خاطرات شهید
- خاطراتي از زبان آقاي ملك حياتي :
1-1 . اولين خاطره : مثل چماق
يك شب من و كرمي و چند تن از بچه هاي پايگاه ، در اتاقي كه براي پايگاه در مسجد صاحب الزمان بود نشسته بوديم اواخر شب بود كه برق رفت من كه فرمانده ي بچهها بودم به آنها گفتم : كه بچهها امشب ميتوانيد همه به خانه برويد لازم نيست تا صبح بمانيد در ضمن برق هم نيست همه ما در آن اتاق تاريك با يك فانوس نشسته بوديم كه فقط ميتوانستيم با نورش صورت همديگر را ببينيم آن شب شهيد كرمي يك تفنگ ام يك با چند خشاب در اختيار داشت ، كرمي خيلي كم سن و سال بود او 18 ساله بود با وجودي كه خودش قدش كوتاه بود به خاطر اينكه كم سن و سال بود به اندازه كافي رشد نداشت تفنگش تا سر زانويش ميرسيد و به زحمت به اين طرف و آن طرف ميبرد خلاصه كرمي آمد پيشم و گفت :
ـ آقاي غلامي ميشه برم خانه ؟
ـ برو خدا به همرات .
شهيد كرمي رفت و ما داشتيم وسايلمان را جمع ميكرديم كه ناگهان كرمي سراسيمه وارد شد از او پرسيدم چرا برگشتي ؟
گفت : هوا خيلي تاريك است نمي توانم بروم خانه ميترسم در تاريكي كسي به من حمله كند ، در آن موقع شهر هميشه تاريك بود بخاطر زمان جنگ آن شب هم برق رفته بود شهر غرق در تاريكي بود .
ـ تو كه تفنگ داري و مسلح هستي نگران نباش به خانه برو ،
ـ اين تفنگ كه تا ميخواهي گلنگدنش را بكشي و به طرفي شليك كني ميشود يك چماق ، چون راحت خلع صلاح ميشوي در ضمن در تاريكي چشمانم هيچ كس را نمي بيند اگر ممكن است يك نفر با كلاش همراه من بيايد و بعد برگردد من اول خندهام گرفت به او گفتم : تو خودت تفنگ داري بعد من يك نفر همراه كلاش با تو بفرستم كه تو را همراهي كند و برگردد . بعد يك لحظه نگاهش كردم ديدم كه حق دارد اين دلاور با اين سن كمش نمي تواند توي اين تاريكي به خانه برود به او گفتم :
ـ كرمي تو خودتت پوستت سبزه است توي اين تاريكي اصلاً كسي تو را نميبيند! ـ خنده اش گرفت خداحافظي كرد و با يكي از بچهها راهي خانه شد .
آن شب خيلي خنديدم و در دل به او آفرين گفتم چون واقعاً بچه اي سر به زير مهربان و خوش اخلاق در ضمن زيرك و شيطون بود ، من خيلي دوستش داشتم
وقتي به چهره آقاي غلامي نگاه كردم ديدم هنوز از ياد آن خاطره ميخندد ولي ديگه نمي توانم چنين روزهايي داشته باشد ناراحت است و غم از دست دادن دوستانش او را اذيت ميكند .
1-2. دومين خاطره :
يك روز طبق دستور آقاي سعيدي فرمانده كل بسيج مركزي گناوه قرار شد براي انجام ماموريتي من همراه شهيد كرمي براي نگهباني از قسمتي از شهر به اداره فرهنگ و ارشاد اسلامي كنوني برويم آقاي سعيدي به من گفت : شما روي سكويي كه تقريباً جلوتر از سر در ورودي اداره است قرار بگيرد كه نتوانند هم از پايين و هم از بالا شما را خلع سلاح كنند .
خلاصه من و شهيد كرمي رفتيم روي آن سكو در تاريكي شب نشستيم نيمي از شب گذشته بود ديدم خواب كم كم چشمانم را سنگين ميكند البته توي آن هفته ميشد كه من و چند تا از بچهها به خصوص شهيد كرمي سه شبانه روز نخوابيده بوديم حتي آن روز هم فعاليتهاي زيادي انجام داديم براي همين هم خيلي خسته بوديم ولي من بيشتر خوابم گرفته بود و ترسيدم كه اگر بخواهيم هر دو نفرمان تا صبح نگهباني بدهيم ، خواب برويم و موقعيت را وخيمتر كنيم .
