
شهید حسن رزمجو
نام پدر :حسين
تاريخ تولد :1336/03/01
تاريخ شهادت :1363/12/26
محل تولد :بندر گناوه
محل شهادت :شرق دجله
آرامگاه:گناوه
_______________________________________________________________________________________________
زندگی نامه شهید
تولد و تحصيل :
شهيد حسن رزمجو در سال 1336 در خانواده اي زحمتكش و مذهبي در شهرستان گناوه متولد شد و تحصيلات ابتدائي را در دبستان حافظ و دوران دبيرستان را در دبيرستان دانش اين شهرستان به پايان رسانيد و براي ادامه تحصيل در سال 53 عازم آبادان و سپس به نور آباد ممسني عزيمت نمود .
پس از هجرت به بوشهر در سال 56 در ديپلم خود را دبيرستان حرفه اي دريافت نمودند و بعلت عدم تمايل بخدمت بصورت سرباز صفر در ارتش سابق به خارك رفته و به استخدام نيروي دريايي ارتش در آمدند .
از بدو ورود به ارتش در راستاي سازندگي و خدمت به همرزمانش با تلاشهاي شبانه روزي دست به اقدامات سازنده اي زد .
بحبوحه انقلاب و سپس پيروزي :
در بحبوحه انقلاب همچون ديگر انقلابيون دست به اقدامات ضد رژيم زده و سهم انقلابي خود را در به ثمر رسيدن انقلاب ايفا ميكند .
در اين ايام خجسته بود كه با دختر خاله اش ازدواج كه ما حصل آن سه دختر ميباشد .
پس از پيروزي انقلاب در افشاگري چهره هاي نظام پهلوي در ارتش كه سعي در ايجاد انفجار در خارگ و فرار از كشور بودند نقش بسزايي داشته بودند .
حركتهاي منافقانه بعضي از سران ارتش در زمان دولت موقت در انحراف مسير انقلاب پس از پيروزي انقلاب وي را وارد ميدان نموده كه در كشف حركات موذيانه بصورتهاي مختلف و پاسداري شبانه در پايگاه منطقه خارگ و هوشياري آن شهيد و برادران ديگر انجام ميگرفت و در اين راستا آن شهيد را برچسب هاي تند رو افراطي و چماقدار در تنگنا قرار ميدادند .
از آنجا كه فعاليتهاي فردي در ارتش بدستور امام عزيز ممنوع بود ايشان با پيشنهاد و پيگيري آن به كمك برادران سياسي ايدئولوژيك ، انجمن اسلامي را تشكيل دادند و خود شخصاً بنايي و تهيه مكان نماز و كتابخانه را عهده دار بودند (بصورتي كه هنوز دستكار بنايي وي هنوز ياد آور آن روزگار خوش ميباشد) فعاليت فرهنگي و برنامه هاي متنوع انجمن اسلامي در مناسبتها و ايجاد كلاسهاي آموزش قرآن و نهضت سواد آموزي و احكام و نماز جماعت و … هنوز برادران را مديون آن شهيد گرانقدر مي نمايد .
با روي كار آمدن بني صدر و شناخته شدن چهره وي در اين راستا اقدام به افشاي چهره بني صدر مي نمايد تا بدان حد كه در در دوران رياست جمهوري بني صدر خائن روزي در جلسه برادران حزب الهي گفتند : اگر همه ساكت بشوند بنده به تنهايي فرياد خواهم زد و اين چهره را افشا خواهم كرد .
بيشترين اوقات فراغت غير اداري را مصروف تبليغات و نشر فرهنگ اسلامي و مبارزه با خطوط انحرافي داشتند و سربازان او را بعنوان حامي و دلسوزي مهربان دانسته و مشكلات خود را با آن شهيد در ميان ميگذاشتند بحدي كه اكثر اوقات ناهار و شام را پيش برادران صرف ميكردند و با مسائل و گرفتاريها دست و پنجه نرم ميكردند .
