خاطرات
خاطره به قلم شهيد
عنوان خاطره : خاطرات عمليات والفجر 8
در تاريخ 64/11/21 در محو عملياتي والفجر 8 دست چپ فاو نرسيده به دهانه اروندرود خليج فارس اينجانب مجيد شريعتي عضو ناو تيپ 14 كوثر گردان ترابري فرماندهي گروهان ترابري در تاريخ 64/11/17 مامور شدم به تيپ المهدي . فقط گروهان مامور شد به اين تيپ و يگان . قرار بود از محور عمل كنيم كه دو نهر را پوشانده بود كه نهر علم و نهر حاج محمد نام داشتند كه در اين دو نهر گروهان ما هم يك دسته را ماموريت داديم به نهر حاج محمد و آن دو دسته ديگر را به معاون گروهان سپرديم كه در نهر علم مستقر گرديد و خود من آنجا بودم . دو روز قبل از عمليات آنجا بوديم و دائماً روي نيروها كار مي شد و با اين آموزشها بچهها ديگر حسابي جا افتاده بودند و با شناختي كه روي بچهها داشتيم خيلي اميدوار تر شدم .
بچهها ديگر كم وكسري نداشتند و فقط تنها دلتنگي شان لحظه عمليات بود . نيروهاي گردانهاي ديگر كه رزمي بودند را با كاميون و ماشينهاي باري به جايی كه ما بوديم انتقال مي دادند كه تمامي آنها بسيجي بودند . ما از عمليات خبري نداشتيم و تحركات هم زياد بود و نيروها موقعي كه از ماشين پياده مي شدند صف مي كشيدند و فرماندهان آنها را نظم مي دادند و حركت مي كردند . البته تمام اين نيروها جوان كار كشته بودند ، و در بين آنها پيرمردهايي (پدر بزرگهایی) هم بود كه براي سر حالي ، سرحال تر از بچه ها بودند ، شوخي آنها هم حسابي توي گروهان گل كرده بود .
يكي از اين پيرمردها كه خيلي شوخي مي كرد پدر يكي از رزمندهها بود ، كه پسر هم مثل پدر شوخ ، شوخ بود . پسر كه محمد نام داشت روي گرداند به شوخي به بابا گفت : بابا تو كه تفنگ بلد نيستي حتماً برات دعوت نامه نوشتن ، بابا با شوخي گفت : با اين هيكل بزرگ ميتونم سنگر سه يا چهار تا بشم و اگر شما بزرگوار دلاوري كردي و چند تا اسير گرفتي من هم چوپان آنها مي شم تا تهران . بچهها حسابي از اين شوخي پدر و پسر خنديدند و با اين حال و هوايي كه بین بچهها بود همه آنها براي لحظه عمليات لحظه شماري مي كردند . اين روي گشاده بچهها به من پيروزي را نويد مي داد .
قبل از عمليات اين قدر منطقه ما شلوغ بود که من گفتم دشمن حتماً از عمليات با خبر مي شود و وضع تقريباً مشكل خواهد شد پس ما همينطور منتظر حمله بوديم تا اينكه روز 64/11/20 كه متاسفانه چند تا از قايقهاي ما خراب بود و تقريباً ديگر نزديكي عمليات بود پس ما مجبور شديم پيش مسئول قايقهاي تيپ المهدي برويم و از او درخواست همكاري كنیم ولی آنها كمي در همكاري با ما سهل انگاري ميكردند و من هم ناراحت شدم و آن طرف را برداشتم و رفتم پيش فرمانده تيپ المهدي آقاي اسدي . (منظور از طرف يعني مسئول قايقهاي تيپ المهدي ) وقتي موضوع را به آقاي اسدي گفتيم او سريعاً خواست كه هر چه زودتر قايقها را درست كنند و گفت كه دو ساعت ديگر به وقت عمليات نمانده و فرصت نداريم و من ديگر فهميدم كه امشب عمليات است هوا ابري بود و كم ، كم هوا داشت تاريك ميشد و از ما خواستند كه قايقها آماده حركت شوند .
