
شهید فارس پورحیدری
نام پدر : عبدالرسول
تاریخ تولد : 1346/7/16
تاريخ شهادت : 1365/11/21
محل تولد : آبادان
محل شهادت : شلمچه – شهادت حدود یک ماه پس از مجروحیت شدید در عملیات کربلای 5
آرامگاه : گناوه
___________________________________________________________________________________
شرح زندگی :
پاسدار اسلام شهید فارس پورحیدر فرزند رسول در سال 1346 در شهر آبادان در خانواده ای مذهبی دیده به جهان گشود تحصیلات مدرسه ای را تا سوم نظری با موفقیت گذراند و سپس برای دفاع از میهن اسلامی از سوی بسیج سپاه پاسداران عازم جبهه های حق علیه باطل شد تا با دشمنان اسلام مبارزه نماید .
او فردی مومن و متدین و عاشق انقلاب اسلامی ایران بود و رزمندگان اسلام را بسیار دوست میداشت سر انجام او در عملیات موفقیت آمیز كربلای 5 از ناحیه پا و دست به شدت مجروح و به بیمارستانی در شیراز منتقل شد .
تا این كه در مورخه 1365/11/21 بر اثر شدت مجروحیت در بیمارستان شهید دكتر فقهی شیراز شربت شهادت نوشید و به دیدار حق شتافت و جسد مطهرش در كنار شهدای شهرستان گناوه در گلزار مطهر شهدا به خاك سپرده شد .
___________________________________________________________________________________
وصیت نامه
بسم رب الشهداء و الصدیقین
« ولا تحسبن الذین قتلو فی سبیل الله اموتاَ بل احیاء عند ربهم یرزقون »
« مپندارید آنهایی كه در راه خدا كشته شدهاند مرده اند ، آنان زنده اند و در نزد خدا روزی میخورند »
(قرآن كریم )
با درود فراوان به رهبری كبیر انقلاب امام خمینی و سلام بر شهیدان از صدر اسلام تا انقلاب اسلامی ایران. ای مردم شما یك لحظه امام را تنها نگذارید . شما ای مردم غیور و مسلمان ایران ، قیام كردید و هزاران شهید و معلول در راه خدا دادید ولی در عوض یك نعمت بزرگی خداوند متعال به شما عطا فرمود . این نعمت بزرگ را حفظ كنید و نگذارید شیطان بر شما غلبه كند .ای مردم ایران جبهه ها را خالی نگذارید و با مال و جانتان در راه خدا جهاد كنید .
ای دانش آموزان سنگر هایتان را حفظ كنید كه سنگر تان همان قلم است ولی اگر جبهه نیاز به شما داشت بسوی جبهه روانه شوید و هر چه زودتر این جنایت كاران و مستكبران را از روی صحنه روزگار بردارید و عدل وداد را جایش قرار دهید .
ای پدران و مادران شما مانع از رفتن فرزندتان به دفاع از حق و این نعمت بزرگ نشوید . ای مزدوران بار دیگر تكرار میكنم مانند مردم كوفه نباشید كه امام حسین (ع) را تنها گذاشتند .
پدرم و مادرم همچون عمار و سمیه در راه اسلام صبر كنید كه همیشه حق پیروز است . برادرم در راه اسلام گام بردار و همیشه به مستضعفین كمك و علیه مستكبران قیام كن . خواهرم همچون حضرت زینب (س) صبر كن .امام را تنها نگذارید .
خدایا خدایا تا انقلاب مهدی خمینی را نگهدار
«فارس پور حیدر »
___________________________________________________________________________________
خاطرات:
به قلم شهید:
خاطره اول : اعزام به جبهه
در تاريخ 1364/1/25 وقتي كه از گناوه ميخواستم اعزام شوم برادرم نميگذاشت به جبهه بروم ميگفت براي چه ميخواهي بروي مگر دولت براي ما چه كرده است و من چون دانش آموز بودم ميگفت اگر نميخواهي به مدرسه بروي برو كار كن و كمكي به وضع ما كن چون وضع مادي ما به آن صورت خوب نبود .ولي غافل از آن بود که من ميخواهم بحق بروم و براي اسلام و ميهنم بجنگم من اينطور فكر ميكردم كه اگر من نروم ديگري نرود اين وطن ايران ما بدست كفار نادان و غافل از آخرت ميافتد و چه كاري كه نمي كردند .
پدرم راضي بود و مادرم هم بله هم نه ، چند روز قبل از اينكه به جبهه اعزام شوم به كمك پدرم براي دروي گندم رفته بودم آن جاييكه ميخواستيم درو كنيم مال خودمان نبود و آن را نصفي قرار بود درو كنيم بله من هفت روز در آن درو كردم و روز بعدي كه ميخواستيم اعزام شويم به پدرم گفتم من ديگر فردا نمي آيم چون فقط يك روز به اتمام كارمان مانده ،گفت فردا بيا گفتم كار مهمي دارم به پدرم نگفتم كه ميخواهم به جبهه بروم .
