خاطرات شهید
خاطرهاي از امرالله بويراحمدي
1.عنوان خاطره : بيتابي براي خط مقدم
سال ۱۳۶۱ سال پر از خاطره و شور بود جوانهاي اين وطن با تمام عشق لبيك گويان كوله بار ساده خود را بر ميداشتند و براي دفاع از ناموس و آب و خاك مطهر اين ميهن امام زماني عازم دفاع در برابر متجاوزاني ميشدند كه تا دندان مسلح بودند آنها به حق از جان ميگذشتند و هيچ هدفي جزء ياري ولي زمان يعني ولايت مطلقه فقيه نداشتند .
با يكي از اين عاشقان همسفر بوديم او مردي شجاع و دلير بود شجاعت و بيباكي او بينظير و زبانزد عام و خاص بود قلب و دل او لبريز از كينه مبارزه عليه كفار و منافقين بود و بارها اين را با شدت بيان ميكرد .
او تحمل پشت خط و بيكار بودن را نداشت بارها با لحني شديد و عاشقانه ميگفت ما نيامدهايم اينجا بخوريم و بخوابيم ما بايد الان در خط اول باشيم تا هرگاه لازم شد به خط مقدم برويم
او ميگفت قبول دارم اما دلم پَر ميكشد براي خط مقدم و نميتوانم خودم را قانع كنم كه اينجا باشم .
اين صحبتها را از درون پر از عشق و محبتش ابراز ميكرد در واقع او شجاع بود و دشمن شناس بود
گرچه در ظاهر راجع به شهادت از او چيزي نشنیديم اما بيتابي او براي خط ، عشق او به جنگيدن و شهادت را نشان ميداد . جسم او ديگر طاقت روح بلندش را نداشت دليري و شجاعت در صورت زيبايش موج ميزد .
۲.عنوان خاطره : برگشت محال است
روز ۱۳۶۱/۱/۲۴ براي دومين بار به همراه ۲۰ نفر از بچههای رزمنده گناوهاي عازم كازرون منطقه چهارم كشور شديم تا از آنجا عازم جبهههاي حق عليه باطل شویم .
در اين گروه فردي بود شجاع نترس، دلير و با ايمان به نام خسرو نجدي ـ او طاقت نداشت كي به جبهه ميرسد و در عمليات شركت نماید .
در مقر بسيج كازرون در حال نهار خوردن بوديم كه پدر و مادر او آمدند خسرو لحظاتي از ما جدا شد و به ملاقات پدر و مادر رفت و بعد از برگشت گفت آنها از من خواستهاند برگردم اما محال است و گفتهاند دفعه ديگر .
روز بعد كازرون را به قصد پادگان پنجم شكاري اميديه ترك كرديم چند روزي در آنجا منتظر رفتن به خط بوديم كه دو مرتبه پدر و مادر بزرگوار شهيد نجدي آمدند .
اما اين بار طور ديگري با خود هديه آورده بودند و خسرو و بعد از ملاقات با آنان گفت اين بار هيچ اصراري به برگشت من نكردند بلكه براي پيروزي رزمندگان اسلام دعا كردند و گفتند شما را به خدا ميسپاريم
و خسرو خوشحال و خندان به آسايشگاه برگشت و چند روز بعد با هم به خط اعزام شديم .
خسرو مرد جنگ بود و تشنه به هلاكت رساندن كفار بعثي .
يادش گرامي و راهش پر رهرو باد
۳.خاطرهاي از برادر شهيد نوشاد نجدي
عنوان خاطره : تنگ بودن دنيا براي مومن
از آنجايي كه خانواده در روستا سكونت داشتند من و خسرو در جهت تحصيل و امرار معاش به شهرستان گناوه آمده بوديم و در منزلي پشت مسجد جامع به صورت استيجاري زندگي ميكرديم
و چون خودم با خسرو و به صورت مجردي زندگي ميكرديم جهت صرف نهار به منزل پدربزرگمان ميرفتيم يك روز كه جهت صرف نهار به طرف منزل پدربزرگمان ميرفتيم به خسرو گفتم كه شريكت با تو كار داشت و او در جواب من گفت حتماً تو به او گفتهاي كه خسرو ميخواهد به جبهه برود
گفتم نه اما او شاید راضی نباشد تو به جبهه بروی مگر چه ميشود
و او در جواب من با يك حالت زيبا و عرفاني گفت تو نميداني من چه حالي دارم الان دنيا براي من تنگ شده و انگار در قفس هستم و سرانجام خسرو با عشق به امام و نظام مقدس اسلامي راهي جبهههاي جنگ شد
و با كفار بعثي جنگيد و به آرزوي ديرينه خود يعني رسيدن به معشوق نائل آمد و با ياد آوري جملات شهيد ، حديث معنويت اينكه (دنيا براي مومن زندان است) را به ياد ميآورم .
يادش گرامي و راهش پر رهرو باد