خلاصه اين را با شهيد كرمي در ميان گذاشتم كه بايد يكي ، يكي نگهباني بدهيم هم خسته نمي شويم هم خطري متوجه ما نمي شود . شهيد كرمي قبول كرد و ديد كه من بيش از او خوابم گرفته براي همين هم گفت : كه اول تو بخواب تا دو ساعت بعد نوبت من است . من هم چون خيلي خوابم ميآمد از خدا خواسته همان طور كه نشسته بودم ديوار پشت سرم را تكيهگاهم قرار دادم و خوابيدم ، ولي كاملاً خواب نبودم چون مي ترسيدم چون كه مبادا كسي به ما حمله كند ، يا اينكه كرمي خواب برود چون او هم خيلي خسته بود و همچنين كم سن و سال تر از من بود و ممكن بود نتواند مثل من مقاومت كند هرچند كه خيلي از اين جور جاها هم پاي خودم بود .
خلاصه ما خوابيديم قريب دو ساعت ، بعد انگار كه كسي از خواب بيدارم كند از خواب پريشان پريدم ديدم نه بابا شهيد كرمي هفت پادشاه هم به خواب ديده است . طفلك همان طور كه نشسته بود و تفنگش روي پايش بود سرش رو روي دستانش گذاشته بود خوابش برده بود پيش خودم گفتم : الان خوب موقعه براي اذيت كردن او است ، براي همين هم آرام ، آرام تفنگش را از زير دستانش بيرون كشيدم يعني به اصطلاح او را خلع سلاح كردم . بعد اول تفنگ خودم رو به دوش كشيدم بعد هم تفنگ او را ، بعد خودم را به زحمت كشيدم پشت بام اداره كه هم شهيد كرمي را بترسانم هم نگهباني بدهم و براي اينكه بالا بودم به راحتي هر كسي ميتوانست خلع سلاحم كند چون جايي كه بودم تا حدودي توي ديد بودم ، براي همين هم خواب از سرم پريده بود .
خلاصه چند دقيقه گذشت ديدم شهيد كرمي بيدار شد و كورمال كورمال با كشيدن دستش روي كف سكو دنبال تفنگش ميگردد ، پيش خودم گفتم حالا شهيد كرمي فكر ميكند اي واي هم غلامي را بردند هم تفنگم را و از اين فكر خندم گرفت و دل خوش شدم كه كمي اذيتش كردهام ولي ديدم نه شهيد كرمي زرنگتر از اين حرفهاست چون بلافاصله كه چشمانش را باز كرد شروع كرد من را صدا زدن :
ـ غلامي من ميدانم كه تو تفنگم را برداشتي زود بيارش كه الان داد و بيداد ميكنم كجا رفتي ، كي بيدار شدي ؟
يه لحظه ترسيدم مبادا داد و بيداد كند و موقعيت ما لو برود ، برا همين خوب كه اذيتش كردم با يك تكه سنگ كه از بالا انداختم روي سرش به او گفتم : كه من بالا هستم . خلاصه آن شب با هر چي سختي بود گذشت و براي ما خاطره شد در واقع آن روزها همه چيز خاطره بود صبح كه شد با هم رفتيم بازار و يك گوني خربزه خريديم و براي بچه هاي پايگاه برديم در كنار هم با خنده سر به سر نهادن همديگر خورديم .
1-3. خاطره سوم :
نمي دانم چرا قبل از اينكه اين خاطره را برايم تعريف كند از چهره اش كه غبار اندوه آن را پوشانده بود فهميدم كه اين خاطره براي ايشان خيلي ناراحت كننده است ولي بعد از تعريف خاطره مطلبي گفت كه فهميدم حدسم درست از آب در آمده است .
يك روز قرار شد كه من و كرمي و چند نفر از بچه هاي ديگر براي كاري به شيراز برويم . آن روز صبح كه قرار بود حركت كنيم شايد باورتان نشود ولي روز خيلي ، خيلي عجيب بود . هوا طوفاني بود باران تندي ميباريد . باران بقدري شديد بود و طوفان آن قدر گرد و غبار داشت كه چشم ، چشم را نميديد . چند درخت تنومند شهر شكستند و خيلي از خانهها تخريب شدند حتي جان خيلي از مردم به خطر افتاد و چند نفر جان باختند و خيليها زخمي شدند ما چون نتوانستيم حركت كنيم توي سپاه برادران زير چند تا ايرانيت ايستاديم آن قدر باد تند بود كه حتي ايرانيت هايي كه نميشد يك نفر به تنهايي بلند كند باد مثل يك تكه كاغذ آنها را بلند ميكرد .
