• امروز : پنجشنبه, ۳۰ مهر , ۱۴۰۵
  • برابر با : Thursday - 22 October - 2026
کل 1068 امروز 0
0
♥0

شهید محمد شهابی

  • کد خبر : 2225
  • 21 فروردین 1397 - 12:38
شهید محمد شهابی

خاطرات شهید خاطره اي از فرزند شهيد عنوان خاطره : تاريكي شب پدرم ميگفت : حدود ساعت 9 شب بود كه از سنگر خارج شديم مي‌خواستيم گشتي بروي رودخانه بزنيم ببينيم چه خبر است موقع خارج شدن پنج نفر بوديم و يواش يواش در تاريكي شب راه افتاديم تا اينكه رسيديم پنج نفرمان سوار بر […]

خاطرات شهید

  1. خاطره اي از فرزند شهيد

عنوان خاطره : تاريكي شب

پدرم ميگفت : حدود ساعت 9 شب بود كه از سنگر خارج شديم مي‌خواستيم گشتي بروي رودخانه بزنيم ببينيم چه خبر است موقع خارج شدن پنج نفر بوديم و يواش يواش در تاريكي شب راه افتاديم تا اينكه رسيديم پنج نفرمان سوار بر يك قايق شديم و حركت كرديم ، رفتيم تا اينكه به نيزار رسيديم نيم ساعتي مي‌شد كه در آنجا منتظر مانديم تا اينكه سر و كله عراقي‌‌ها پيدا شد.

 آنها چهار نفر بودند و سوار بر يك قايق مستقيم به سوي ما حركت مي‌كردند به ما نزديك شدند و ما را ديدند ما شروع به شليك كرديم همزمان آنها نيز شروع كردند و ما توانستيم آنها را سر به نيست كنيم تا اينكه قايق ما سوراخ شده بود و ما توانستيم با قايق آنها به پست خود برگرديم وقتي به سنگر رسيديم هيچ تغييري نكرده بود نگهبان چادر نيز خوابش برده بود ما چون خسته بوديم به چادر رفتيم ولي از اينكه توانسته بوديم آن عراقي‌‌ها را از بين ببريم خوشحال بوديم .

  1. خاطره‌اي از آشنايان همسر شهيد :

2-1 . عنوان خاطره : سلام بر شهادت

  بعد از گذشت سالياني از خاموشي صفير آخرين گلوله‌هاي جنگ تحميلي باز آمده‌اند تا فضاي جامعه را با شميم جانفزاي حضور خود مطهر آگين كنند و راه چگونگي ادامه دادن راهشان را به ما بياموزند در عصر روز جمعه1379/06/18 به خانه‌ي شهيد عزيز پا گذاشتيم و با چهره‌ي دوستانه و مهربان همسر شهيد محمد شهابي روبرو شدم و با هم در نشستي به گفتگو در مورد آن شهيد عزيز پرداختيم و خاطرات زيباي همسر دلاورش را تعريف مي‌كرد كه با چه شهامتي به جبهه جنگ قدم گذاشته بود و در چندمين كلام دو خاطره‌ي زيبا را تعريف كردند كه از اين قرار هستند. 

 2-2 . عنوان خاطره :

موقعي كه پيكر شهيد را به خاك سپردند همسر اين شهيد شب دوم خواب ديد كه محمد در مزارش مانند شل است و بعد بالاي مزار رفت و از خود پرسيد كه شهيدم كجاست و يكدفعه قبر مانند اول درست شد و شهيد مشخص شد و به شهيد نگاه كرد تا رو به قبله و دستش را روي سرش و دهان به سخن گشود و گفت : من به فاتحه احتياج ندارم شما بكوشيد براي آخرت خودتان .

3 . عنوان خاطره: درب را امام مي‌بندد

چون همسر اين شهيد عزيز همراه با بچه‌هايش در حياط به تنهايي مي‌خوابيدند و شب در حياط را با قفل مي‌بستند . اين شهيد عزيز در خواب همسرش مي‌آمد و به او مي‌گويد كه شما فكر درب حياط نباشيد امام ( ره ) در حياط را مي‌بندد و چند مدت ديگر گذشت كه امام را در خواب ديد ، امام به او گفت : كه از مشكلات نترسيد همينطور پيش رويد خوب است .

 

لینک کوتاه : https://aflakeyan.com/?p=2225

نوشته های مشابه

ثبت دیدگاه

مجموع دیدگاهها : 0در انتظار بررسی : 0انتشار یافته : 0
قوانین ارسال دیدگاه
  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.