خاطرات شهید
1. خاطرهاي از همرزم شهيد غلامحسين تميمي :
ايشان (شهيد سعيدي) از بدو فرمان حضرت امام خميني (ره) مبني بر تشكيل بسيج با روحيه اي شاداب و سرشار از ايمان و عشق به امام (ره) شروع به سازماندهي و آموزش جوانان شهر كرد و او از اخلاق نيكو برخوردار بود .
جوانان مشتاقانه دسته ، دسته جذب او مي شدند و شبانه روز سر از پا نمي شناختند و به فعاليت مشغول ميشدند و با توجه به اخلاق حسنه او جوانان هم مثل پروانه كه گرد شمع حلقه ميزدند شبانه روز گرد او جمع بودند و حتي يك لحظه او را تنها نمي گذاشتند .
ارتباط مستقيم شهيد سعيدي با روحانيون داشت و مرتباً روحانيون را براي برگزاري نماز جماعت در بين برادران بسيج در مساجد دعوت مي كرد و هميشه سعي داشت كه نماز جماعت خوانده شود خودش شخصاً به برادران بسيج آموزش نظامي ميداد و در همه جا پا به پاي بسيجيان همراه بود در آموزش تاكتيكهاي نظامي مهارت خاصي داشت شخصي ورزيده و قدرتمند بود و از توان جسمي و قدرت مديريتي خدادادي فوق العادهاي برخوردار بود .
يادم ميآيد زماني كه فرماندهي سپاه بندر ريگ را به عهده داشت من هم در خدمت ايشان بودم وقتي براي انجام كارها به شهر گناوه مي آمديم ايشان با توجه به اينكه متاهل بود و خانوادهاش در گناوه ساكن بودند به منزل نمي رفت يك بار به ايشان عرض كردم كه نمي خواهي به منزل سري بزني فرمودند : كه خير ما براي انجام كار سپاه آمدهايم و كار كه تمام شد بايد به محل خدمت برگرديم با شوخي به من گفت : مگر دلت براي مادرت تنگ شده گفتم : نه منظورم اين است كه شما به بچهها سري بزني فرمود : براي سر زدن به بچهها وقت هست حالا مسئله اصلي ما جنگ است .
اين چند كلمه قطره اي از دريا خاطراتي است كه با شهيد سعيدي از اول جنگ تا شهادتش نوشتم .
2 . اما خاطره اي از جنگ و عمليات كربلاي 4 :
به هنگام ورود به پادگان الغدير قبل از سازماندهي در چادر مستقر شديم همه برادران پاسدار گناوه در آن چادر دور شهيد سعيدي حلقه زده بودند و با شهيد سعيدي شوخي مي كردند كه چهره ات نوراني شده است و تو شهيد ميشوي ايشان با آن كوچك نفسي و خلوصي كه داشت ميگفت كجا من لياقت شهادت را دادم .
وقتي سازماندهي شديم شهيد سعيدي جانشين فرمانده گردان ابوالفضل شد و ما هم به عنوان مسئول تداركات گردان فتح سازماندهي ميكردند . روز اعزام به خط مقدم و آماده شدن براي عمليات فرارسيدن گردان ما به سوي مارد مقر خط دوم تيپ اميرالمومنين (ع) حركت كردند در مقر مارد تجهيزات گرفتيم هم آماده شدند گردان ما شب بعد با كاميونها عازم آبادان شدند نيمه هاي شب به آبادان شدند نيمه هاي شب به آبادان رسيديم و در مدرسه اي استقرار پيدا كرديم .
نزديك اذان صبح بود بعد از نماز صبح به علت اينكه خودرو سبك گردان را نياورده بوديم از مقر گردان بيرون آمدم تا وسيله اي پيدا كنم و براي رزمندگان صبحانه تهيه كنم ديدم چند قدمي درب يك مدرسه تابلو گردان ابوالفضل زده شده است .
رفتيم داخل مدرسه نيروهاي گردان ابوافضل در آنجا مستقر بودند سراغ برادر سعيدي را گرفتم رفتم پيش به ايشان بعد از احوال پرسي فرمود چه خبر شده اين صبح زودي به سراغ ما آمدي ؟ عرض كردم : گردان آوردهايم و در مدرسه روبروي گردان شما مستقر هستيم و با توجه به اينكه ديشب با كاميون به آبادان آمده بوديم ماشينهاي سبك تا هنوز نرسيده است و نياز به يك دستگاه ماشين داريم كه براي نيروهاي گردان صبحانه آماده كنيم .