يكي از دوستانم كه در پايگاه فرمانده او بودم باد او را به هوا بلند كرد و توي يكي از چالهها ي پر از آب و گل سپاه انداخت خلاصه خيلي ترسناك بود چون حتي باران هم ميدانست بچههاي كه قراره بروند شهيد ميشوند براي همين هم سيلآسا ميغريد و ميباريد . آن روز حركت كرديم ، وقتي رسيديم شيراز هوا خيلي سرد بود بچه هاي سپاه هم خيلي زياد بودند ، ما را بردند تالار سمينار سپاه ، بچه هاي ديگر در كف تالار خوابيده بودند ، گفتند بچه هاي سپاه گناوه در صحن تالار بخوابند .رفتيم روي صحن كرمي و ملك زاده كه قبلاً فرمانده او بودم كيف پشت كوليهاشان را به من دادند و رفتند بيرون من هم رفتم و روي صحن تالار جا گرفتم كيف خودم را ما بين كيف كرمي و ملك زاده گذاشتم .
آنها همديگر را نمي شناختند اما هر دو دوستان من بودند ، چند دقيقه اي نشستم تا اينكه ملك زاده از بيرون آمد من هم خواستم بروم بيرون براي همين جاي ملك زاده را به او نشان دادم و گفتم وسط جاي من است اينجا هم جاي يكي از دوستانم است مبادا كسي جايمان را بگيرد و مجبور شويم توي اين سرما بيرون بخوابيم حواست كاملاً جمع باشد بعد من بيرون رفتم نيم ساعتي طول كشيد تا برگشتم ديدم كرمي و ملك زاده با صداي بلند جر و بحث ميكنند و همه به آنها نگاه ميكنند وقتي جريان را پرسيدم كرمي گفت :
ـ وقتي از بيرون آمدم كيفم را ديدم كه اينجا گذاشته بود كيف شما هم كنار آن بود من هم در جاي خودم نشستم كه اين آقا به من گفت از اينجا بلند شويد جاي كسي است ! من گفتم اسم من روي كيفم نوشته اين هم كيف دوستم است او گفت : شايد فاميلي شما كرمي باشد ولي من فكر ميكنم كرمي كه صاحب اين كيف است بايد پوستي سفيد داشته باشد شما كه سبزه هستيد ؟
هر چي من گفتم كرمي خودم هستم قانع نمي شود ، بعد از كلي خنديدم از آنها معذرت خواهي كردم كه آنها را به يكديگر معرفي نكردهام ، و به ملك زاده گفتم اين آقا همان كرمي خوش روي خودمان است . بعد از اين ماجرا آن دو نفر مثل دو برادر شدند . يك لحظه چشمم به آقاي غلامي افتاد ديدم از ناراحتي قرمز شده و اشك در چشمانش حلقه زده ، آقاي غلامي گفت : بعد از اينكه خبر شهادت كرمي را برايم آوردند باور نكردم البته آنها به من نگفتند شهيد شده بلكه خبر دادند پشت رودخانه نمك عراق گير افتاده اند و حتماً تا حالا عراقيها آنها را شهيد كرده اند من باورم نمي شد كه ديگر كرمي را نمي بينم براي همين هم فردا آن روز هر طور كه بود خودمان را به ناو عراق كه آنجا را اشغال كرده بوديم رسانيدم شايد بتوانيم آنها را نجات بدهيم اما كار از كار گذشته بود .
من تا سيزده سالي كه جسدش را نياورده بودند چشم انتظار آمدنش بودم حتي يك شب خواب ديدم كه شهيد شده و بعد از 13 سال مفقودالاثري جسدش را آورده اند . روزي كه مفقودالاثر شده بود نتوانستم در آن پايگاه بمانم به پايگاه بسيج و سپاه رفتم و گفتم كه من نمي توانم اينجا بمانم بعد از آن ماجرا در پايگاه را بستم و كليد آن را به آقاي شيخ احمد دشتي فرمانده سپاه دادم و براي هميشه از آنجا رفتم . چون نمي توانستم نبودن او را تحمل كنم به هر جا نگاه ميكردم خاطره او برايم زنده ميشد ، او از اركان اصلي آن پايگاه بود و خيلي نزد من عزيز بود . در آخر آهي كشيد و براي تمام دوستان شهيدش فاتحه فرستاد .
بعد از تمام شدن مصاحبه با اندوهي كه بر دلم نشسته بود از آقاي غلامي خداحافظي كردم و راهي خانه شدم .