اقدامات خدماتي و سازنده :
جهت استفاده بيشتر از نيروهاي مومن و انسجام آنها برادران را به منزل دعوت و با تشكيل جلسه در منزل مسايل پايگاه و جامعه را ارزيابي و راه حل هايي پيشنهادي ميگرديد و ايشان بدون ريا و يا خلوص نيت بطور جدي طرحهاي پيشنهادي را اجرا مينمودندكه ميتوان اقدامات خدماتي و سازنده آن شهيد بزرگوار را به شرح ذيل نام برد :
- تهيه نفت مورد مصرف آشپزخانه هاي پايگاه با توجه به كمبود نفت در سطح جزيره از طريق سوختهاي بلا مصرف و فاسد شدهها در كرافت با همكاري برادران اسكادران و تحويل آنها به آمار همگاني حدود 30 بشكه
- نفت رساني به پاسگاه هاي دور كوه در زمستان جهت استفاده برادران ناوي از استفاده سوخت فاسد شده كرافت .
- شركت در گسترش سالن مسجد هوادريا و آماده نمودن آن براي برادران نمازگزار (كه بعضي اوقات ايشان شخصاً امام جماعت بودند)
- كوشش در بوجود آوردن فروشگاه تعاوني اسلامي و تعاوني كردن آن براي رفاه پرسنل .
- اقدام در تشكيل عكاسي پايگاه جهت رفاه پرسنل .
- پيگيري و هماهنگي با شهرداري در مورد وسايل خانگي از قبيل كولر ، تلويزيون ، قالي ، پنكه و … براي پرسنل پايگاه
- اقدام در ايجاد بوفه براي رفاه پرسنل در پايگاه شماره يك و دو فرودگاه
- پي گيري در مسائل رفاهي پرسنل دور كوه از نظر تامين يخچال ، كولر ، برق از طريق مهندسي .
- همكاري در آماده نمودن زمين باغ فعلي پايگاه در پشت بهداري جهت زير گشت بردن آن براي تامين سبزيجات براي رفاه پرسنل از نظر خودكفايي
آغاز جنگ تحميلي :
پس از شروع جنگ و بمبارانهاي هوايي رژيم عراق و آتشسوزيهاي ناشي از بمباران ، آن بزرگوار جلوتر از همه در اطفاي حريق اقدام و سهم بسزايي در حراست بيت اعمال و تاسيسات نفتي ايجاد مينمودند . كه اقدامات وي در اين راستا را ميتوان به قرار زير نام برد :
- ماموريت در شناسايي و گزارش موقعيت انفجار به هنگام حمله هواپيماهاي دشمن به جزيره كه بر اثر آن موشك و غيره به نقاط جزيره اصابت ميكند و جمع آوري قطعات منفجره و حمل آنها به اطاق عمليات (اطاق جنگ)
- اقدام در تخليه اجساد شهدا در ناو كهنموئي و انجام مقدمات اوليه براي فرستادن شهدا به شهرستان هاي مربوطه آنان .
- كمك رساني ابزار كار و تهيه اوليه وسايل نگهباني شبانه در ابتداي نجات ناو و ميلاييان
- شركت در پر كردن كيسه هاي شن و چيدن آنها در نقاط حساس تاسيسات نفتي جزيره به منظور جلوگيري از صدمه ديدن تاسيسات ناشي از حمله هاي هوايي دشمن بعثي عراق
- شركت در بيرون آوردن موشك در مخزن شماره پنج شركت نفت و كمك در خنثي سازي آن
- شركت مستمر در امداد و اطفا حريق كه بر اثر بمباران هواپيماهاي عراق به مخازن نفتي صورت گرفته در چندين مرحله و خاموش نمودن شعلههاي آتش
- با برگزاري مراسم مذهبي در اعياد اسلامي و شهادتها بويژه با بهترين هديه و دلجويي از خانواده شهدا فعاليت چشمگيري داشتند .
- ياد آن بزرگوار در جهاد سازندگي پايگاه شوراي اسلامي پايگاه ستاد نماز جمعه و انتخابات فرهنگي مجلس شوراي اسلامي و رياست جمهوري هنوز در خاطره ها تداعي ميكند .
عزيمت به جبهه جنگ و در نهايت شهادت:
با همه اين تلاشها و اقدامات سازنده و خدمت در ارتش جمهوري اسلامي ايران نمي توانست آرام و قرار داشته باشد و سكون را تحمل بنمايد شوق به جهاد اصغر و نبرد در جبهه هاي جنگ چنان در وجودش ريشه دوانده بود كه وي را ياراي ماندن نبود تا بدان جا كه چندين بار بصورت بسيجي به جبهه نبرد حق عليه باطل عازم شد ، چندين عمليات شاهد حضور آن شهيد بزرگوار بود من جمله :
- عضو فعال طرح لبيك يا خميني كه هميشه آمادگي خدمتگزاري در تداوم انقلاب بويژه در جنگ تحميلي را داشتند.