سفره صبحانه آنها پهن بود و داشتند آماده مي شدند كه صبحانه بخوردند ، شهيد سعيدي فرمود : بنشين صبحانه بخور تا ماشين را برايت آماده كنم هر چه اسرار كردم قبول نكرد چند لقمه اي صبحانه خوردم و رفتم به طرف شهيد سعيدي گفتم : جعفر مرا شرمنده كردي فرمود خدمت براي رزمندگان افتخار و سعادت است آقاي شهيد سعيدي فرمود : ميخواستم تا قبل از عمليات با شما صحبتي داشته باشم به ايشان گفتم بفرماييد فرمود :
« من در اين عمليات شركت ميكنم »
- خاطره اي از فرزند شهيد (ابوالحسن سعيدي) :
عنوان خاطره : مجسمه شيطان
حدود چهار سالم بود كه بياد آوردم همراه پدرم و برادرم مهدي به جايگاه نماز جمعه آمديم آن روز جمعيت تقريباً شلوغ بود و من بياد دارم در حالي كه وارد جايگاه نماز شديم بلا فاصله چشمم به يك مجسمه اي در انتهاي جايگاه افتاد .
من كه آنوقت خيلي كوچك بودم و مسائل را درك نمي كردم يك مرتبه ترسيدم و دلهره عجيبي به من دست داد و با خودم گفتم حتماً اين مجسمه بد هيكل و زشت همان صدام دشمن ماست چند دقيقه كه گذشت ديدم يك قبضه اسلحه در ميان جمعيت دست به دست ميشود تا رسيد به پدرم و پدرم هم آن اسلحه را به فرد ديگري سپرد و آن فرد ناگهان اسلحه را بطرف آن مجسمه نشانه گرفت و بعد از چند لحظه ناگهان صداي مهيب و گوش خراشي بر خواست و پس از آن صداي الله اكبر جمعيت بلند شد و من همان طور كه گفتم آن موقع خردسال بودم و تقريباً داشت باورم ميشد كه آن مجسمه دشمن ما بود و به وسيله اسلحه هدف گرفته شده و نابود كرديد و من براي اولين بار با صداي اسلحه آشنا شدم.
واقعاً ياد آن روزها بخير من هر چند آن موقع كوچك بودم ولي احساس ميكردم كه با رزمندگان زندگي ميكردهام و در ميان آنها بودم چون علاقه اي كه به آن دوران داشتم مثل فردي كه با آنها زيسته بود و ياد سالهاي دهه ي60 بخير كه خير و بركت داشت و جنگ براي ما يك فرصت طلايي بود و در آن زمان صداقت و صفا و خلوص را از همه بالاتر ايشان يكپارچه موج ميزد و از «منها» خبري نبود هرچه بود «ماها» در او كه حضرت حق جل جلاله محو شده بوديم و خود را سر از پا نمي شناختيم يادش بخير ، يادش بخير و…
امروز جانشين بحق آن رهبر كبير فرزانه و سفر كرده ، رهبر عزيزمان كه خدا حفظش كند و به ما توفيق اطاعت و پيروي از آن سيد بزرگوار عطا نمايد و انشاالله كه بتوانم در مقام امتهاي همچون سالهاي دههي 60 بار ديگر حماسه بيافرينيم . اميدوارم كه خداوند تبارك و تعالي ما را ياري دهد .
در مكتب تربيتي اسلام شهيدان الگوي هميشه جاويد براي همه نسلها هستند و روش الگويي هم بهترين راههاي تربيتي اسلام است . بنابراين بايستي با بزرگداشت ياد و خاطره ي آنها راهشان را ادامه دهيم و پيام شهيدان را به آحاد ملت به خصوص نسل جوان مشتاق رسانده و در جهت حفظ و عمل به وصيتهاي آنها بكوشيم .
