خاطرات شهید
۱.عنوان خاطره : حل اختلاف بين دو روستا
در روستاي بابا حسني شمالي و بابا حسني جنوبي از توابع بندر ديلم كه در مجاورت همديگر بودند سالهاي متمادي اختلافاتي در جهت زمينهاي كشاورزي و مراتع دامداري بين كشاورزان منطقه وجود داشت و كسي به فكر حل آن نبود يا اينكه قابل حل نبود
به هر حال اين اختلافات هر سال بروز ميكرد و باعث كدورت و ناراحتيهايی براي اهالي شده بود و از سوی مراجع قضايي قبل از انقلاب نيز این موضوع حل نشده بود و دليل بيرغبتي هم اين بود كه كسي پيگيري دقيق نميكرد
تا اينكه در سال ۱۳۵۵ شهيد غلامحسين ليراوي ساكن روستاي بابا حسني شمالي كه در آن سال جواني مومن ، معتمد و با ايمان و مخلص و حدودا شانزده ساله بود بدليل بروز مجدد اختلافات بین اهالي، آنها را در يك مكان جمع كرد و بدليل شكايت دو روستا از يكديگر از پاسگاه ژاندارمري شهرستان ديلم آمدند و در بين جمعيت حاضر شدند تا اهالي روستا دلايل و مشكلات خود را بگويند و افراد مامور نيز بررسي و اظهار نظر نمايند .
سطح آگاهي ، سواد و شعور اجتماعي روستا در حد بسيار پاييني بود و كمتر كسي جرأت صحبت يا انتقاد يا پيشنهاد داشت
تعداد افراد محدودي صحبتهايي در اين زمينه كردند كه قابل ارائه در يك جلسه نبود و روي اين صحبتها نميشد تصميمي گرفت تا اينكه شهيد غلامحسين ليراوي از بين جمعيت بلند شد و با يك اجازه از اهالي روستا و مامورين دولت خواستار صحبت و ارائه توضيحاتي گرديد .
دقيقا به ياد دارم كه بعد از ۲۰ دقيقه صحبتهاي مختلف اهالی روستا اظهار داشت :
آقايان ، عزيزان هم ولايتیهاي عزيز و كشاورزان محترم، ما اهالي دو روستا بايد مانند برادر در كنار هم زندگي كنيم همه شما برادران واقعي داريد برادران تني داريد و اكثر شماها را ميشناسم بعد از مدتي تشكيل خانواده داديد و از هم جدا زندگي ميكنيد و در تقسيم اموالتان نيز اقدام كردهاید .
ما اهالي دو روستا كه نسبتي نزديك تر از برادر نداريم سالهاي سال با هم زندگي كردهايم الان با هم سازش نداريم ولي ميخواهيم از هم جدا شويم و اموالمان را تقسيم كنيم
خدا اين اجازه را داده و شرعاً و عرف محل نيز اين اجازه را ميدهد … كه مورد تحسين و تقدير قرار گرفت و مشكل روستا براي هميشه حل گرديد و صورتجلسه شد .
۲. عنوان خاطره : منطق عالي شهيد
روستاي محل زندگي شهيد ( بابا حسني از توابع شهرستان ديلم ) فاقد هر گونه امكانات رفاهي بود . ايشان فردي بسيار مذهبي مومن ، متقي بود . از چند كيلومتري روستا با گاري از كوه سنگ ميآورد و يك كتابخانه كه هنوز آثارش باقي است جهت ارشاد مردم درست كرد .
اولين فردي بود كه در آن دوران عكس امام را در روستا آورد و به طور مخفي به جوانان مي داد و توضيح مي داد . ترس در وجود ايشان نبود .
در خصوص هميشه ميگفت نگوييد مثلاً فلاني خان فقط اسم طرف و فاميلش را بگوييد چون خان معني و مفهومي ندارد. در بعضي از مواقع كه بعضاً در ادارات در اوايل انقلاب مشكلاتي پيش ميآمد و خداي ناكرده حيف و ميلي صورت ميگرفت از ايشان انتقاد مي شد
و ايشان ميفرمودند : كه عزيزان آدم و انسان واقعي كم است كي را بگذارند شما پيشنهاد بدهيد . در اوايل انقلاب كه بين دو روستاي همجوار نزاع و ديگري پيش آمد (بطور لفظي) مردم را جمع مي كرد و با بيانات شيرين و منطقي مسئله را در حضور رئيس پاسگاه وقت منطقه حل كرد كه مورد تحسيني همه قرار گرفت .