الحمدالله توانستيم 16 فروند از قايقها را آماده حركت كنيم و 5 عدد از قايقها آماده نشد و نتوانستند در عمليات شركت كنند ما ديگر قايقها را حركت داديم و فرستاديم جاي كه قرار بود از آنجا عمليات را شروع كنيم . آن 10 نفر سرنشينان قايق بسيار دوست داشتند كه در عمليات شركت كنند و التماس ميكردند كه من اجازه بدهم ولي من بخاطر اينكه موقعيت نداشتم كه اجازه بدهم پس به آنها نه گفتم ولي بسيار ناراحت شدم و ديگر مجبور بودم كه اين طور برخورد كنم و اين رفتار آنها بسيار براي من روحيه بخش بود و روحيه بچهها چند برابر مضاعف كرد و متاسفانه ما قايق در اختيار نداشتيم كه در اختيار آنها بگذاريم خلاصه ما از آنها جدا شديم و رفتیم پيش قايقهاي آغاز كننده عمليات كه همگي در نقطه اي جمع شده بودند و منتظر فرمان عمليات بودند .
هوا تقريباً شب بود يعني از غروب كمي گذشته بود و باد و باران شديد باعث شده بود كه هوا در آن شب سرد شود و نسيم بسيار سردي شروع به وزيدن كرد كه لطافت هوا را افزايش مي داد . در اين موقع بود كه گردان كميل هم به ما ملحق شدند و ما نيروهاي آن گردان را سوار كرديم جالب اينجاست كه چندين تن روحاني نيز در آن گردان وجود داشت كه مرتباً سوره هاي قرآن را زمزمه ميكردند كه اين حركت شايسته آنها به بچه ها تا حدي از نظر روحي و رواني كمك كرد و ما در شرايط ايدهآل قرار گرفته بوديم . ما همچنان منتظر فرمان حركت بوديم تقريباَ پاسي از شب گذشته بود و هنوز خبري نبود . ساعت آرام ، آرام دور مي زد و بچهها هنوز منتظر فرمان بودند در اين هنگام بود كه صداي توپخانه و ادوات نيروهاي خودی شروع به كار كرد ، اين يعني نشانه عمليات ، كه باعث آن شده بود كه بچهها انگار در باغ شادي بودند و از خوشحالي بر محمد و آل محمد صلوات فرستادند .
آتش ما آنچنان سنگين آغاز شد كه به نيروهاي خصم دشمن فرصت داده نمي شد كه حتي يك خمپاره بطرف ما شليك كنند تا اينكه توپخانه يك ساعت كار كرد و بعد دستور حركت به ما دادند و قايقها همه پشت سر من به ترتيب حركت كرديم البته ناگفته نماند كه غواصهاي ما جلوتر خود را به آنطرف رود خانه رسانيده بودند . پس من هم از زير آب و هم بالاي آب دل امن بودم . غواصها اغلب سنگرها و كاليبرهاي دشمن را خفه كرده بودند و بعد قايقها و نيروهاي ما با هم متحد شديم و وارد اروند رود شديم اما متاسفانه كاليبرهاي دشمن به كلي ساقط نشده بودند و با نفس كمي كه داشتند همچنان بچه ها را زير گلوله قرار ميدادند . دشمن شط را با كاليبر بسته بود و بوسيله آر پي جي نيروهاي ما را هر لحظه مورد هدف قرار ميدادند . منور منطقه را كاملاً روشن كرده بود و ما سريع خود را به آنطرف رودخانه رسانديم البته با هزاران سختي و مشقت پياده شديم و نيروهاي دلاور ما برقآسا در عمق دشمن نفوذ كرده و به ياري خداوند شهر مهم و استراتژيك فاو در محاصره نيروهاي خودي قرار گرفت و هوا تقريباً داشت صبح مي شد .