4. خاطرات شهيد از زبان همسر شهيد :
4-1. عنوان خاطره : بچه ها بايد آمادگي پيدا كنند
حدود سال 62 بود كه شهيد انتقال به جزيره خارگ كردند در آن موقع هادي كه فرزند سوم ما بود يك ماهي داشت چند ماهي كه گذشت كه مزدوران بعثي به جزيره خارگ حمله كردند و چند موشك به طرف جزيره خارگ شليك كردند كه كارخانه برق و آب تصفيه كن آن را هدف قرار دادند .
همه مردم به آن طرف كه دشمن حمله كرده بود رفتند آن روز هوا خيلي گرم بود مردم جزيره خارگ حدود 10روز نه آب و نه برق داشتند عده اي از مردم آمدن بندر گناوه و به شهرهاي ديگر رفتند . من به سعيدي گفتم بيا ما را به گناوه ببر بچهها خيلي رنج ميبردند و او رو به من كرد و گفت بچهها بايد آمادگي پيدا كنند و نبايد از جنگ فراركرد .
4-2. عنوان خاطره : ديدار خانوادهها شاهد
وقتي كه براي ماموريت به خورموج رفته بوديم ، محمد جعفر ميخواست به ديدار خانوادههاي شاهد در عيد فطر برود . بچهها چون كوچك بودند ، دلشان ميخواست همراه پدر بروند .
ولي محمد جعفر با خلوص نيت به من گفت من نميتوانم بچهها را با خودم به خانه شهدا ببرم من دليل را از او جويا شدم ، محمد جعفر گفت : اگر من بچهها را با خودم ببرم ، فرزندان شاهد امكان دارد از ديدن بچهها در كنار من ناراحت شوند . زيرا براي آنها ديدن فرزند كنار پدر با وجود نداشتن پدر سخت بود . راستش اين خاطره الان كه خودش شهيد شده و من بچههايش را يتيم ميبينم خيلي سخت است و در روحيه من تاثير گذاشته است .
4-3. عنوان خاطره : مصاحبه با خانواده شهدا در برنامه روايت فتح با همسر شهيد سعيدي
وقتي من داشتم برنامه روايت فتح را نگاه ميكردم داشتند با خانواده هاي شاهد مصاحبه ميكردند . محمد جعفر هميشه مرا مشهدي فاطمه صدا ميزد با اينكه هنوز به مشهد نرفته بودم با لحن خاصي به من ميگفت : مشهدي فاطمه يك روز هم مي آيند و با تو مصاحبه ميكنند من از اين حرف او تعجب كردم و به او گفتم اين چه حرفي است كه ميزني ؟ گفت : بالاخره من هم شهيد ميشوم .
بعد از اين قضيه دو ماه بعد همسرم عازم به جبهه شد و در عمليات كربلاي 4 به درجه رفيع شهادت نائل گرديد و بعد از 11 سال مفقودالاثر پيكر اين بزرگوار را به شهرستان آوردند و بعد از يك سال برنامه شاهد آمد و با من و بچههايم مصاحبه كرد و بعد من منظور گفته آن شهيد را فهميدم .
5. خاطرات شهيد از آشنايان شهيد خانم مرادي:
5-1. عنوان خاطره : روايت فتح
در مكتب تربيتي اسلام شهيدان الگوهاي هميشه جاويد براي همه نسلها هستند و روش الگويي هم بهترين راههاي تربيتي اسلام است . بنابراين بايستي با بزرگداشت ياد و خاطره ي آنها راهشان را ادامه دهيم و پيام شهيدان را به آحاد ملت به خصوص نسل جوان مشتاق رسانده و در جهت حفظ و عمل به وصيت هاي آنها بكوشيم .در اينجا خاطره ام را شروع ميكنم :
در روز 1379/06/26 به خانه شهيد عزيز محمد جعفر سعيدي رفتم و در كنار همسرش با هم گفتگو كرديم و بعد از گفتگوهاي جزئي به اصل مطلب رفتيم و به همسر اين شهيد عزيز گفتم كه خاطره اي را برايم تعريف كند و ايشان نيز چنين تعريف كردند .
اوايل سال 1365 بود كه يك روز داشتيم فيلم روايت فتح را نگاه ميكرديم خبر نگار داشت با يكي از همسران شاهد مصاحبه ميكرد سعيدي رو به من كرد و گفت مشهدي فاطمه خودت را آماده كن من متوجه نشدم كه موضوع حرفش چيست گفتم براي چه گفت يك روز هست كه خبر نگار مي آيد و با شما نيز مصاحبه خواهد كرد و طولي نكشيد كه در همان سال عازم جبهه شد و به گفته شهيد عزيزم رسيدم و خبرنگار چند مدت بعد با من به مصاحبه پرداختند .