عنوان خاطره : دلداري به مردم و ارشاد
هواپيماييهاي عراقي منطقه نفتي گوره را در اولين شبي كه بمباران ميكردند براي مردم ترس آور و دلهره كننده بود . با حالت خونسردي به مردم ميگفت : كه جنگ است بايد صبر و طاقت داشته باشيد .
اسلام اين دردسرها را دارد . هيچ چيز خوبی بدون دردسر بدست نميآيد و نترسيد جنگ تمام مي شود . ولي خوشا به حال آنهايي كه از اين نعمت سود و استفاده ببرند و شركت كنند و كمك كنند .
زماني ميآيد كه خيليها پشيمان مي شوند كه حيف شد و آرزو مي كنند فرصت ديگري بدست آيد تا بتوانند خدمتي كنند ولي پشيماني ديگر سودي ندارد.
خاطرهاي از رزمنده پاسدار علي طيبي :
عنوان خاطره : دانستن تاريخ شهادت
تقريباً سه الي چهار روزي كه در جبهه بود متني تنظيم ميكند مبني بر اينكه مي دانسته كه شهيد ميشود . آن متني را تنظيم و بعضي از جاهاي آن را خالي ميگذارد از جمله اينكه مي نويسد من در تاريخ …/…./ ۱۳۶۰ در منطقه …………… مجروح/ شهيد و بر اثر ………….. بوده است و در تاريخ …./ …/ ۱۳۶۰ به بيمارستان ………….. منتقل نمودند .
متن تنظيم شده را به يكي از همكارانش در بنياد مسكن شهرستان ديلم مي نويسد كه فرد هنوز زنده است و در وصيت نامه مينويسد كه مرا نزد قبر پدرم دفن كنيد .
عنوان خاطره : لحظه شهادت رو به قبله
يك روز قبل از شهادتش مصادف با شب جمعه بود ايشان غسل جمعه كردند سپس در جمع همسنگران تعداد ۱۰ نفر از سپاهيان و بسيجيان گناوه و ديلم بوديم شروع به صحبت كردند از جمله صحبت وي آمادگي براي شهادت دوستان و بويژه خودش بود .
بطوريكه بعد از صحبتها و آماده شدن براي رفتن به سنگرهاي نگهباني خط جلو از همه دوستان خداحافظي كردند با اينكه نزديك به ۴۴ روز از مدت ماموريتمان در جبهه شوش ميگذشت
از سنگر استراحتگاه تا خط مقدم قريب به يك كيلومتر فاصله بود و جبهه شوش طوري بود كه بايد اين مساحت را در كانال ميرفتيم در اين فاصله شهيد بزرگوار دائم با خدا ذكر و مناجات ميكرد تا اينكه ساعت ۲۱:۳۰ دقيقه پستهاي نگهباني را تحويل گرفتيم .
نزديكهاي ساعت ۳ بامداد بود كه دشمن كه حدود ۲۰۰ متري مقابل ما سنگر گرفته بود اقدام به آتش تهيه كرد شدت آتش سريع بود كه حتي فرصت هيچ گونه اقدامي از طرف ما نبود در اين مدت كه قريب به ۳۰ دقيقه طول كشيد بنده در سنگر ديده باني و كنار ايشان بودم شهيد ليراوي دائما زمزمه ميكرد
براي لحظهاي بنده به يكي از سنگرهاي ديگر سركشي كردم سه دقيقه بيشتر طول نكشيد و بلافاصله برگشتم ديدم دود و آتش و باروت سنگر ديده باني را فراگرفته خودم را رساندم در هوا ابري و باراني متوجه شدم شهيد ليراوي با حالات عرفاني دست به سينه و رو به طرف قبله نشسته و در اثر اثابت تركش خمپاره ۶۰ به سينه و صورت و شكمش به لقاء الله پيوسته است
روحش شاد و بهشت بر او مبارك باد .
