شوخي ميكرد تا به خانه رسيديم .
1-5. عنوان خاطره : نقاشي
ايام مدرسه بود و موقع امتحانات نزديك . خانم معلم از هر كدام از دانشآموزان خواسته بود كه يك نقاشي بكشد و بياورند و من خيلي از اين كار سردرگم مانده و نميدانستم چه بكشم ناراحت و غمگين بودم و آن روز خيلي به سختي سپري شد تا اينكه حلال مشكلات يعني ماندني آمد و خيلي خوشحال شدم و رفتم كنارش نشستم و از او خواستم كه برايم نقاشي بكشد ولي ايشان ابتدا قبول نكرد و به من گفت اين وظيفه خود تو است كه انجام دهي تا معلم كارت را ببيند و ارزشيابي كند و براي من توضيح داد كه چه چيزهاي را بكشم ولي من اصرار كردم و دوست داشتم ايشان از همان نقاشيهايش كه بر روي ديوار خانهيمان با قلم شمعي ميكشيد و همچون نگين انگشتري ميدرخشيد و جلوه اي ديگر به آن داده بود بكشد چون او در هنر نقاشي مهارت زيادي داشت
بالاخره او را راضي كردم كه برايم نقاشي بكشد و او يك قوري با رنگ آبي آسماني كشيد و من خيلي راضي و خوشحال بودم زيرا من ميدانستم كه ايشان هر وقت به خانه مي آمد وقت زيادي نداشت و بايد سريع به سپاه بر ميگشت ولي قبول كرد و آنرا براي من كشيد و بعد رفت ولي من هنوز آن نقاشي را بر نداشته بودم كه برادر كوچكترم كه در كنار من چاي ميخورد استكان از دستش افتاد و نقاشي من را كه خيلي دوستش داشتم خيس و كثيف كرد و من خيلي ناراحت شدم و گريه كردم ولي ديگر كاري از دست كسي ساخته نبود و مادرم به من گفت : چرا ناراحتي خودت دوباره آن را بكش . و بعد از اين حرف شروع به نقاشي كردم و مثل آن را در حد بهتر خودم كشيدم ، اتفاقاً از آن نقاشي درس خوبي گرفتم که خودم كارهايم را انجام دهم و نمره خوبي از آن نقاشي گرفتم و همين باعث شد كه براي هميشه در خاطرم ماندگار شود .
______________________________________________________________________________________________________________________________________________________________________



