خاطرات شهید
1. خاطرهاي از زن برادر شهيد
1-1 ـ عنوان خاطره : انقلاب بايد پيروز شود
شهيد هر موقع از خدمت بر ميگشت به اقوام و دوستان سر ميزد در اين ميان بعضي از اقوام و نزديكان از روي دلسوزي حرفهايي ميزدند كه ايشان را از جبهه دلسرد كنند و او در جواب آنها قاطع و روشن هدف خود متذكر ميشد .روزي شهيد طبق معمول به منزل ما آمد و به او گفتيم : « كرم همه دارند شهيد ميشوند ميترسيم تو هم … » ايشان با اراده و محكم جوابي دادند آنهايي كه در جبهه ميجنگند برادران ما هستند و من فرقي با آنها ندارم خون من از خون آنها رنگينتر نيست و با حالتي مصممتر ادامه داد انقلاب بايد پيروز شود و ما بايد كربلا را آزاد كنيم .
خاطرهاي مشنرک ازمادر شهيد ،خواهر شهيد و زن برادر شهيد
1-2 ـ عنوان خاطره : جنازه
ساعت 1 بعد از ظهر بود كه خبر شهادت كرم را آوردند تمام خواهران و برادران و اقوام نزديك تا سحر جمع شدند قرار بود جنازه شهيد را ساعت 8 صبح از بنياد شهيد تحويل بگيريم ، ساعت 8 صبح براي تحويل جنازه رفتيم وقتي وارد اتاقي كه پيكر شهيد در آنجا بود شديم كمي تعجب كرديم انگار نه انگار كه اين جنازه بود مثل اينكه شهيد به يك خواب چند ساعته رفته بود تمام نزديكاني كه او را در بنياد ديدهاند منقول ميگويند : ” اصلاً ما باورمان نميشد كه او مرده باشد چهرهاش تنها گواه از يك خواب كوتاه مدت ميداد ” چهرهاش از هميشه دوست داشتني تر شده بود ريشش بلند بود و خاكي و نور ايني عجب چون هالهاي تمام چهرهاش را در برگرفته بود .
-
خاطرهاي از برادر زاده شهيد
2-1 ـ عنوان خاطره : كبوتر
زن برادر شهيد نقل ميكند : شهيد به كبوتر علاقه داشت و تعدادي كبوتر از روستا به گناوه آورد و بعد از مرخصياش تمام شد و به جبهه برگشت كبوترها در منزل ما بودند ، و از آنها مراقبت ميكرديم دقيق 2 يا 3 روز قبل از شهادت كرم تمام كبوترها پرواز كردند و ما اثري از آنها نديديم و دو يا سه روز بعد بود كه خبر شهادت كرم را آوردند .
شايد خيليها اين موضوع را باور نداشته باشند و شايد اين مسئله با عقل مطابقت نداشته باشد اما خانواده شهيد و حتي همسايهها بارها و بارها شاهد آمدن يك يا چند پرنده خاص در مواقع به خصوصي مثل روز هفتم شهيد ، سالگرد يا چهلم يا عصرهاي پنج شنبه هر هفته در منزل بودند .
به خصوص خيلي از غروبها روز پنج شنبه كه ميشد نزديك اذان مغرب اين پرنده ميآمد گاهي اوقات فقط چرخي ميزد و به طرف گلزار شهداي شهرمان پرواز ميكرد اما يك نمونه جالب كه خود شاهد آن بوديم را نقل ميكنم .
سال 1368 بود و من هشت ساله بودم همراه همه اعضاي خانواده در حياط نشسته و مشغول تماشاي تلويزيون بوديم ساعت 9 شب كه زمان پخش اخبار بود در ميانه اخبار مادرم هيجان زده ما را صدا زد و گفت : « بچهها مگه در قفس مرغ عشقها را باز گذاشتینه » ما جواب داديم نه در قفس بسته است مادرم كه اين مسئله برايش تقريبا عادي شده بود ديگر چيزي نگفت زيرا اطمينان خاطر پيدا كرد كه اين مرغ عشق نيست . ( مادرم چون در كنار ما نشسته بود و در حياط مشغول كارهاي منزل بود متوجه اين پرنده مي شد ) ما كوچكترين توجهي به اين مسئله نكرديم چند دقيقهاي گذشت . همگي ديديم كه همين پرنده ( كه شبيه مرغ عشق بود ) آرام روي سر همه ما چرخي زد و روي سر مادر بزرگم (مادر شهيد ) نشست . مادر بزرگم آرام دستش را به طرف پرنده برد تا دستش به سر پرنده رسيد خيلي آرام از زير دست مادر بزرگم گذشت و روي ديوار نشست و دوباره به طرف امامزاده شهر ( گلزار شهداء ) پرواز كرد .
آري آن روح پاك شهيد آن شب در قالب يك پرنده آمده بود تا خبر عروج عظيم را بياورد . خبري كه هنوز با به ياد آوردنش دلهامان آتش ميگيرد . و در فراق آن امام عزيز و روح رباني ميسوزد و داغ فراقش هر روز .
3. خاطرهاي از برادر شهيد
عنوان خاطره : اين سفر ، سفر آخرين است
شهيد آدم خوش بر خوردي بود و با همه ميجوشيد اما آخرين باري كه از جبهه برگشت حال و هواي ديگري داشت خيلي فرق كرده بود . چند روزي كه شهيد را ديدم كه قرآن رو به رويش باز است شايد خواندن قرآن يك كار غير عادي به حساب نيايد اما آن روز يك حال معنوي عجيبي داشت طوري كه با ديدنش در آن حال، جا خوردم چون چنان از عالم ما جدا شده بود كه اين مسئله به وضوح حتي در قرائت قرآنش كه يك كار عادي براي او بود لمس ميشد خلاصه سفر آخر اغلب افراد خانواده او را تنها ميديدند خيلي با خودش خلوت داشت و دنيايش جور ديگري داشته بود در همان روزها به يكي از آشنايان گفته بود : « خواب ديدهام شهيد ميشوم و اين سفر ، سفر آخر من است »