تصميم گرفتم صبح پنجشنبه به ديدن مادرش بروم و از زبان مادرش هم درباره خصوصيات اخلاقي او مطالبي بشنوم :
مادر شهيد كرمي در منزل فرزندش غلامرضا كرمي زندگي ميكند ، وقتي وارد اتاق مادرش شدم تنها چيزي كه توجه مرا جلب كرد ساده زيستن مادرش بود و عكس بزرگ و نقاشي شده شهيد كرمي بود كه اتاق را مزين كرده بود بعد از اينكه هدفم را از انجام اين مصاحبه به او گفتم ايشان خاطرات و حرفهاي خود را چنين بيان كرد :
موقعي كه غلامحسن 15 سال داشت ما از روستاي كه او در آنجا متولد شد به گناوه آمديم و در جمع خانوادگي برادرش غلامرضا زندگي ميكرديم . غلامحسن سر به زير و خجالتي و مهربان ، خوش اخلاق بود ، هر چي به او ميگفتيم گوش ميكرد ، هميشه خانه ي اقوام رفت و آمد ميكرد پيش دوستان مي رفت آنها مي آمدند منزل ما اما هيچ موقع به بيراهه نرفت ، با همه خوب و صميمي بود . وقتي وارد بسيج محل شد به فكر جبهه رفتن افتاد . او ميگفت من بايد به جبهه بروم و شهيد شوم ، او خيلي شوق و ذوق رفتن به جبهه داشت و تنها آرزويش همين بود جبهه و شهيد شدن در راه خدا .
مادرش وقتي از او حرف ميزد به ياد گذشته افتاده بود و اندوهگين شده بود . او گفت شب قبل از شهادت فرزندش او را در خواب ديده بود در دريا غرق ميشود و دست و پا ميزند وقتي براي نجات پسرش رفته و نزديك او رسيده از خواب پريده است . وقتي كه خبر شهادتش را آوردند باور نكردم كه فرزندم را از دست دادهام تا قبل از اينكه جنازه گلگون كفنش را بياورند چشم انتظار آمدنش بودم .
وقتي مادرش از او ميگفت من مدام عكس او را نگاه ميكردم و شيفته اخلاق آن بزرگوار شدم كه در چنين سن كمي محبوب همه بود .
1-4. خاطره چهارم : شامپو
يادم مي آيد قبل از عمليات كربلاي چهار ، من و كرمي و چند تا از بچه هاي ديگر دور هم نشسته بوديم كرمي به من گفت ميخواهم موهايم را بشويم شما مي توانيد به من كمك كنيد من با اظهار رضايت رفتم و آب آوردم او از يكي از بچهها كه او هم شهيد شده شامپو گرفت و آورد بيرون چادر وقتي داشتم روي سر مباركش آب ميريختم يك باره دستش به شامپو خورد و ريخت بعد ديد شامپو نمانده بعد كه ميخواست ظرف شامپو را به صاحبش تحويل بدهد فشاري به ظرف شامپو داد شامپو آمد بالا و بعد سر ظرف را بست و آن را به صاحبش داد و هيچ كس از اين ماجرا خبردار نشد البته شوخيهاي زيادي ميكرد كه اين يكي از آنها بود .
- خاطراتي از زبان پسر عموي شهيد (علي كرمي) :
2-1. عنوان خاطره : همه جا بهارست
خاطره كه از برادر شهيد غلامحسن كرمي دارم اين است كه پدرش اسرار داشت كه او اين سفر را به عقب بيندازد تا كار كشاورزياش به اتمام برسد و بعد به جبهه برود . گفت امكان ندارد كه من در عمليات شركت نكنم چون او علاقه خاصي به جبهه داشت و روز اعزام غلامحسن ما همه در سپاه پاسدارن براي بدرقه او آمده بوديم من به گفتم : حالا در اين فصل بهار تو چطور ميخواهي بهار را بگذاري و به جبهه بروي ، او گفت : من امسال بهار حتي يك روز هم نميتوانم در گناوه باشم و بايد در كنار بچهها در عمليات شركت كنم ، بهار همه جا و هميشه هست اما اين عمليات هميشه نيست !
2-2. عنوان خاطره : آرزوي زيارت كربلا
خاطره ديگر كه از او دارم جلو عمليات والفجر 8 بود با هم در ناو تيپ اميرالمومنين بوديم ، يك شب جمعه در ناو تيپ دعاي كميل برگزار بود او هم در مسجد نشسته بود مشغول دعا كردن بود من به شوخي به او گفتم : تو اينقدر دعا ميكني دعاي تو هم مستجاب ميشود يا نه ؟
او گفت : هر كس از خداوند خود چيزي طلب كند حتماً دعاي او مستجاب ميشود و من آرزويم اين است كه به زيارت كربلا بروم و هيچ آرزوي ديگري ندارم .