- در عمليات فتح المبين ايشان به همراهي نيروهاي بسيجي عازم جبهه بستان و بعنوان (آر ـ پي ـ جي) زن فداكارانه به شكار تانكهاي دشمن ميرفت .
- در عمليات طريق القدس كه سرپرستي تيم عملياتي را در منطقه رمل عهده دار بودند و در نهايت از ناحيه پا مجروح ميگردند ، كه پس از مجروحيت حتي خانواده خود را خبر نمي دهد (اين نهايت اخلاص ايشان بوده است) كه دوستان پس از مدتها به خانواده ايشان خبر ميدهند.
- در عمليات خيبر بعنوان قايقران در هور الهويزه در نيروي رساني به برادران خط مقدم جبهه نقش به سزايي داشتند .
- در عمليات بدر در حالي كه بكمك قايق به نيرو و مهمات رساني مشغول بودند (بنا بر پيش بيني خودش) بر اثر تركش و موج گرفتگي و بمب باران شيميايي در ظهر مورخه26/12/63 به كاروان حسينيان پيوست و مسئوليت سنگين ديگري بر راهيان راه خونين حسين (ع) افزودند .
خصوصيات اخلاقي:
ايشان در پيروي امام راحل تقيد بخصوصي داشتند و جز بيشترين موعظه هاي ايشان بود. در صلهرحم و رفت و آمد به خانواده دوستان و محبت به فقرا و خانواده شهيد پيشرو بودند .
روزهاي دوشنبه و پنج شنبه را به پيروي امام ره روزه ميگرفتند در اكثر مراسمات ( دعا ـ تلاوت …) خود باني و مسبب كارها بودند .
در صلهارحام و رفت و آمد به اقوام پيشقدم بودند . احترام به والدين نمونه ، با منكرات به شدت برخورد مي كردند به گونه اي كه ناكرين با ياد او لرزه بر اندامشان ميافتاد ، عليرغم كمبود مالي سخت مذهبي بودند با اين اوصاف مبلغ چشمگيري را توسط يكي از برادران با اصرار و بدون اطلاع كسي به مستحق داده ميشود . همين طور در جمع آوري كمك به جنگ زدگان نقش بسزايي داشته ، قبل از ورود به سال نو وجوهات شرعيه احتماليه را حساب و فوراً به نماينده امام پرداخت مينمودند ، علاقه و تعبد كامل وي به فتواي امام راحل و اجراي احكام مقيد بودند وسعي زيادي در حفظ عبادات و اجرايي مراسم مذهبي داشتند داراي طبعي بلند خون گرم و برخورد با طراوت و متواضع و در انحرافات سختگير بودند .
_______________________________________________________________________________________________
خاطرات شهید
1. خاطراتي از برادرزاده شهيد (علي اكبر رزمجو) :
1-1. عنوان خاطره : خاطرات هميشه زنده! و فراموش ناشدني
از زماني كه چشم به جهان هستي گشودم با دستان پر از مهر عموي مهربانم آشنا شدم ، هميشه از علاقه و مهر و محبتش نسبت به خودم آگاه بودم .
علاقهاي كه توصيف آن غير ممكن است . هميشه آغوش پر از مهرش به رويم باز بود . يادم مي آيد هنگام بازگشت از جبهه اول به خانه ما مي آمد ، تا چهره نوراني او را ميديدم با همان قد و قامت كوچكم به آغوشش مي پريدم و مرا در آغوش مي فشرد بگونه اي كه حرارت عشق را حس مي نمودم . حرارت عشقش چنان است كه تاكنون (1385) بعد از 22 سال از شهادت هنوز كه هنوزه حرارت آن را حس مي نمايم . تا آنجا كه ممكن بود در كنارش بودم و علاقه و عشقم نسبت به او چنان بود كه هميشه حتي در دوران حياتش آرزو داشتم در كنارش بودم و از وجود پر از نورش استفاده و بهره ميبردم . هر زمان كه مرور ميكنم دوران با شهيد بودن را ، آهي جانسوز و دردناك درونم را مي سوزاند و بي اختيار اشك از چشمانم جاري ميگردد .
