خاطرات شهید
خاطراتي از زبان محمد جعفر عابديني :
عنوان خاطره : خاطرهاي از رشادتها و دلاورمردی های شهيد
حدوداً مرداد ماه سال ۱۳۶۱ بود كه وارد جبهه بستان شديم عملياتهاي طريق القدس، فتح المبين ، بيت المقدس و رمضان انجام شده بود و عراقيها در اين ۶ و ۷ ماه ضربههاي محكمي چه از لحاظ سياسي و نظامي خورده بودند .
خصوصاً روحيه نيروهاي بعثي بسيار متزلزل به نظر ميرسيد در شهر بستان چيز سالمي وجود نداشت خصوصاً مناطق مسكوني به ويرانه تبديل شده بودند .
شهيد سرافراز مفقودالجسد محمد علي خواجه اساساً يك سرباز ديپلم وظيفه ژاندارمري بود داوطلبانه در ميان جمع ما حاضر بود چند روزي را در بستان و در اطراف گذارنده بوديم كه به ما اطلاع داده بودند يك گردان نيروي داوطلب و شجاع را خواستاريم تا به جبهه موسيان دهلران بفرستيم در همان موقع اين شهيد سرافراز نزد من آمدند و پيشنهاد رفتن داد و گفت اين عمليات فرصت خوبي است تا ما رو در رو با عراقيها شويم .
خلاصه همراه با چندين تن ديگر از بچهها از جمله شهيد عبدالرضا گرگين پور ، شهيد منوچهر عباسي ، شهيد غلامرضا كمالي ، شهيد مصطفي شيري و چند تن از بچههاي بوشهر و خرموج و برازجان عضو گردان ۹۰۷ رزمي ژاندارمري سوسنگرد به سوي جبهه موسيان حركت كرديم .
خط مقدم جبهه كه تا آن روز در همان منطقه به دست بچههاي تيپ خرم آباد بود ، تحويل ما گرديد .
يكي از عزايزاني كه بسيار در نظم و سنگر سازي نقش داشتند شهيد خواجه بود حدوداً چهار ماه به صورت پدافند جلوي عراقيها ايستاده بوديم تمام مشكلات و نارساييها روزها يكي پس از ديگري سپري ميشد .
تا اينكه مهر ماه سال ۱۴۶۱ بود كه از طرف سپاه پاسداران به ما اطلاع دادند كه بايد براي عمليات بزرگي آماده شويم ، در ضمن دو نفر هم براي خط شكن داوطلب ميخواستند.
شهيد محمد علي خواجه كه مسئول مسائل فرهنگي و عقيدتي سياسي واحد ما بود به من گفت شما حاضر هستيد كه خط شكن باشيد من هم در جواب گفتم اگه شما هم باشيد من هستم .
بيرون شهر ويرانه دهلران همه را جمع كرده بودند و گفتند هر روز در همين مكان برنامه آموزش داريم . خلاصه دوره تمام شد .
نيروهاي سپاه و بسيج و ارتش در منطقه جمع شدند ، قبل از انتقالات نيرو تكميل گرديد . من و محمد علي چهار ماه بود كه مرخصي نيامده بوديم فرمانده واحد به ما گفت چرا شما مرخصي نميرويد با صحبتهايي كه شد قرار بر اين گذاشتيم كه فردا بعد از نماز صبح همراه با ماشين غذا به انديمشك برويم و از آنجا به گناوه بيايم ، تمام بچههاي گناوهاي پيام و نامههاي خود را دست ما داده بودند بعد از نماز صبح راه افتاديم آمديم كنار سنگر تقسيم غذا كه فرمانده واحد را ديديم گفت آنقدر مرخصي نرفتيد تا تمام مرخصيها لغو شد و علت را جويا شديم ايشان گفتند امشب عمليات شروع ميشود .
شهيد خواجه گفت ما كه قصد مرخصي نداشتيم شما زياد اصرار كرديد به هر حال برگشتيم و جريان را براي همسنگريان تعريف كرديم هوا روشن شد از طرف تيپ سابق كربلا آمدند و گفتند كه آن دو نفري كه داوطلب هستند بيايند از دوستان خداحافظي كرديم ، چه خداحافظي هر كس زبان حالي داشت تمام بچهها پاك و مخلص بودند ، يكي گريه ميكرد ، آن ديگري ما را زير قرآن رد ميكرد
من و شهيد خواجه تك تك بچهها را در بغل گرفتيم ، آنها را بوسيديم ، همه التماس دعا داشتند و ميگفتند ما را فراموش نكنيد آمديم بيرون موسيان بچهها تشنه بودند براي ما صحبت كردند ، گفتند راهي را در پيش داريم كه احتمال برگشت کمی وجود دارد.
