خاطرات
1. خاطره اي از برادر شهيد غلامشاه محمدي
1-1ـ عنوان خاطره : ناتمام گذاشتن مرخصي
شهيد علي محمدي از ياران اسلام بود او هميشه از من و از جبهه و جنگ سوال ميكرد و دلش براي جبهه ميتپيد . و اين خاطره بر ميگردد به اواخر عمر شريفش . يادم هست در 28 صفر سال 1364براي آخرين بار به مرخصي آمد در حالي كه ديگر خدمت سر بازيش تمام شده بود در اين آخرين مرخصي دوربين عكاسي تهيه و عكسهاي متعدد گرفته بود .
***********************************************
1-2 ـ عنوان خاطره : وداع آخر
در منزل با مادر نشسته بوديم ـ علي خطاب به مادر و بقيه اعضای خانواده گفت كه اين سفر آخر من است و اين بار به شهادت ميرسم و حتي با اشاره به پيشاني خود گفت كه تير به پيشانيم اصابت میکند ، كه مادرم به او گفت پسرم شوخي نكن ولي انگار او ميدانست كه آينده چه خواهد شد . خلاصه بر خلاف رسم هميشگي كه به ديد و بازديد و بيرون رفتن علاقه خاصي نداشت گفت بياييد برويم طرف روستاهاي خودمان و ما به آنجا حركت كرديم و در روستاهاي ليلتين و گزلوري و مظفري ، باز تين رفتيم و به اقوام و خویشان سر زدیم و عكس هم گرفتيم و بعد از ديد و بازديدهاي متعدد به گناوه آمديم .
شبي باراني در حال استراحت بوديم يك مرتبه علي آمد و مرا از خواب بيدار كرد و گفت مرا با موتور سيكلت به سر جاده ببر ميخواهم به منطقه بروم اين در حالي بود كه حدود 2 الي 3 روز از مرخصياش باقي مانده بود . با عصباني گفتم در اين هواي باراني ، چرا تو كه چند روز ديگر مرخصي داري چرا عجله ميكني ولي او اصرار ميكرد و من ناچاراً در زير بارش باران او را به سه راهي جاده گناوه ديلم رساندم در نيمه شب ، و سپس با عصبانيت و در حالي كه از او ناراحت بودم بدون خداحافظي پشت به او كرده و به منزل آمدم و او ديگر برنگشت و بعد از مدتي پيكر مطهرش را به شهرستان آوردند .
***********************************************
2.خاطره اي از برادر شهيد (باراني محمدي)
1. 2 برادرم به مسائل عبادي مخصوصاً نماز اهميت زيادي ميداد و تاكيد زيادي داشت كه من نماز بخوانم . موقع نماز وضو ميگرفتم و به بازي ميرفتم . يك روز قبل از اذان داشتم وضو ميگرفتم به من خنديد و گفت اينقدر به نماز علاقه داري ؟ گفتم : بله و با صداي الله اكبر نماز ميخوانم ، او خنديد و گفت : تو خالي ميبندي . مي خواهي بروي بازي. براي اينكه اثبات كند كه من دروغ ميگويم كه نماز ميخوانم . گفت وقتي كه براي صبح بيدار شدي مرا هم بيدار كن.
روزي كه قرار بود او را براي نماز بيدار كنم تا ساعت 8 از خواب بيدار نشدم . بلند شده بود نمازش را خوانده بود ديده بود كه من خواب هستم چون سن كمی داشتم و هنوز نماز بر من واجب نشده بود دلش نيامده بود مرا بيدار كند وقتي از خواب بيدار شدم به من گفت نماز خواندي گفتم بله . گفت چرا مرا بيدار نكردي . گفتم دلم نميآمد كه تو را بيدار كنم .
2ـ 2 ـ خاطرهاي از برادر شهيد (باراني محمدي)
خاطره ديگري كه دارم اين است كه زماني كه به مرخصي آمده بود به من گفت : شنيدهام كه در كار منزل به پدر و مادر كمك نميكني و آنها را اذيت ميكني من هميشه بازيگوش بودم گفتم اين طور نيست به من گفت از سربازي آمدهام . دلم نميآيد دعوايت كنم و گرنه تو را تنبیه ميكردم .
***********************************************
3. سخني كوتاه از مادر شهيد
گريه امانش نمي دهد و ميگويد يادآوري آن ايام باعث رنجشم ميشود فقط ميتوانم بگويم بسيار خوب با اخلاق و مهربان بود و دوستش داشتم و به او افتخار ميكردم ما هم بيش از اين از او انتظاري نداشتيم . من منتظر هستم تا وسايل و ساك پسرم به دستم برسد او را خدا داد و خودش هم از ما گرفت …
احساس خانواده بعد از شنيدن خبر شهادت
پدر شهيد گريه ميكند خيلي ناراحت شدم و شما از اشكهاي من كه جاري مي شوند احساس مرا خواهيد فهميد و اين تنها كلامي بود كه ما از ايشان فهميديم و تمايلي به صحبت نداشت . مادر شهيد در دنباله ميگويد : در حالی اين خبر را شنيدم كه اميد بازگشت فرزندم را داشتم و منتظراو بودم اما با اين حال خدا را سپاس ميگويم كه فرزندم در راه اسلام ، خدا و قرآن شهيد شد و اين سعادت نصيب ما شد .
سرانجام اين عاشق شيفته دل در تاريخ 1364/8/30 در منطقه عملياتي شرهاني ( شمال فكه) به وصال معشوق و محبوب حقیقی خويش نائل آمد.
اگر باشد قرار آخر بميرم خدايا كن شهادت را نصيبم
نمي خواهم كه در بستر بميرم كه چون اصغر و اكبر بميرم
يادش گرامي و راهش پر رهرو باد
___________________________________________________________________________________
