
شهید مصطفی شیری
نام پدر: نظر
تاريخ تولد: 1341/11/12
تاريخ شهادت: 1361/8/20
محل تولد گناوه
محل شهادت: موسيان
آرامگاه: گناوه
______________________________________________________________________________________________________________________________________________________________________
شرح زندگی
شهید مصطفی شیری در سال 1341 در خانواده ای مذهبی و متدین پا به عرصه وجود گذاشت . پدر وی فردی زحمتکش و با خدا بود و جهت امرار معاش به کارهای کشاورزی می پرداخت . در سن شش سالگی به مدرسه رفت و تحصیلات خود را تا سطح دیپلم ادامه داد. دوران دبستان را در مدرسه ابتدایی در محله بابا علیشاه و دوران دبیرستان را در مدرسه فتح المبین گناوه به پایان رساند . ایشان در دوران دبیرستان به فعالیتهای انقلابی در جهت مبارزه با رژیم شاهنشاهی می پرداخت و در این زمینه از هیچ تلاش و کوششی دریغ نمی ورزید . با پیروزی انقلاب اسلامی و تشکیل بسیج مستضعفین وی به صورت مستمر در گشتهای بسیج و فعالیتهای شبانه روزی در دفاع از انقلاب اسلامی و مبارزه با تحرکات منافقین شرکت می نمود.
پس از شروع جنگ تحمیلی وی به خدمت مقدس سربازی رفته و به همراه سایر دوستان به جبهه های حق علیه باطل اعزام می شوند . پس از چندین ماه حضور در جبهه سرانجام در تاریخ 1361/8/20 در عملیات محرم در جبهه موسیان به فیض عظیم شهادت نائل میگردد.
روحش شاد راهش پر رهرو باد
______________________________________________________________________________________________________________________________________________________________________
وصیتنامه
بسم رب الشهداء و الصدیقین
(بنام خدايي كه شهيد شدن را نصيبم كرد )
«و لا تحسبن الذين قتلو في سبيل الله امواتاٌ بل احياء عند ربهم يرزقون»
آنان كه در راه خدا كشته شده اند آنها را مرده نپنداريم بلكه آنان زنده اند و روزي آنها نزد پروردگارشان مي باشد .
اكنون كه در اين راه قدم مي گذارم براي رضاي خداست و براي احياء اسلام و قرآن است و هر تيري كه به طرف دشمن نشانه ميروم بخاطر خدا و هر تيري كه به سويم آيد براي رضاي خداست من خود آگاهانه اين راه را انتخاب نمودهام همان راهي كه حسين (ع) براي خويشتن انتخاب نمود . مادرم به خود ببال و افتخار كن كه فرزندت را در راه خدا دادي . هر گز ناراحت مباش بلكه صبور باش و جامه نو بپوش و شادي كن و بر مزارم شيريني تقسيم كن .
مادر مهربانم ، خواهرانم را جمع كن و شادي كنيد و به يكديگر و به مردم تبريك بگوييد كه دامادي من همان شهادت من است و حجله من همان قبر من است هرگز برايم گريه نكنيد و جامه سياه نپوشيد كه از سياهي نفرت دارم و از سياهي گريختهام . پدر و مادر مهربانم به نظرم اين قطعه كه باقي است آخرين و كاملترين حرفهاي من باشد كه در طول زندگي و در اين اواخر هميشه بدنبال آن بودهام و اميدوارم در اين هدف كه همان اسلام عزيز مي باشد از درياي بيكران شهادت بهره اي دريابيم . به ناچار روزي گلي شكوفا و روزي پژمرده ميگردد .
ولي چه زيباست مرگ كسي كه باعث پيروزي و از بين بردن كفار ستمگر باشد . پدر و مادرم از زحمات بيش از حد شما نهايت سپاسگزاري را دارم و مي دانم كه چه درد و رنجها به پاي من حقير كشيدهايد به خدا قسم سخت شرمندهام كه نتوانستم در طول ايام زندگيم پاسخ گوي همه زحمات و فرامين شماها باشم . اميدوارم من را بخشيده باشيد و شما برادران محبوبم كه هميشه هم چون معلمي آگاه در طول زندگي راهنمايم بوديد و هر چه در زندگي شخصيت و آگاهي داشتم از شما داشتم و شما خواهران عزيزم كه همچون دايه اي مهربان و دلسوز برايم بوديد من از شما خجلم چون شما زحمت مرا زياد كشيدهايد و به من محبت زياد داشتهايد و مرا همچون فرزند خويش با شيره جانتان پروريديد .
