• امروز : جمعه, ۲۴ مهر , ۱۴۰۵
  • برابر با : Friday - 16 October - 2026
کل مطالب: 655امروز : 0
♥0

شهید منوچهر عباسی

  • کد خبر : 2301
  • 28 فروردین 1397 - 18:51
شهید منوچهر عباسی

خاطرات شهید خاطره‌اي از خواهر شهيد : به ياد دارم دو سال قبل از انقلاب يعني زمان حكومت محمد رضا پهلوي وقتي كه من دانش‌آموز بودم . در يكي از جشنهاي آن زمان كه مدرسه برايمان شعارهايي تهيه كرده بود . از جمله : شاه سايه خداست ـ زنده باد شاهنشاه آريا مهر بزرگ ارتشدان […]

خاطرات شهید

  1. خاطره‌اي از خواهر شهيد :

به ياد دارم دو سال قبل از انقلاب يعني زمان حكومت محمد رضا پهلوي وقتي كه من دانش‌آموز بودم . در يكي از جشنهاي آن زمان كه مدرسه برايمان شعارهايي تهيه كرده بود . از جمله :

شاه سايه خداست ـ زنده باد شاهنشاه آريا مهر بزرگ ارتشدان و غيره … شهيد از ميان همه شعارها ، شعار ( جان دادن در راه وطن عاليترين آرمان من است ) را انتخاب كرد و آن را روي مقوائي بزرگ با خطي خوانا و زيبا نوشت و 2 طرف آنرا با چوب و ميخ كوب كرد . وقتي معلمان آن را ديدند از اين شعار خوششان آمد .

همچنين ياد دارم در سال 57 زماني كه اوج اعتصابات اداره‌جات و مدارس بود و من مي‌خواستم به مدرسه بروم ، شهيد به من مي‌گفت : تو به مدرسه نرو اگر تو و بقيه دانش‌آموزان نرويد معلمين نيز مسئوليتي نيز نخواهند داشت . تازه اگر تو مردود شوي اين كه افتخار است و حمايت از انقلاب و بدين گونه هم روحيه شهامت و شجاعت به من مي‌داد و مرا از رفتن به مدرسه باز مي‌داشت .

وجودش مايه نشاط همه اعضاي خانواده بود در بين دوستان و آشنايان محبوبيت خاص داشت . خدا را بسيار دوست مي‌داشت و بهترين راه ستايش خداوند را خدمت به مردم مي‌دانست و ياد مولايي علي (ع) هميشه كمك‌هايش را پنهاني به مردم ابزار مي‌داشت و اين رازش را بعد شهادتش از زبان ديگران شنيدم . يكي از دوستان شهيد كه هنوز دوستي با او وفادار مانده است حسين كوفي بود كه نابينا بود و شهيد ارادت خاصي به ايشان داشت و هميشه و در همه مجالسي و در جمع دوستان او را به همراه خود مي‌برد بعد از آنكه خداوند فرزندي به آقاي حسين كوفي عطا نمود گفت : خداوند مرا به آرزويم رسانده و نام منوچهر را روي فرزندش گذاشت و گفت اگر چه منوچهر من منوچهر شهيد نمي‌شود ولي به ياد منوچهر و به ياد خوبي‌هايش اين نام را نهاده‌ام .

  1. خاطراتي از همرزم شهيد حاج محمد جعفر عابديني :

بسم رب شهداء و الصديقين

سال 1361 تازه وارد ارديبهشت ماه شده بوديم روزي در خيابان شهيد منوچهر عباسي را ديدم از او پرسيدم چه خبر ؟ گفت : احتمالاً تصميم قطعي گرفته باشم. گفتم براي چه موضوعي ؟ گفت : خدمت مقدس سربازي ! بعد از گفتگو در مورد آينده و اوضاع و احوال كشور از همديگر خداحافظي كرديم . روز 1361/02/20با تمام همكلاسي‌هايمان كه ديپلم گرفته بوديم رفتيم به بوشهر كه از آنجا براي دوره آموزشي حركت را براي خدمت سربازي شروع كنيم . به هر حال شروع شد كه شهر جم محلي است براي سه ماه دوره آموزشي .