شب قبل ساكم را به دوستم نظام عبدالهي دادم كه آن را با خود به گناوه ببرد كه كسي از من نفهمد صبح زود روز 64/1/25 از روستايمان به شهر آمدم در آنجا نظام را ديدم و ساك را از او گرفتم و پيش نگهبان بسيج گذاشتم نظام هم ميخواست با من بيايد برادرم در نزديك بسيج مركزي در فروشگاه تعاوني كار ميكرد .من مي ترسيدم از بسيج بيايم بيرون چون او من را مي ديد يكي از رفقايم كه تازه از جبهه آمده بود و زخمي بود بيرون بسيج ايستاده بود من مجبور شدم پيشش بروم ، دو سه بار رفتم بيرون بسيج كه يك بار ميخواستم با دوچرخه يكي از بچهها توپ پينگ پنگ بياورم برادرم ديدم و صدايم زد من با اينكه ميترسيدم، با حالت عادي نزد او رفتم گفت : مگر با چرخ آمدي گفتم بله چرخ مال يكي از رفقايم است تمام دوستانم گفتند ميخواهيم برويم من هم مجبور شدم با آنها بيايم .
در راه خيلي خوشحال بوديم . من چون اهل اروند كنار آبادان ( مينوحي) بودم و به حساب مهاجر هستم . وقتي بسوي آبادان مي آمديم خيلي خوشحال بودم و در دلم ميگفتم كسي كه چند سال از وطنش دور بود بازگشت .جايي رسيديم كه اول عراقيها در آنجا بودند من با صداي بلند و از ته دل ميگفتم بچهها خاك اينجا وجب به وجب آن خون جوانهاي قهرماني ريخته شده است و به افتخار آنها يك فاتحه بخوانيد ، به جايي رسيديم كه گورستان عراقي بود و گفتم اينجا روي عراقيها تف بيندازيد نميدانم در آن لحظه بچهها درباره من چه فكر ميكردند ،چون من در آن روز مثل ديوانهها بودم چون خيلي خوشحال بودم كه بعد از چند سال بار ديگر به سوي وطنم برميگشتيم .
من و بچهها خيلي سر و صدا ميكرديم يكي از بچهها به نام اكبر زيارت زاده شعار ميداد و ميگفت : علي و يا علي ، داماد پيامبر و ما ميگفتيم علي و سينه ميزديم و من چون خيلي خوشحال بودم چولان را كه در راه مي ديدم شعار را عوض كردم و بجاي علي و يا علي چولان چولان ميگفتم كه بعد تمام بچه ها با من مي گفتند و در آن روز من و غلامحسين جوكار ، نظام عبدالهي ، محمد رضا ليراوي ، نصر الله حيدري، اكبر زيارت زاده ، عباس ابراهيمي كه اسم مستعار آن را روباه يا توره گذاشتيم و غلامحسين كه اسم آن را شيطون گذاشتيم و بهرام غريبي و مجيد رستمي پور كه اهل بوشهر بودند همه باهم بودم.
الي المزيع ذهب سوق يلكا و الي الفمارك محب يمكن سنه و ينسا ـ آه والي المزيع وطن ون الوطن يلكا خيرانه مثل الثلج ون الوطن يلكا
دلم ميخواست قطره اي اشك از چشمانم جاري بشود تا كه شايد غم دلم كم شود .مورخه 65/9/28
___________________________________________________________________________________
خاطره دوم :
عملیات کربلای 4
من در راه خدا رفتم و بخاطر خدا رفتم و اگر كشته شدم بخاطر اسلام و دين و مذهبم و ناموسم و وطنم بود . اي دوستان اي آشنايانم اي خانواده ام مرا بخاطر چيزهايی كه من براي شما ايجاد ناراحتي كرده ام ببخشيد و از شما ميخواهم كه براي من دعا كنيد كه خداوند مرا ببخشد پير جماران را حمايت كنيد كه اوست كه بعد از مدتها اسلام را زنده كرد .