پدر جان من فكر نمي كنم در زندگي چيزي بجز يك موتور سيكلت و مقداري كتاب و وسايل زندگي چيز ديگري داشته باشم خود هر چه صلاح ديديد بكنيد و بدهكار كسي نيستم و احياناً اگر كسي از من چيزي مي خواهد و گفت به او بدهيد و اكنون كه از پيش شما ميروم اميدوارم كه جانم را در راه خدا فدا كرده باشم كه راه رهبرم امام امت خميني كبير مي باشد . رهبري كه هرگز تن به ذلت نداد و براي اسلام چه رنجها كه نكشيده
و از شما تمنا دارم كه به من ناكام نگوييد چون در نهايت كامم را گرفتم و به بهترين آرزويي كه مي خواستم يعني شهادت در راه دين و قرآن و مملكتم رسیدم . در تشيع جنازهام فقط ذكر خدا را داشته باشيد و الله اكبر را تكرار كنيد و دعا براي امام امت . به تابوتم عكس امام را بچسبانيد
و اما چند كلمه اي به برادران ورزشكارم و مسئولين ورزش .
همه جوانان را به ورزش دعوت كنيد و آنها را تشويق كرده و براي آنها امكانات فراهم آوريد كه ورزش علاوه بر ورزيدگي جسمي و سالم سازي بدن و تقويت روحي انسان را از فساد اخلاقي و شهواني دور مي سازد و هميشه جنبه سازندگي داشته و ورزشكاران را به خود جلب و بكوشيد بيش از اينكه دافعيت داشته باشيد جاذب باشيد چون در شهرمان تنها تفريح و سرگرمي سالم همان ورزش كردن است البته ورزش همراه با عبادت و خود سازي در مسير الله .
در پايان از تمام فاميل و دوستان و همرزمان خود خدا حافظي مي كنم و اميدوارم بعد از من اسلحهام را بر زمين نگذارند و تا آخرين نفس در راه احياء دين مقاومت نمايد . يكي از عكسهايم را كه در آلبومم مي باشند بزرگ كرده و بالاي تابوت و قبرم بگذاريد
خدايا ، خدايا تا انقلاب مهدي خميني را نگهدار
از عمر ما بكاه و به عمر او بيفزا
مصطفي شيري
______________________________________________________________________________________________________________________________________________________________________
خاطرات شهید
قرآن صبحگاهی
1- مادر شهید که زنی مومنه و با خدا بود و همیشه سحرگاه برای ادای فریضه الهی و دعا و راز ونیاز با خداوند از خواب بلند می شد بعد از نماز و دعا مشغول پخت نان و مشتک (نوعی نان محلی) برای خانواده میشد . در این بین شهید که علاقه خاصی به مادر داشت به ایشان می گفت مادر تو صبحها برای من مشتک درست کن من هم برای پدر تو صبحها قرآن میخوانم و این نوع ارتباطات صمیمی بین مادر و فرزند همیشه برقرار بود.
***********************************************
روزه مستحبی
2- شهید علاقه زیادی به ورزش خصوصا فوتبال داشت اما هیچگاه این فعالیتها خللی در انجام امور معنوی وی ایجاد نمیکرد.. یک روز مسابقه فوتبال برگزار گردید و آن مسابقه شهید نیز حضور داشت . بعد از گذشت زمانی از مسابقه و در حین بازی شهید دچار آسیب شده و روی زمین می نشیند . دوستان برای مساعدت به نزد او رفته و در حین کمک به ایشان آب می دهند ولی از خوردن آب امتناع می کند و دوستان بعد از مدتی متوجه می شوند که شهید در روز مسابقه نیز روزه مستحبی خود را رها نکرده است…
***********************************************
نیمکت های پر از شهید
خاطره از محمد فریدونی
3- من وشهید ناصر داودی از مهر 1353 تا خرداد 1356 سه سال دوره راهنمایی را در مدرسه عنصری ( سید جمال الدین اسد آبادی ) همکلاس بودیم. سال اول راهنمایی به خاطر کمبود نیمکت در پنجره کلاس کنار هم می نشستیم ولی در سال دوم و سوم من وشهید ناصر و شهید عبدالرضا گرگین پور و شهید مصطفی شیری چهار نفری در یک نیمکت می نشستیم و شهید جواد فروتن هم در نیمکتی جلوتر از ما می نشست. من آن روز نمی دانستم که کنار چه چهره های بزرگ و تابناکی نشسته ام و امروز نگرانم که از چه انسانهای آسمانی و شهدای گرانسنگی جا مانده ام…
***********************************************
حمله ژاندارم ها
4- در دوران مبارزات یک روز که در مسجد مراسمی برای شهدای تبریز برگزار نموده بودند مورد حمله ژاندارم ها قرار گرفتند و شهید تنها توی سایه سیاه دیوار کنار وسایل مرده ها ایستاده بودو ژاندارمها متوجه او نشدند . همچنین یکی از شبها که در کوچه های اطراف بازار شعار می دادند و فرار می کردند ژاندارمها در تاریکی کوچه را به رگبار بستند و آن شب یکی از دوستانشان بنام محسن کبگانی تیر خورد و او وبچه ها از کنار دریا خودشان را رساندند به جنگل و بعد از آن رفتند بهداری جهت درمان دوستشان.