نمي دانم كدامين خاطره او را بنگارم از مهرباني و مهر و شفقتش بگويم يا از اقتدار و جاذبه اش كه با ابهتش همه از او مي هراسيدند . اگر خواسته باشم خصايص اخلاقي او را گفته باشم در يك كلام :
موحد ، مخلص ، عابد متقي ، روف و مهربان ، خوش خلق ، جسور و بي باك ، شجاع ، تلاشگر و سازنده ، خستگي ناپذير ، قوي و مقتدر و با ابهت و …. خصايص ديگري كه ذهن ناتوان من از درك آن ناتوان است . علي ايحال زبان و قلم الكن از بيان خصايص و خدمات و خاطرات آن شهيد بزرگوار است .
1-2. عنوان خاطره : شجاعت و بي باكي و نهي از منكر
يكي از دوستان ايشان (آقاي محمد پور) ميگويند : در اوايل انقلاب يكي از فرماندهان معدوم شده نيروي دريايي براي بازديد و جلسه به جزيره خارگ ميآيند جلسه فوق مصادف مي بوده با ماه مبارك رمضان فرد مذكور در حين جلسه شروع به سيگار كشيدن مي كند كه با توجه به ماه رمضان آن شهيد بزرگوار به فرمانده تذكر ميدهد كه ديگران روزه ميباشند و سيگار كشيدن شما براي آنها اشكال دارد و …….
در همين حين عده اي از پشت به وي علامت و تذكر ميدهند كه وي فرمانده نيروي دريايي است كار نداشته باش و حرفهايي در اين زمينه كه آن شهيد ميگويد : هر كه ميخواهد باشد منكري انجام داده و بايد امر به معروف و نهي از منكر بشود و فرمانده بودن تكليف را ساقط نميكند و …..
در ادامه آقاي محمد پور ميگويد : اگر ما بوديم از ترس اخراج و يا تبعيد و اموري امثال آن هيچ تذكري نمي داديم ولي ايشان هيچ گونه قيد و بندي نداشته و ترسي به خود راه نميداد تمام فكر و ذهنشان اداي تكليف و رضاي خداوند بود نه چيز ديگر .
1-3. عنوان خاطره : شب شهادت رسول اكرم (ص)
شب شهادت رسول اكرم (ص) طبق عادت هر ساله روضه داشتيم همه اقوام جمع بودند پدر بزرگ هم كه بزرگ خاندان بود در جمع خانوادگي مثل خورشيدي ميدرخشيد . ناگهان عمويم وارد شد ، او از جبهه بازگشته بود ، از شور و شعف و خوشحالي از دم درب به شدت در آغوشش پريدم و مرا سفت گرفت كه با حرارت عشقش درون كودكانه ام سوزاند ، چنان حرارتش زياد بود كه بعد از سالهاي متمادي هنوز آنرا حس مي نمايم و يادمان آن روز در ذهنم تداعي ميكند
هنگام بازگشت از جبهه شكلاتهايي مخصوص و بلوط با خودش آورده بود كه با يكي از پسر عموهايم (كه بعدها او نيز به شهادت رسيد) آنها را تكه تكه كرده و بين مهمانها تقسيم نموده و با روشن كردن آتش بلوط ها را هم خورديم .
فرداي آن روز طبق عادت هميشگي كه از جبهه باز ميگشت و مرا با خودش به منزلشان(خارك) برد .
1-4. عنوان خاطره : انس و الفت با شهيد
هميشه در كنار عمو بودن به من حس آرامش و انس عجيبي دست ميداد بگونهاي كه هميشه آرزو ميكردم كاش با او مي بودم و در كنارش بودم براي همين تابستانها كه از مدرسه فارغ ميشدم به خارگ ميرفتم تا نزد او باشم . هر وقت كه ميرفتم خانه شان و او نبود با اينكه همسرش خالهام بود اما احساس تنهايي عجيبي مي نمودم و فكر ميكردم چيزي را از دست دادهام .