نيروهاي ما چنان با دل و جان مي جنگيدند كه با تجربه اي كه در كار خود داشتم وقتي به چهره آنها نگاه مي كردم اصلاً خستگي را در آنها احساس نميكردم و مشتاقانه مشغول به ترابري شديم و نيروها را به آنطرف رسانديم و زخميها و شهدا را به جايی كه اول در آن استقرار داشتيم منتقل كرديم . ساعت 10: 9 بود كه من و بي سيم چي و يك نفر ديگر كه بعداً بيشتر از او خواهيد شنيد سوار قايق شديم و رفتيم دنبال قايقهاي مفقود شده كه سراغي از آنها نداشتيم از نهر علم وارد شط شديم و در جستجوي نيروهاي قايقي خودمان بوديم موقعي كه رفتيم دقيقاً در روبروي ما كشتي سفيد رنگي بزرگ بود كه اوائل جنگ توسط نيروهاي عراقي منهدم شده بود و در همين هنگام بود كه من متوجه شدم كه چند نفر در كنار آب و در باتلاق با دست به ما علامت مي دهند من سريع فهميدم كه نيروهاي خودي هستند پس با سرعت به طرف آنها رفتيم .
از شواهد كار پيدا بود كه آنها زخمي شده بودند و موقعي كه من بطرف سمت راست آنها نگاه كردم ديدم كه در ديد كاليبر دشمن هستيم كه هنوز منهدم نشده است ولي اهميت ندادم و دستور دادم كه به طرف نيروهاي زخمي خودي برويم و آنها را نجات بدهيم كه آن ديو صفتان ما را زير رگبار گرفتند و ما هم همينطور با جسارت و قلدري به جلو رفتيم تا كه رسيديم به كنار ساحل كه در اينجا متوجه مشكلي شديم و آن مشكل اين بود كه زخميها دور از يكديگر بودند و با زحمت زياد ميتوانستيم آنها را سوار قايق كنيم . هنوز كاليبر دشمن كار ميكرد و اطراف ما را به جلو بسته بود ولي الحمدالله توانستيم سالم از آن منطقه بيرون بيايم و بخاطر اينكه يكي از زخميهاي ما حالش بسيار بد بود ما ناچاراً با تشخيص خودم به عقب برگشتيم و تمام زخميها را به اورژانس تحويل داديم و آمديم مقر پيش بچه ها كه نتوانسته بودند در عمليات شركت كنند.
آنها به من گفتند : كه چرا نگذاشتي ما هم در عمليات شركت كنيم و من هم با خنده به آنها گفتم : تازه اول كار است و كار ما از حالا شروع شده و به اصلاح جنگي دستور دادم برويد به جاي كساني كه ديشب در عمليات بوده اند و حالا خسته هستند و بجاي آنها كار بكنید تا آنها استراحت بكنند آنها هم بسيار خوشحال شدند و از من تشكر كردند . و بعد به يكي از مسئولين دسته ها گفتم برو دنبال مجروحين و آنها را به عقب منتقل كنيد آنها هم با خوشحالي سوار شدند آن پاسدار وظيفه بود با دو تا از بسيجي ها سوار شدند و رفتند و بعد از يك ساعت خبري بسيار ناگوار به من رسيد مبني بر اينكه آن قايق چند بسيجي را زدند كه متاسفانه يك نفر از آنها شهيد و دوتايي ديگر زخمي شدند ديگر بعد از اين حادثه كاليبر آخري دشمن را نيروهاي ما منهدم كردند و نيروهاي درون آن را اسير كردند و يا به هلاكت رساندند .
