خاطرات شهید
خاطره اي از زبان برادر و فرزند شهيد :
خلاصه مطلب اينكه اين دو شهيده (خاتون عليزاده و زهرا فارسي بندري) واقعاً دو نمونه از زنان اسوه ميتوان نام برد كه براي ديگران در محلهاي كه برديم الگو بودند و هيچ موقع كسي از اين دو عزيز ناراحتي و سر و صدايي از آنها شنيده نشدند و اين واقعاً ميتواند سر عشق براي تمامين خواهران اين مرز و بوم باشد و خواهم ميدانست كه چه موقع بايد اين دو عزيز را ببرد .
لازم است دو خاطره از اين دو شهيد به جهت بهرهبرداري خدمتتان بگويم : اولين خاطره در مورد شهيده مادرم خاتون عليزاده داودي است قبل از اينكه جنگ شروع بشود روزي به مادرم گفتم مادر اگر جنگ شروع بشود همه شما و پدرم كشته شويد چه كار كنيم و ما بيصاحب ميشويم و مادرم با تبسم و لبخند گفتند فرزندم اين چه حرفي است كه ميزنيد آن كس كه شما را تا الان زنده نگه داشته و بزرگ كرده است همان صاحب اصلي و نگه دارند شماست نه من ، و من فكر كردم كه واقعاً حرف بجايي از طرف مادرم بود و بعد از اين حرف يك آرامشي سراسر وجودم را در بر گرفت .
خاطرهاي هم از خواهرم زهرا دارم كه روزي خواهرم از مدرسه بر ميگشتند به منزل ديدم خواهرم ناراحت است و مثل هميشه نيست به ايشان گفتم كه اتفاقي افتاده آيا در مدرسه كسي به شما حرفي زده يا نمره كم گرفتهايد وي در جواب گفت : كه هيچ كدام از اينها نيست وسط راه كه ميآمدم تصادفي شده بود و مادري بخاطر نجات جان فرزندش او را ماشين زده بود و ايشان ادامه داد و گفت آيا فرزند اينقدر عزيز است كه مادر جان خود را فداي فرزندش ميكند و ما واقعاً قدر و پدر و مادر خود را نميدانيم تا اينكه آنها را از دست بدهيم .
سن مادرم لحظه شهادت 37 سال داشت و خواهرم 13 سال سن داشتند و در كلاس دوم راهنمايي درس ميخواندند .