مانوس بودن با او به گونه بود كه در صورت نبودش احساس غربت و تنهايي شديدي ميكردم و اين عشق و علاقه دو طرفه بود كه او هم همه جا مرا با خودش ميبرد . آن سال كلاس سوم بودم ، مثل هميشه آمد دنبالم و گفت : مي خواهم امسال علي را ببرم خارگ و ختنه كنم و مرا برد برايم جنب دكتر نوبت گرفت ، هنگام عمل جراحي درد شديدي احساس ميكردم و فرياد ميزدم دكتر خيال ميكرد عمويم حسن پدرم ميباشد ، گفت ميخواي صداي پدرت بزنم ؟ و عمويم به داخل نزدم آمد ، گفت : چطوري مرد ؟؟ چرا فرياد ميزني ؟
دستم را گرفت با گرفتن دستانم آرامش هميشگي به سراغم آمد و ديگر دردي حس نكردم . پس از چند روزي به ماموريت رفت و دوباره تنها و غريب شدم با رفتن او من خونريزي نمودم و به سرعت خوب نشدم !
با آمدن او از ماموريت و ديدن خوب نشدن من متاثر شد و با مراقبتهاي ويژه اش سبب بهبودي من شد و من به سرعت مداوا شدم و اين از بركات وجودي آن مرد خدا بود .
1-5. عنوان خاطره : جاذبه و امامت جماعتي او
با اينكه يك كارمند ساده بود اما جاذبه و اقتدار عموي شهيد بدان حد بود كه همه براي او احترام خاصي از بالاترين فرد ارتش تا سرباز ! همه تا ميدانستند من برادرزاده او ميباشم برايم احترام خاصي قائل ميشدند و به همين خاطر من در پوست خود نمي گنجيدم و غرور عجيي در خود احساس مينمودم .
همه جا و همه كس به او احترام ميگذاشتنند امام جمعه ، روسا ، فرماندهان و …. هر جا ميرفتي ردپاي او را ميديدي ! جاذبه او بدان حد بود كه در صورت نبود روحاني او را براي امام جماعت انتخاب مي نمودند . هيچ وقت يادم نمي رود هنگامي را كه عبا را بر دوش مي انداخت تا به امام جماعت بايستد . حالتي داشت كه آن موقع نمي توانستم تصور كنم اما كنون كه آن خاطرات در ذهنم تداعي ميگردد مي بينم كه حالات عرفاني داشته و من بواسطه كودكي درك نمينمودم .
1-6. عنوان خاطره : ساختن كتابخانه و ….
روزي مرا به ساختماني برد كه متشكل بود از نماز خانه و كتابخانه و اتاقهاي متعدد كه فعاليتهاي فرهنگي و برنامه هاي متنوع انجمن اسلامي در مناسبتها و ايجاد كلاسهاي آموزش قرآن و نهضت سواد آموزي و احكام و نماز جماعت و … در آنجا صورت ميگرفت .
اينجا هم همكاران و سربازان تا دانستند من برادرزاده ايشان ميباشم به من احترام خاصي ميگذاشتند و اين مايه مباهات من بود . تا بعدها كه متوجه شدم آن ساختمان را با دستان نيرومند خودش ساخته است و من نمي دانستم و او اصلا به روي خودش نمي آورد و اين نهايت اخلاصش بود .
1-7. عنوان خاطره : سفر مشهد مقدس و شانديز
طبق عادت ما هر ساله و خانواده عمو پسر عمه و پسر عموهاي پدرم به مشهد ميرفتيم . در راه به شانديز رفتيم در آنجا جايي بود كه بايد پياده ميرفتيم يكي از بچه ها دختر عمويم را بغل كرده بود سرازيري بدي بود من و او با هم بوديم كه هردو لغزيديم و افتاديم او و دختر عمويم هم افتادند خلاصه خدا به ما رحم كرد سر من شكست و آنها هم كمي صدمه ديده بودند پسر عموي پدرم خواست پسرش را بزند كه چرا مواظب نبوده و دختر بچه خردسال را انداخته ، كه باز عموي مهربان ضامن شد و …..
1-8. عنوان خاطره : نمره بد
كلاس چهارم دبستان بودم نمره بدي گرفته بودم و معلم هم گفته بود والدينتان آنرا امضا كند مانده بودم كه چطور به پدر بگويم و كتك هم نخورم ، خود خوري ميكردم كه باز عمويم به دادم رسيد ، از خارگ آمده بود با ما آمد مدرسه (پدرم معاون مدرسه بود) تا ماشين را از پدرم بگيرد هنگام پياده شدن را بهترين فرصت ديدم پدرم تا نمره بد مرا ديد خواست …… كه عمويم جلويش را گرفت و اينبار هم بواسطه عمويم جان سالم بدر بردم .