خط كاملاً آرام بود ولي بعد از چند ساعت دوباره هواپيماهاي دشمن گهگاهي وارد منطقه ميشدند و بمباران كردند و قايقهاي ما را مورد هدف قرار مي دادند . نيروهاي عراقي بخاطر اينكه از چند كشور تغذيه ميشدند داراي مهمات بسياري بودند و گاهي ميشد حتي براي يك قايق چندين بمب و راكت رها ميكردند ولي دشمن با اين كارشان هم نتوانست خللي در خط تداركاتي ما ايجاد كند و بچه هاي ما همچنان به كار خودشان ادامه ميدادند . اما متاسفانه چند تا از بچه هاي ما بر اثر بمباران هواپيما شهيد و يا زخمي شدند و هيچ وقت نتوانستند ترس را در دل بچه ها نفوذ بدهند . بچه هاي ما ادامه دادند تا به وجب ، وجب اين زمين مسلط شديم در اين عمليات خيلي چيزها براي من آموزنده بود اما تنها چيزي كه از همه خاطرات اين عمليات آموزنده تر بود ، جسارت جوانان بسيجي بود كه تازه وارد بودند
جسارت و شجاعت آنها بيشتر شبيه و مانند به جسارت سالار شهيدان بود و اين قضيه تا حدي مرا معطوف خود ساخت كه حيرت زده شدم و برای تمام گردان من كه اكثراً داراي سابقه زيادي هم بودند روحيه بخش بود در حقيقت آنها همان فرشتگان خدايي هستند كه در بعضي از داستانهاي آمده اند خلاصه آنها چنين روحيه ای را داشتند كه ميخواستند يك شب راه صد ساله را بپيمايند در صورتي كه جوانان هم سن و سال آنها در كشور همجوار يعني عراق با زور و شكنجه و اجباراً به جنگ ميآمدند و واقعاً افتخار ما ايرانيان هميشه به جوانان بوده و اگر توانستيم انقلاب عظيم بپا كنيم اگر كشوري مستقل شدهايم دور از دسترس استكبار و استعمار گران بر پايه خون همين دلاوران و برادران كم سن و سال و بسيار دين دار و متدين بوده است .
يكي از جوانها كه سني حدود 18ـ17 سال داشتند اجباراً و با گريه و زاري از من خواست كه در عمليات شركت كند ولي من نگذاشتم و اجازه نمي دادم جوان اصرار ميكرد و من همچنان سرسختي و پاي فشاري بر تصميم ميكردم همين حركت ادامه داشت تا اينكه لحظه اي ديدم بغض گلوي آن جوانان را گرفته بود ، با آرامي ميگفت ما را مجبورانه به جبهه نياورده اند ، من هم اومدم بجنگم ، از خاك و از وطنم دفاع كنم ، من مي خواهم شهيد شم ، تو را به صاحبالزمان قسم به من اجازه بده تا برم . و من هم ديگر راهي بجز تسليم شدن در مقابل آن جوان با ايمان نديدم پس اجازه دادم ما را در اين عمليات ياري كند . آن جوان با اينكه براي اولين بار بود كه به جبهه ميآمد ولی بخاطر اينكه بزرگ شده بندر بود خوب با آب و دريا و رودخانه هاي اطراف آشنا بود و آن منطقه را بهتر از كساني كه بارها در عمليات مختلف ما را كمك كرده بودند می شناخت حتي معاون من كه يكي از افراد با سابقه بود به اندازه آن جوان با منطقه آشنايي نداشت
در حقيقت ميتوان گفت در آن عمليات مهم در اين منطقه استراتژيك اين جوان براي ما يك معجزه بود از طرف رب العالمين . آن جوان با آنكه كم تجربه بود ولي به نحوي مطلوب خود را نشان داد كه تقريباً يكي از عناصر موفقيت عمليات والفجر 8 شد و با رشادت كاريهايی كه ميكرد مايه عبرت بزرگان دسته شده بود . پسر جوان موقعي كه فهميد چند تن از گروهان ما در آن طرف در باتلاق مانده اند با شجاعت خاصي به كمك من و گروه آمد ، آن جوان به طريق خاصي در ميان گل ولاي آب رفت و باتلاق ها را به خوبي بلد بود گويي قطره به قطره اين آب را ميشناخت و آشِنا بود . خلاصه ميرفتيم تا كنار مجروحين و اقدام به انتقال زخميها و جسد پاك چند تن شهيد كرديم در همين حال بود كه رگبار هاي دشمن شروع به تيراندازي كردند ، تمام گلولهها از فاصله سانتيمتري ما عبور ميكردند ولي به اذن خداوند هيچ اتفاقي براي بچهها نيفتاد و ما توانستم زخميها را به جايي و شهيدان را به جاي ديگر انتقال دهيم و به اورژانس برسانيم به طوري كه تمام بچه هاي امدادگر سالم بمانند .