***********************************************
دیدار با شهید
خاطره از برادرزاده شهید
5- کلاس اول بودم و در مدرسه حضرت زهرا (س) درس می خواندم . سه روز بعد از بعد از شهادت عمویم بود. یک روز صبح که به همراه دختر بچه های فامیل به مدرسه می رفتیم باران دروزهای قبل کوچه ها را گلی و کثیف کرده بود و ما از میان گل و لای رد می شدیم . از جاده خاکی که گذشتیم آن طرف خیابان با کمال تعجب عمویم جلویمان ظاهر شد ما که اصلا متوجه نشدیم عمو از کدام طرف آمد و کنار ما رسید، نیم نگاهی به هم انداختیم و خیره چشمهای عمویم شدم و چهره درخشانش . درست 4 روز بعد از شهادتش بود. پنج یا شش ماه ماه بود که عمو را ندیده بودم فقط از طریق نامه خبرش را داشتیم . اما آن روز انگار همین دیروز او را دیده ایم سلام و احوالپرسی کرد طوری که آرامش به آدم می داد. لبخندی روی لبهایش نشست و گفت : راضیه چطوری؟ گفتم خوبم نزدیک آمد « توی کوچه روبروی مدرسه تان یک گنجشک توی پلاستیک پر از آبی توی یک گودال آب افتاده در حال پر و بال زدن است بی زحمت آزادش کنید من همین جا منتظر هستم» ما به خیال برگشتن پیش عمو به همان جا رفتیم و گنجشک را دیدیم و آزادش کردیم و به سرعت برگشتیم اما هیچ اثری از عمو نبود گشتیم وقتی ندیدیمش نا امید شدیم و با انبوهی از سوال هایی که از کودکی تا حالا در ذهنمان مانده راهی مدرسه شدیم .
***********************************************
دلم رفت و ندیدم روی دلدار
6- شهید صدای خوبی داشت وقتی برای رفتگان قرآن ختم می کرد ، می گفت مادر بیا درست نماز خواندن را به تو یاد بدهم .
یک روز صبح که در حیاط خانه همراه با چند تا از دوستانش که خیلی صمیمی بودند نشسته بودند آرام و آهسته حرف می زدند من کنجکاو شده و نزدیکشان رفتم و گفتم شما میخواهید چکار کنید و چه خیالی دارید، در حالی که بلند می شدند با هم گفتند قصد داریم به جهرم برویم و از آنجا به جبهه و خداحافظی کردند و رفتند و دیگر ما او را ندیدیم بعد فهمیدیم که به جبهه رفته است.
تفنگی از چوب درست کرده بود و یک پالتو می پوشید و تفنگ را زیر پالتو مخفی می کرد ، بیشتر شبها در مساجد بود و یا کنار جاده یا کنار دریا برای نگهبانی و این کارها…
______________________________________________________________________________________________________________________________________________________________________
نامه های شهید
نامه اول
بسم الله الرحمن الرحیم
خدمت برادر بسیار مهربانم محمد کریم شیری
بادرود و سلام
ضمن عرض سلام سلامتی شما برادر عزیزم را از درگاه باریتعالی خواهان و خواستارم و امیدوارم که به یاری خداوند بزرگ سالم و تندرست بوده و هیچ کسالتی نداسته باشی و همیشه شاد و موفق باشی و چناچه جویای حال برادرت بوده باشی سلامتی که یکی از نعمتهای ایزدی است برقرار است و ملالی جز دوری شما برادر مهربانم در کار نیست که امید به یاری خداوند با دیدار از شما برطرف گردد. آمین
باری برادر جان اکنون که خداوند مرا به یکی از آرزوهایم که همانا شرکت در رزم با کفار بعثی بود یاری ساخت چون من هر روز و هر شب در دعا از خدا خواهان بودم که من هم مانند سایر رزمندگان اسلام در این جنگ سهمی داشته باشم ، اکنون سعی خواهم کرد که در این منطقه که وجب به وجب آن خون شهیدی ریخته شده است پاسدار این خون شهدا و حفظ خاک وطنم باشم .