يادي بكنم از اولين لحظه اي كه از پادگان الغدير بيرون آمديم شب جمعه مورخ65/9/28 بود كه ما از يك مانور آموزشي كه نزديك به 6 ساعت پياده روي بود برگشتيم وقتي كه به چادر رسيديم اذان صبح شروع كرده بود من نماز خواندم . بعد از نماز خوابيديم كه تقريباَ ساعت 10 يا 30 : 10 بلند شديم و رفتيم فوتبال بازي كرديم كه ما را صدا زدند و گفتند گروهان 2 از گردان ابوالفضل به خط شود
ما آمديم از اينكه روز جمعه بود و ما داشتيم فوتبال بازي ميكرديم خيلي ناراحت شدم اسماعيل هم خيلي ناراحت شد و ميگفت اين چه وضعي و از اين حرفها ، خلاصه آمديم به خط شديم من توي راه گفتم بنظرم ميخواهند فرماندهي براي ما معرفي كنند و همينطور هم شد و ما را به خط كردند و جهانشير بردستاني ، فرمانده گروهان و احمد فقيه ، معاون و ميرزائي ،معاون دوم و بعد كه اين برادران فرمانده را برايمان معرفي كردند جهانشير گفت : كه ساعت دوازده و ربع كم با تمام تجهيزات به خط شويد ميخواست آمادگي ما را ببيند چون ما گردان خط شكن بوديم ما ساعت 12 و ده دقيقه كم بخط شديم با تمام تجهيزات بخط شديم و بعد يكي يكي به تمام تجهيزاتمان نگاه كرد و بعد گفت با همين تجهيزات بدويد ببينم چطور است .
ما كمي دويديم وبعد آمديم به چادر كه گفتند ساعت چهار به خط شويم ما ساعت چهار بخط شديم و نزديك ساعت 5 بود كه از پادگان الغدير که در منطقه جراحي مستقر بود خارج شديم اتوبوس جا نداشت من و چند تا از ديگر بچهها وسط اتوبوس روي پتوهايمان نشستيم . بچه هایي كه با هم بوديم و از مال قائد اعزام شديم من و عليرضا غفاري و غلامرضا عبدالهي ـ سيد ماشالله موسوي ، سيد حسين هاشمي ـ ناصر خرم آبادي و باقر درخشان و از گناوه اسماعيل غفاري و علي سلطان پناهي با هم در يك اتوبوس بوديم هوا هم باراني بود داخل ماشين خيلي گرم بود .
ساعت 8:30 ـ 9 به منطقه مارد رسيديم باران هم مي آمد اول رفتيم داخل نمازخانه و بعد رفتيم داخل سنگرها ميخواهم خلاصه بكنم تا روز بعد كه بعد از ناهار گفتند : بيايد نماز خانه ما رفتيم نماز خانه مغرب شد نماز خوانديم ، شام هم خورديم بعد ما را بخط كردند با تريلي 10چرخ به آبادان داخل مدرسه پاسارگاد بردند ما تا چند روز آنجا بوديم و بعضي وقتها ميرفتيم بيرون از مدرسه و چون ممنوع بود كسي از مدرسه بيايد بيرون فرمانده ميگفت اينجا را شناسايي ميكنند و حق هم داشت
بله آنجا هر شب بچهها مراسم سينه زني و عزاداري داشتند و خيلي از بچهها هم گريه ميكردند حتي برادر مسي گل كه معاون دستهمان بود اينقدر گريه كرد كه غش كرد واقعاَ عزاداري گرمي ميكردند و خيلي هم خالص و براي رضاي خدا آدم اصلاَ وقتي به صورت بچهها نگاه ميكرد يك حالت ديگري پيدا مي كرد از زندگي سير ميشد و دنيا ديگر برايش ارزشي نداشت من بيشتر از حال خودم ميگويم كه اين طوري بود يك شب بچه هاي گردان مالك اشتر كه غواص بودند آمدند با لباس غواصي عزاداري كردند و چقدر گريه ميكردند چون من ميدانستم اينها جلوتر از همه به دشمن حمله ميكنند و ماموريت آنها خيلي سخت و احتمال شهادت آنها خيلي زياد است دلم ميخواست آنها را در بغل بگيرم و بر صورت نوراني آنها بوسه بزنم ولي نمي توانستم
بله آنها سينه ميزدند و گريه ميكردند فيلمبرادر ناو تيپ ، برادر دريانورد هم فيلم از آنها پر ميكرد من هم بس كه يك حالي ديگر داشتم در آن موقع هيچ چيز برايم ارزش نداشت بيشتر در فكر اين برادران و نيروهاي عزيز بودم كه ميخواهند به شهادت برسند بله من هم به صف سينه آنها رفتم و هم دوش آنها سينه ميزدم و بعد يك طلبه برايمان روضه خواند بعد از روزه بار ديگر بچهها دور همديگر جمع شدند و شروع به سينه زدن كرديم چنان بر سينه خود ميزديم كه زمين به لرزه در مي آمد و چنان علي يا علي ميگفتيم از ته قلب بعد من آمدم داخل اتاق خودمان ولي آنها هنوز سينه مي زدند نمي دانم تا ساعت چند سينه زدند .