1-9. عنوان خاطره : پيش بيني آينده و ديدار با آقا امام زمان (عج)
يك از دوستان همرزم تعريف مي كند كه هميشه قبل از عمليات حسن ميدانست كه بعد از عمليات چه اتفاقي مي افتد و …. مثلاً چند نفر زخمي ، چند نفر شهيد خلاصه همه جزئيات عمليات را ميدانست و يا اينكه اگر كسي نياز به كمك داشت او ميدانست بعبارتي او آينده را پيش بيني مي نمود .
بعنوان مثال يك وقتي گفت : بچه ها يك ماشين مي آيد دم درب دژباني و شخصي دنبال فلاني ميگردد و دژبان او را نمي شناسد شما برويد و او را بياوريد . ما دم درب دژباني رفته به محض اينكه ما به دم درب رسيديم ماشين هم رسيد اسم همان شخص را گفت و دژبان او را نشناخت و ما با نشاني هايي كه شهيد داده بود او را راهنمايي نموديم و به ملاقات شونده رسانديم . اينطور بود كه بين بچه ها پيچيده بود كه شهيد حسن رزمجو با آقا امام زمان (عج) رابطه دارد .
1-10. عنوان خاطره : شور شهادت
به نقل از همسر ايشان كه اعلام جهت اعزام به جبهه نمودند ، حال و هواي عجيبي پيدا كرده بود مثل اينكه عوض شده بود آرام و قرار نداشت ميخواست هر طور شده به جبهه اعزام گردد ، اما بدلايل متعدد به او مرخصي نمي دادند مي گفتند : همين جا در ارتش خدمت كردن هم جهاد است اما او قانع نمي شد يك طور عجيبي شده بود اصلا آرام و قرار نداشت و مي گفت : بايد به صورت بسيجي جبهه بروم و بر خواسته خودش مصر بود ، تا اينكه به نزد امام جمعه ميرود و از ايشان خواهش نمود تا به سران ارتش سفارش كند تا به ايشان مرخصي بدهند كه با سفارش امام جمعه به ايشان مرخصي جهت اعزام به جبهه ميدهند ، پس از اين مثل اينكه بال در آورده بود خوشحال بود مثل اينكه ميدانست قرار است شهيد شود و همين طور هم شد و اين آخرين باري بود كه به جبهه اعزام شد .
1-11. عنوان خاطره : اينبار كه رفتم ديگر بر نمي گردم
آقاي محمد پور ميگفت : من تازه ازدواج كرده بودم روزي به منزل من آمد همان طوري كه به پشت خوابيده و دست به زير گردن نهاده بود گفت : فلاني ازدواج كردي و چرا همسرت را نياوردي تا آشنا شويم گفتم : انشاء ا… سري بعد كه رفتم او را مي آورم . اما شهيد حسن با صراحت گفت : اينبار كه من رفتم ديگر بر نميگردم گفتم : اين چه حرفي است كه ميزني و …. ، اما با جديت گفت : اينبار سري آخر است . و اين طور هم شد و اين آخرين باري بود كه من او را ديدم .
1-12. عنوان خاطره : شهادت
اسفند 63 بود روزي بواسطه افكار كودكانه ام در ذهنم تداعي نمود كه اگر عمويم شهيد گردد چه ميشود ، اما بعد گفتم : نه عمويم شجاع است و …. زبانت را گاز بگير ! چند روزي گذشت وقتي از مدرسه آمدم ديدم دم درب حياط و خانه شلوغ است گفتم : چه خبر است ؟ تا وارد شدم همه با ديدن من زدند زير گريه و گفتند: واي علي اكبر بدون عمو شده و ….. تا سالها خودم را بواسطه اينكه چرا همچنين فكري به ذهنم خطور كرده ملامت ميكردم و چه شبها كه گريه نمي كردم .
يادم مي آيد شبي به خاطر همين موضوع به شدت ناراحت بودم وقتي پدر ومادرم خواستند به مهماني بروند و من نرفتم . زن عمويم تا علت را دانست خانه ماند و مرا دلداري ميداد و من مي گفتم : همش تقصير من بود كه عمويم شهيد شد چرا همچنين فكري به ذهنم خورده و …. از اين حرفها و او مرا دلداري ميداد .