5-2. عنوان خاطره : معجزه
سال 1362 بود كه ما در آن موقع جزيره خارگ زندگي ميكرديم سعيدي و چند نفر از پاسداران عازم جبهه پاوه شدند كه يك روز آنها مورد هجوم حمله كردها در آمدند و تير اندازي كردند و نصف ماشين از بين رفت و يك معجزه اي شده بود كه سعيدي و همراهانش جان سالم به در برده بودند .
6.خاطره اي از همرزم شهيد آقاي عباس خدابخش :
عنوان خاطره : گريه در فراق يار
دو روز قبل از عمليات كربلاي 4 بود و ما هنوز در محل تيپ واقع در منطقه مارد چند كيلومتري آبادان بوديم . تقريباً مشخص شده بود كه چه نيروهايي براي عمليات انتخاب شده اند .
جنب و جوش عجيبي بين بچهها بوجود آمده بود هر كس دنبال كارهاي عقب افتاده خود بود كه انجام بدهد تا آماده حركت بسوي خط مقدم جهت عمليات بشود . يكي مشغول نماز و راز و نياز با خدا بود يكي مشغول خداحافظي با بقيه بوده ديگري مشغول وصيت نامه ، خلاصه هر كس مشغول كاري بود .
من در اين فكر بودم كه كي وقت آن ميرسد سوار بر كاميونها و كمپرسيها بشويم و بسوي خط مقدم حركت كنيم همينطور كه قدم زنان جلو سنگر فرماندهي تيپ مي گذشتيم چيزي نظرم را جلب كرد ديدم كه برادر مختار غلامي (برادر دو شهيد و فرزند جانباز) با شهيد محمد جعفر سعيدي در حال گفتگو هستند بنده ناخدا گاه ايستادم و به حرفهاي آنها گوش دادم برادر غلامي و به شهيد سعيدي مي گفت تو بايد اينجا بماني تيپ به تو احتياج دارد و من ميروم آخه شهيد سعيدي مسئول بسيج تيپ بود و احتمالاً فرمانده تيپ گفته بود كه از دو نفر شما يكي ميتوانيد در اين عمليات شركت كنيد ولي شهيد سعيدي با حالت گريه و التماس به برادر غلامي ميگفت من قبلاً با شهيد داودي ، غلامي ، محمدي و احمد زاده پيمان بسته بوديم كه همديگر را تنها نگذاريم ول آنها بي وفايي كردند و رفتند و الان موقعيت مناسبي !!!!!
- خاطره اي از دوست شهيد آقاي علي سلطان نيا :
عنوان خاطره : فرماندهي علي گونه
در شب عمليات كربلاي 4 دقايق اول عمليات بنده به همراه همرزمانم از جمله برادر عزيز و بزرگوارم شهيد سعيدي بر قايق موتوري جهت انجام عمليات سوار شديم كه متاسفانه بدليل تاخير در شروع عمليات آب نهري كه ما ميبايست از آن عمليات را شروع كنيم پايين رفته و همچنين قايق موتوري نيز خراب شد .
در اثنا حركت بسوي خروجي شهر قايق در گل نشست در همان حال و با وضعيت آب و هواي عمليات و تير اندازيهاي پي در پي دشمن بعثي متوجه شدم كه قبل از اينكه كسي از برادران بسيجي بتوانند فرصت ورود به آب و حركت دادن قايق را پيدا كنند برادر بزرگوار شهيد محمد جعفر سعيدي خود را به آب انداخته و با آب و هواي سرد با توجه به فرمانده بودن ايشان بدون هيچ تكبر و بزرگ منشي به درون آب رفته و قايق را حدود 10 دقيقه با تمام فشار و سنگيني قايق و هواي سرد تا مدخل خروجي نهر هل ميداد و تحمل سختي و سرماي آن شب را در راه معبود خود بجان ميپذيرفت نشان از فرماندهي علي گونه و امام گونه وي بود كه اكنون ميبايست الگوي مديريت اسلامي جامعه باشد.



