• امروز : جمعه, ۲۴ مهر , ۱۴۰۵
  • برابر با : Friday - 16 October - 2026
کل مطالب: 655امروز : 0
♥0

شهید عبدالحسین ملک زاده

  • کد خبر : 2781
  • 29 اردیبهشت 1397 - 18:45
شهید عبدالحسین ملک زاده

خاطرات شهید خاطره از پسر عمه شهید ، آقای علیرضا ملک زاده شهيد عبدالحسين ملك زاده با سن كمي كه داشت كاملاً باهوش و طبيعت را كامل مي‌شناخت و همه چیز را در كتاب قرآن و كلاس و مكتب كه در سال قبل رفته بود تطبيق مي‌داد و تفسير مي‌كرد و براي من توضيح مي‌داد […]

خاطرات شهید

خاطره از پسر عمه شهید ، آقای علیرضا ملک زاده

شهيد عبدالحسين ملك زاده با سن كمي كه داشت كاملاً باهوش و طبيعت را كامل مي‌شناخت و همه چیز را در كتاب قرآن و كلاس و مكتب كه در سال قبل رفته بود تطبيق مي‌داد و تفسير مي‌كرد و براي من توضيح مي‌داد و تعريف مي‌كرد

تابستان گرم سال۱۳۶۱ ، پايان سال تحصيلي اول راهنمايي بودم كه بعد از اعلام نتايج قبولي به روستاي شول به ديدار پسر عمه رفته بودم و او نيز هم قبول شده بود و ما هر دو در آن روز خوشحال و مشغول به بازي بوديم .

خود را براي شكار پرنده با تله آماده کرده بوديم دقيقاً بياد دارم كه سه پرنده بنام « خردر» ، « گزه »، و يك پرنده «دندر كبوتري» صيد كرديم ، و دنبال يك پرنده ديگر كه مسافت طولاني را از اين باغ به آن باغ طي كرده ، بوديم .

حدوداً تا ساعت ۱۲:۲۰ دقيقه مشغول بوديم و هوا به شدت گرم شده بود و بادهاي گرم شروع به وزيدن كردند . براي نهار پرنده‌ها را كباب مي‌كرديم ناگهان شهيد گفت : « اگر آن پرنده را گرفته بوديم نهار بهتري داشتيم » سپس به خانه برگشتيم و مثل هميشه نماز را به موقع خواند و رفت وضو گرفت و نماز ظهر را خوانديم .

عصر آن روز نزد خداكرم پدر شهيد گرانقدر در خانه باغ خارج از روستا رفتيم او در آنجا هم كشاورزي و هم دامداري و طيور نگهداري مي‌كرد .

و ما به كمك آن گوسفندان را به چرا نزديك روستاي كمالي برده بوديم و مي‌خواستيم براي شکار طعمه ای پيدا كنيم تا بتوانیم فردا پرنده اي شكار كنیم

و ايشان به زير درخت « گزي‌» در قسمت جنوبي باغ در خاك جستجو مي‌كرد كه ناگهان صداي ناله و داد و فرياد شهيد در گوش ما پيچيد و با سرعت به طرف ايشان خود را رسانديم كه يك گژديم سياه « عقرب » دست او را نيش زده بود.

با يك لاستيك دست او را محكم بستم و با چاقو نوك دست او را پاره كرده تا خون زهر آن عقرب بيرون بيايد و به بالا سرايت نكند .

ناگهان او از شدت درد ما را رها كرد و من به علت ترس از عدم آشنايي با محل و گله داري فریادی زدم و با سرعت گله را جمع و به دنبال او رفتم و به طرف منزل حركت كرديم . در منزل دست شهید مورد مداوا قرار گرفت و الحمدلله به خیر گذشت.

خلاصه تابستان آن سال من و شهید روزهای خوبی را با هم سپری کردیم و البته در آن ایام من از شهيد چيزهاي زيادي آموختم .

خاطرات شهید

خاطره اي از زبان پسر عمه شهيد (مهدي ملك زاده)

شهید به طور داوطلب مانند سایر بسيجيان پيرو خط امام براي جبهه جنگ اسم نوشته بود و كربلاي چهار را نيز سپري كرده بود و بعد از اين عملیات مجددا خود را برای رفتن به جبهه آماده میکرد .

پدر شهید با رفتن او به جبهه با این فاصله زمانی کم موافق نبودم . شهید که این وضعیت را دید پیش من آمد و گفت:

پدر تو به من قول مي‌دهي كه ديگر هرگز نميرم . پدرش گفت : نه اينكه همه بايد از بين بروند پس او گفت :

چه بسا بهتر كه با افتخار و سربلندي در اين امتحان الهي از آب بيرون رويم و خدا از ما راضي باشد و دچار عذاب در آخرت نشويم

و خلاصه به طور كلي ما به هر راهي مي‌زديم كه او را قانع كنيم او حاضر به تسليم به ما نشد و كيف و وسايل را آماده كرد تا فردا به گناوه برود .

صبح فردا بعد از خواندن نماز در کنار پدرش نشست و صبحانه را مادر آماده كرد .

وقتي مادر به داخل اتاق آمد گفت مادر بنشين تا برايت خوابي را كه ديشب ديده بودم برايت بگويم . شهيد لحن سخن گفتن را باز كرد و گفت اي مادر ديشب در خواب ديدم كه يك خانه‌ آجري را با خاك رس « شل » به زير سقف برده بودم كه ناگهان يك فرد مسن و خوش قامت و چهره منور و زيباي به كنار من آمد و مرا صدا زد گفت :‌ مگر ايستاده اي چرا كار نميكني كه خانه را تمام كني اگر هم پول نداري بيا اين پول .

گفتم نه پدر ! اين ديوار هنوز خشك نشده و اعتبار نداره رويش كار كني .
او گفت : نه فرزندم توكل به خدا كن كارت را تمام كن

شهید به جبهه رفت و چند روز ديگر خبر شهادتش را آوردند كه پيروزمندانه و آنچنان كه در تصور خود بود و در خواب هم ديده بود به عاليترين هدف خود يعني رسيدن به لقاي پروردگار الهي رسيد.

آري من يقين دارم كه اين نه هدف يك شهيد بلكه هدف يكايك شهيدان و عارفان است .

 

 

لینک کوتاه : https://aflakeyan.com/?p=2781

نوشته های مشابه

ثبت دیدگاه

مجموع دیدگاهها : 0در انتظار بررسی : 0انتشار یافته : 0