براي شب آينده بقيه خاطرات را مينويسم الان خسته هستم ميخواهم بخوابم . فارس پور حيدر 1365/10/5
___________________________________________________________________________________
خاطره سوم :
ادامه خاطرات عمليات كربلاي 4
آنجا كه بوديم هر شب كه ميگذشت ميگفتيم امشب عمليات است تا اينكه نميدانم چند شنبه بود ولي فكر ميكنم صبح پنج شنبه بود كه برادر زارع آمد ما را به خط كرد و گفت امشب عمليات است من خيلي خوشحال شدم اما هنوز باور نميكردم تا اينكه ظهر نماز خوانديم و نهار خورديم و هر چه لازم داشتيم آماده كرديم و به ما نارنجك دادند تا نزديكي هاي غروب كه نصف دسته مان كه دسته 2 از گروهان 2 و تيم يك ميباشد را برادر زارع بالندكروز بسوي خط بردند و تيم دو كه من با آنها بودم نزديك غروب با بقيه گروهان و گروهان 3 را با دو كمپرسي به طرف جزيره مينو حركت كرديم من خيلي فكر امين دوست قديمم كه اهل جزيره مينو بود بودم و خدا خدا ميكردم با رزمندهها او را ببينم يك رزمنده مثل او بود من هميشه به صورت او نگاه ميكردم به ياد امين .
بله اول اذان مغرب بود كه به جزيره رسيديم و همانجا در يك خانه نماز خوانديم بعضي مواقع فكر ميكردم اين آخرين نمازي است كه ميخوانم خلاصه نماز خواندم و دعا كردم و از خدا خواستم كه رزمندگان را به پيروزي و من را يا سالم يا شهيد به خانه بازگرداند چون دوست نداشتم معلول شوم بعد از نماز تجهيزات را بستيم و حركت كرديم و همانجا از در كه ميآمدم بيرون يك كنسرو ماهي و نان دادند بعضي گرفتند و بعضي نگرفتند من گرفتم و بعد آن را انداختم فقط كمي نون خوردم بعد رفتيم كنار قايقها نشستيم و منتظر دستور فرمانده بوديم
من بلند شدم و با تمام بچه ها خداحافظي كردم هر هفت نفر سوار يك قايق شديم من و ماشاءلله و ناصر چون من آر پي چي زن بودم بايد سوار قايق آخر شوم ولي جهانشير گفت : عيبي ندارد ما سوار قايق وسطي شديم و بعد ما را پياده كردند و بعد ما را سوار قايقهاي ديگري كردند هوا سرد بود من و ماشاءلله و ناصر خرم آبادي و نيك روش و منوري و مرداد خواني و سيد حسين هاشمي داخل قايق وسطي و باقر و علي سلطان پناهي و چند نفر ديگر و مسي گل معاون دسته قايق آخري و عليرضا و اسماعيل و غلام و بقيه دسته و ابراهيم مرادي فرمانده دسته قايق اولي سوار شدند .
ما را زير رگبار گرفته بودند ولي ما را نديده بودند بعد از كمي عليرضا با بچه ها برگشتند چون قايقشان سوراخ شده بود و موتور آنها تير خورده و خراب شده بود . ما آنجا تقريباً تا ساعت 2 بوديم و بعد فرمانده گردان فتح ما را عقب برد و داخل يك حياط برد .تا صبح آنجا بوديم نمي دانستيم چكار كنيم جايي هم بلد نبوديم برويم . قايقي هم نبود كه ما را به آنطرف اروند ببرند ما هم گفتيم مثل همه حملهها اين محور را ميشكنند و ما از اينجا جلوي ميرويم ولي آن محور شكسته نشد.
ساعت 9/5 ـ 9 بود كه من و نيكروش رفتيم بيرون پيش سنگر بيسيم شايد بتوانند به فرمانده مان بيسيم بزنند ولي نميشد داشتيم بر ميگشتيم كه به نيك روش گفتم بيا خودمان با قايق برويم تا دهانه نهر ببينيم خط شكسته است يا نه .قايقي آنجا بود قايق را روشن كردم و رفتم ولي ديدم هنوز خط نشكسته و بر گشتيم…
___________________________________________________________________________________
نوحه اي كه بمناسبت اولين سالگرد شهادت فارس پور حيدري كه در شب جمعه با برگذاري دعاي كميل توسط عبد الحسين عبدالهي قرائت گرديد .
شد سالگردت پور حيدري جان
غرق بخون گرديده اي در راه اسلام پور حيدري جان
رفتي برادر در راه اسلام به ميدان
بودي برادر يار روح الله خميني
الگوي ايمان ، الگوي ايثار
مرد فداكار ، جانباز قرآن
يادت گرامي
اي پاسدار
غرق بخون گرديده اي در راه اسلام پور حيدري جان
در خط رهبر ما بودي برادر
كردي اطاعت فرمان رهبر
همچون درخشان شهيد گشته
غرق بخون گرديده اي در راه اسلام پور حيدري جان
شد كشته راه خدا فارس پور حيدري
غرق بخون گرديده اي فارس پور حيدري
__________________________________________________________________________________