در حقيقت ميتوان گفت ما توانستیم اين مرحله از عمليات را با كمك خداوند با موفقيت كامل پشت سربگذاريم ولي تنها حادثه ناخوشايند اين عمليات از ديدگاه من شهيد شدن آن جوان بود كسي كه با آنكه از لحاظ سني از من كوچكتر بود ولي من در دل او را الگوي خود قرار داده بودم . آن پسر وقتي كه مشغول كمك كردن به امدادگران بود و داشت زخميها را حمل ميكرد توسط بعثيهاي كثيف زخمي شد و با اصابت گلوله دوم در قلبش كه بسيار پاك و ساده بود به درجه رفيع شهادت نائل گرديد . آن بزرگوار با آنكه گلوله دوشيكا به پايش خورد ولي از پاي نيفتاد و پاي زخمي خود را بست و دوباره به كمك امدادگران آمد تا آنكه گلوله دوم دوشيكا به قلب او اصابت كرد . آري او به آرزويش رسيد ، به رسيدن به لقاء پروردگار ميانديشيد و آرام آرام شربت شهادت را سر ميداد و اشك روي چهره بچهها یک مدار كشيده بود .
______________________________________________________________________________________________________________________________________________________________________
خاطره از رزمنده غلامحسین دریانورد
قبل از عملیات کربلای ۴ ، یعنی میقات خونین ، جهانشیراین مرد جهد و جهاد را دیدم ،از من سراغ مجید شریعتی را گرفت . – عجب ! مثل اینکه خودت را خوب تحویل می گیری ؟ لحن سخنم پیدا بود که شوخی می کنم ،اما در دلم معنای دیگری تاب می خورد .یادم افتاد که به موسی بهمنیاری گفته بود :حالا مرا نبین که در فاو حبس کرده اند ،من در این عملیات شرکت خواهم کرد و دیگر همه چیز تمام خواهد شد .!راستی چه مرگ آگاه است این مرد .این ها بهره ی یک اربعین سیر و سلوک است .چیزی نیست که در حلوای نذری بریزند و خیرات کنند .
با خودم فکر کردم که در این جماعت از این دست زیاد پیدا می شود .چیزهایی که به افسانه می ماند .چیزهایی که کلاه از سر عقل بر می دارد.به هر حال این را به موسی گفته بود ،دوستان دیگر هم شنیده بودند ،در حالی که نیم خنده اش را زیباتر کرده بود .چهره اش با ریشی انبوه و مشکی که به جوان سالی اش نمی خورد چشم های نافذ و ابروهای پر پشت .
– گفت آخه ،بار اول که با مجید به جبهه رفتیم ،هر دو شکار چی بودیم .دفعه ی بعد شدیم فرمانده دسته .مرتبه ی بعد ما را به فرماندهی گروهان ارتقاء دادند .مطمئن باش با هم …جهانشیر برستانی و مجید شریعتی معاون دو گردان از ناو تیپ حضرت امیر در آخرین ماموریت همچو دو هم صدا دو هم نفس ،دو مرغ عشق ،بی قفس .به آسمانها پرکشیدند.
روحشان شاد یادشان گرامی باد
______________________________________________________________________________________________________________________________________________________________________