برادرم من در منطقه ای هستم که بیش از 2 الی 3 کیلومتر با نیروهای بعثی فاصله نداریم یعنی با بستان بیست دقیقه دور هستیم و پاسگاه ضد چریکی سعیدیه نام دارد ولی از نظر اینکه چون جلوی ما تا مرز همه اش رودخانه و باتلاق هست از آرامش نسبی برخوردار است ولی جبهه های اطرافمان دائما زیر سلاحهای دور و نزدیک دشمن می باشد و هر لحظه ای گلوله های خمپاره و توپخانه دشمنت در اطراف ما به زمین میخورد و از نظر خدمت هم “یک شب بخواب” نگهبانی داریم که در سنگرهای اطراف پاسگاه در میان جنگل انجام وظیفه می کنیم و این زیاد برایم مهم نیست چون وظیفه شرعی است تنها چیزی که ما را اذیت می کند شبها آنقدر پشه زیاد است که حتی در داخل پشه بند نیز نمیتوانیم بخوابیم و استراحت ما تنها در روز است و اوقات فراغت نیز در رودخانه شنا و یا در قایقها به گشت می پردازیم .
در پاسگاه حدود 35 نفر هستیم که تعدادی درجه دار هستند و یک گروهبان یک رئیس پاسگاهمان می باشد و همه با هم دوست و صمیمی هستم و پنج نفر بچه های گناوه هستیم 1. منوچهر عباسی 2. عبدالعزیز دهدشتی 3. غلامرضا کمالی 4. عبدالرضا گنجی هستند . برادر جان هیچ در فکر من نباشید . سلام مرا به … (اهل خانه) خیلی خیلی برسانید . سلام مادرم را خیلی خیلی برسانید. بینهایت سلام می رسانم . برادرم عبدالحمید را خیلی سلام برسانید . برادرم غلامحسین را با خانواده یک به یک سلام برسانید . عموهایم را با خانواده سلام برسانید .
برادرانم عباس ، نصراله و مرتضی خیلی سلام برسانید . حسن را با خانواده خیلی سلام برسانید . محمد و عبدالرضا و علی شیر را با خانواده سلام برسانید. در ضمن اگر مشهدیها آمده اند سلام آنها را خیلی برسانید . منتظر نامه های مکرر شما می باشم که مرا آرامش می دهند . سلام مرا به همه همکارانت خصوصا هادی رئوفی برسان . کلیه دوستان و ورفقایم را سلام برسانید. بیش از این شما را زحمت نمی دهم . چشم به راه نامه های شما می باشم . به امید پیروزی رزمندگان اسلام . 1361/5/24 . برادر کوچک شما مصطفی شیری
***********************************************
قسمتی از نامه دوم
«… هم اکنون که دارم نامه را می نویسم هواپیماهای دشمن دارند با بمب های خوشه ای اطراف ما و شهر موسیان را بمباران می کنند و دشمن دیوانه وار با تمام قوا ما را با سلاح های سنگین زیر آتش می گیرد و منتظر این است که ما به آنها حمله بریم . می خواه حقایق را بگویم برادرم ، تنها ناراحتیم این است که نتوانستم برای یک لحظه مادرم را ببینم زیرا که وقتی فکرم از حمله و جنگ بیرون می رود و یادم از گناوه می آید همزمان با اینکه گناوه در نظرم مجسم می شود و در قلب آن در یک دایره باز و گسترده چهره مادرم را می بینم …. برادرجان نمیخواستم قلم بر روی کاغذ بردارم و دوست داشتم که تا آخرین لحظه برای شما بنویسم ولی چه کنم ناچارم که خاتمه دهم مرا حلال کنید شاید که برنگردم . به امید پیروزی در این حمله و بازگشت به خانه .» برادرت مصطفی شیری مورخه 61/7/30 – خدا حافظ
______________________________________________________________________________________________________________________________________________________________________