در يك گروهان روزها پس از ديگري براي ما مي‌گذشت . در آسايشگاهي كه براي استراحت در نظر گرفته بودند هم بچه‌هاي گناوه با هم بوديم خيلي‌ها بودند از جمله شهيد غلامرضا كمالي ، شهيد مصطفي شيري ، شهيد محمد علي خواجه و شهيد عبدالرضا گرگين پور ، شهيد منوچهر عباسي سعي مي‌كرد با شوخي بقيه بچه‌ها را گرم كند تا اينكه دوره آموزشي سخت نگذرد . دوره آموزشي تمام شد و همه بچه‌هاي گناوه با همديگر تصميم گرفتيم خوزستان را براي ادامه خدمت انتخاب كنيم كاملاً بصورت داوطلب اينكار انجام شد هيچ كس را در انتخاب اجبار نمي‌كردند چون ما سرباز ژاندارمري سابق بوديم ( نيروي انتظامي امروز ) ساعت يك بعد از ظهر جهرم را به سوي خوزستان ترك كرديم . فردا صبح زود وارد شهر جنگ زده اهواز شديم . در باغ گلستان ما را جمع كردند و گفتند جاهاي مختلفي داريم جبهه داريم ، پادگان داريم ، مناطق نفت خيز هم داريم ، شما مي‌توانيد بصورت پنجاه پنجاه با همديگر محلي را انتخاب كنيد كه من و محمد علي خواجه و منوچهر عباسي و مصطفي شيري و عبدالرضا گرگين پور و بقيه بچه‌هاي شهر سوسنگرد را انتخاب كرديم . چند روز در شهر سوسنگرد بلاتكليف بوديم تا اينكه از اهواز آمدند و ما را تقسيم كردند دوباره گفتند : چند محل داريم براي رفتن ، شما آزادنه مي‌توانيد برويد . خلاصه اينكه شهر بوستان كه تازه از آزاديش چند ماهي گذشته بود را انتخاب كرديم . البته شهر كه نبود رژيم متجاوز بعثي آنرا به يك ويرانه تبديل كرده بود و هيچ نقطه سالمي در شهر وجود نداشت . بالاخره 20 روز در پست‌هاي مختلفي از شهر بوستان را پشت سر گذاشتيم تا اينكه به خط مقدم  يعني منطقه چزابه و پاسگاه چزابه حركت كرديم بعد از چند هفته از شهر اهواز هئيت بازرسي آمدند و گفتند داوطلب مي‌خواهيم براي تشكيل يك گردان رزمي جهت در شركت در خط نبرد در منطقه دهلران موسيان .

 من و شهيد منوچهر عباسي با همديگر صحبت كرديم و قرار  شد ما هم جزء داوطلبين باشيم . وقتي گردان تشكيل شد دوباره برگشتيم اهواز و از آنجا از جاده انديمشك ، دزفول و شوش از راه جاده عملياتي فتح المبين يعني جاده يا زهرا (س) كه عبارت بود از عين خوش و دشت عباس و امام زاده عباس تا دهلران و از پل دهلران بيرون شهر خراب و درب داغون موسيان مستقر شديم . وقتي گروهان تشكيل شد شهيد منوچهر عباسي گفت : بچه‌ها بياييد همه با هم در يك گروهان و دسته باشيم كه همينطور هم شد و شروع كرديم به سنگر درست كردن . قرار شد 2 تا 2 تا سنگر درست كنيم ولي من و شهيد منوچهر عباسي و شهيد گرگين پور و چند بوشهري گفتيم : اين حرفها درست است ولي بايد يك سنگر بزرگ هم داشته باشيم. از شهر موسيان تيرآهن و پليت و وسايل لازم را آورديم و لودري هم برايمان جايي را باز كرد با گوني ديواره را محكم درست كرديم و منوچهر برايمان با  صداي خوش آواز مي‌خواند و همه را مي‌خنداند تا اينكه خستگي از تن ما بيرون برود سنگري درست كرديم كه شايد از بهترين شاهكارهاي سنگر سازي در آن منطقه بود . همه فرماندهان مي‌آمدند و نگاه مي‌كردند . گروهي درست كرده بوديم كه خيلي همديگر را دوست داشتيم و خيلي‌ها دلشان مي‌خواستند كه در گروه ما باشند .

 شب اگر نوبت ديده‌باني يا نگهباني نداشتيم دور هم جمع مي‌شديم و دعا و زيارت نامه مي‌خوانديم و از اين ور و آن ور صحبت مي‌كرديم . كارها را بين خودمان تقسيم كرده بوديم ولي بچه‌ها اينقدر خوب بودند كه فرصت نمي‌داند كه نوبت رعايت شود . شهيد منوچهر عباسي ميگفت : بابا نويت يعني چه هر كاري كه آماده است انجام دهد . بعضي شبها نوبت گشت رفتن مي‌شد . در هنگام كمين رفتن و گشت هميشه من و شهيد منوچهر با هم بوديم تا نزديكي عراقي‌ها مي‌رفتيم و شناسايي مي‌كرديم . و بر مي‌گشتيم چه ايامي كه هيچ گاه از خاطرات ما بيرون نخواهد رفت و چه دوستان و برادراني كه تك سواراني بودند و رفتند . به همت بچه‌هاي گناوه‌اي خصوصاً شهيدان منوچهر عباسي و مصطفي شيري در اطراف سنگرهاي خودمان با امكاناتي كه داشتيم مسجد درست كرده بوديم و بيشتر اوقات نماز جماعت هم برگزار مي‌كرديم  تا اينكه پس از نزديك به چهار ماه كه در خط رو در روي عراقي‌ها بوديم زمان عمليات محرم فرا رسيد و من و منوچهر و من و منوچهر و ديگر دوستان و برادران همديگر را در آغوش گرفتيم و براي انجام نبرد با دشمن بعثي حركت كرديم . من بعنوان خط شكن بوديم به همراه شهيد محمد علي خواجه و بقيه واحد پشتيباني ما بودند كه پس از هفت تا 8 روز درگير به هر كدام از ما بهره‌اي رسيده من اسارت و شهيد منوچهر عباسي و شهيد شيري و گرگين پور و كمالي شهادت .

آن يار كز و خانــه ما جاي پـــري بــود

سر تا قدمش چون پري از عيب بري بود

اوقات خويش آن بود كه با دوست به سرشد         

باقــي هــم بي‌حاصلي و بي‌خبـري بود

 

لینک کوتاه : https://aflakeyan.com/?p=2301

نوشته های مشابه

ثبت دیدگاه

مجموع دیدگاهها : 0در انتظار بررسی : 0انتشار یافته : 0