بايد از مين و ديگر وسايل دفاعي عراقيها عبور كنيم همه ما را قسم دادند كه كسي رودر بايستي نداشته باشد ، هر كس نميخواهد اجباري در كار نيست صادقانه بيايد انصراف دهد ما پاك باخته ميخواهيم به هر حال همه بچهها خالصانه براي جانفشاني در راه دوست حاضر بودند عمليات محرم در منطقه موسيان و دهلران و تپههاي مشرف كه دست عراقي بود آن شب شروع شد ، خدا ميداند چه طور رسيديم بالاي سر عراقيها محمد علي با تمام شجاعت ميجنگيد او ، من و دوستان را تشويق ميكرد و طوري عمل ميكرد كه انگار سالهاي سال است فرماندهي كرده بود و انگاري تمام مناطق را بلد بود و به قول قديميها رجز مي خواند و جلو مي رفت و عراقيها را مثل برگ به زمين ميريخت
خلاصه عمليات تا هفت شبانه روز ادامه داشت يعني از ۱۰ آبان سال ۱۳۶۱ تا ۱۷ آبان كه ما بوديم پشت سر هم ادامه داشت .
رشادتهاي زيادي از بچهها ديدم اما محمد علي يك لحظه خدا را فراموش نميكرد روز ششم جاي بدي داشتيم كمبود آب و بدي منطقه طوري بود كه امكانات در شرايط پيچيده جنگي به ما نميرسيد . هر يك از ما قمقمه آبي داشتيم اما از شدت كار و خستگي و گرما كمتر كسي آب داشت
اما محمد علي گفت آب را نگه داشتهام براي وضو ميخواهم يك لحظه بدون وضو نباشم اگر خداوند مرا جز شهدا قرار دهد بايد با وضو از دنيا بروم .
با من شوخي ميكرد در بدترين شرايط ميگفت چقدر صورتت نوراني شده باور كن ، حتما امروز شهيد ميشوي اگر رفتي بايد دعا كني من هم بيايم .
در آخرين ساعت شب هفتم آبان سال ۱۳۶۱ مرحله چهارم عمليات محرم شروع شد به طرف عراقيها حمله كرديم و با ياري خداوند متعال و امام (ره) خط اول آنها را گرفتيم ، ولي نزديكهاي اذان صبح پاتك عراقيها شروع شد ما درست در منطقه شرهاني عراق بوديم ،كاملا محاصره بوديم ايران دستور عقب نشيني داده بود جمع زيادي از بچهها شهيد و عدهاي هم زخمي بودند ،
كشتههاي عراقي هم قاطي ما بودند تانكهاي عراقي ميآمدند جلو با يك آرايش خاص ولي باز هم دلاور مردان شجاع و آر پي جي زن آنها را شكار ميكردند و صداي بانگ الله اكبر در فضا ميپيچيد . تعداد تانكها خيلي بود اين قدر آتش تهيه سنگين بود كه ديگر كسي نميتوانست هيچ گونه حركتي به جلو يا عقب داشته باشد.
در همين هنگام يكي از بچههاي اصفهان افتاد و در حال شهادت التماس ميكرد ، برادر آب ، آخرين لحظه قطره آبي رسانيد آتش گرفتهام شهيد محمد علي تنها كسي بود كه مقداري آب در قمقمهاش باقي مانده بود گفت الان آب برايت ميآورم به او گفتم خطرناك است نرو ، چون واقعاً منطقه جنگ ، دشت صافي بود و هر حركت ما در ديد نيروهاي عراق بود و كوچكترين حركت ما مساوي بود با باران صدها تير خمپاره محمد علي سينه خيز به طرف برادر زخمي رفت تا رسيد نزديك او نشست و قمقمهاش را درآورد و به همان برادر مجروح اصفهانی داد ، كه ناگاه يك مرتبه كاليبر مستقيم تانك عراق سينهاش را شكافت و دردم به شهادت رسيد .
حالت سينه خيز خودم را به او رساندم ديده هنوز چشمانش باز است شهادت او را خواندم و چشمهايش را بستم و از او جدا شدم بچهها يكي يكي شهيد ميشدند لحظات واقعا تلخ و سخت بود كمتر كسي بود كه سالم باشد مگر عدهاي كمي از جمله خودم ، كه چند لحظه بعد زخمي شدم و از شدت خونريزي بيهوش شدم و بعد از مدتی خود را در عراق در اسارت ديدم به هر حال جسد شهيد محمد علي خواجه در خاك عراق در منطقه پاسگاه شهرباني باقي ماند و تا هنوز مفقود الجسد ميباشد .
شخصي كه آرزوي شهادت را روز شماري ميكرد به آرزوي خود رسيد و شربت شهادت را نوشيد .
خوشا به حال آن عزيز بزرگ روحش شاد و همراه با امام شهيدان خميني بت شكن و سرور سالار شهيدان عالم و كربلاي حسين بن علي (ع) .