پس از سالها متوجه شدم كه آن موضوع الهامي بوده كه به قلب من شده بود !!!
1-13. عنوان خاطره : او كجاست ؟؟؟
تابستان همان سال كه عمويم شهيد شد به مشهد رفتيم به كوچه اي كه همه ساله در آن خانه اجاره ميكرديم رفتيم ، پس از اينكه زن صاحب خانه ماشينهاي ما را ديد به طرفمان آمد پس از گفت و گو با ما ، سراغ عمويم را گرفت و به شوخي گفت : آقاي بد اخلاقه كجاست ؟؟؟؟؟؟ همه هستيد و او نيست؟ (آخه جاذبه اقتدار عمويم طوري بود كه همه را مجذوب خودش ميكرد ، بر سر ماجرايي كه من يادم نيست برخوردي پيش آمده بود) گفتيم : كه او ديگر نمي آيد گفت : چرا ؟؟؟ گفتيم : ديگر نمي تواند بياد و او هنوز متوجه نشده بود !! با اصرار او زنها زدند به گريه پس از اين بود كه زن صاحب خانه متوجه ماجرا شد و در اين هنگام بود كه در آن كوچه غوغايي به پا شد كه نگو و اين عظمت شهيد بود .
2. خاطراتي از خواهر زاده شهيد (مهدي حيدري) :
2-1. عنوان خاطره : حلواي انگشت پيچ
شهيد يكي از كارهايش در جبهه اين بود كه عصرها براي بچه ها حلواي انگشت پيچ درست مي كردند يك روز هم كه هوا خيلي سرد بود و ما وسيله گرمكن نداشتيم شهيد با وسايل موجود از جمله لوله و حلبي و …….. يك بخاري براي ما درست كردند
2-2. عنوان خاطره : آخرين وداع
آخرين سفر شهيد به جبهه از زبان خواهر زاده شهيد ( مهدي حيدري 14 ساله) : در هنگام اعزام از جزيره خارگ به عنوان قايقران به بوشهر ، بندر ماهشهر ، فاو ، تيپ 14 كوثر اعزام شديم ، بعد از اقامت در ماهشهر به مدت 15 روز تعليمات نظامي و قايقراني ديده و آشنائي هاي لازم با بمب هاي شيميايي به خط مقدم رفتيم . ساعت 11 شب به جزيره مجنون در كنار شط رسيديم ، در نيزارهاي كنار شط قايقها قرار داشتند كه دو قايق به عنوان قايق راهنما بودند ، صبح روز پس از آشنائي با منطقه وسايل مورد نياز مثل تانك و نفربر و ……. جابجا مي كرديم .
بخاطر پشتكار عجيبي كه از شهيد سراغ ميرفت ، به مدت 48 ساعت تمام وقت ايشان در حال جابجايي ابزارآلات جنگي بودند و در موازات آن هواپيماي دشمن بعثي نيز به شدت منطقه را بمباران مي كردند ، و با توجه به نياز مهمات رساني در آن شرايط بحراني هيچ كس جز شهيد عهده دار اين مسئوليت مهم و خطير نشد . شهيد همچنان به كار خود ادامه ميداد ، در حين مهمات رساني جهت رفع عيب پروانه قايق در آن هواي سرد به درون آب ميرود پس از رفع عيب ناگهان يكي از بمب هاي خوشه اي دشمن در كنار قايقش منفجر مي شود و شهيد از ناحيه چپ بدن بر اثر برخورد تركش به درجه رفيع شهادت نائل شد .
و ضمناً يك نفر از همرزمانش به نام اسفنديار رستمي كه همراه ايشان بودند از ناحيه پا و دست مجروح شد .
تا اينكه در ساعت 11 شب همان روز به سنگرهايي كه در 10 كيلو متري قايقها قرار داشت خبر دادند كه ايشان شهيد شده .
بعد با يكي تريلرهايي كه از اهواز مي آمدند مهمات به جبهه آورده بودند جهت تحويل گرفتن جنازه راهي اهواز شديم و چون در بين راه احتمال بازرسي وجود داشت لذا لباسهاي بسيجي خود را در آورده و در شمايل شاگرد ماشين به اهواز رفتم شانس آورديم كه ما را بازرسي نكردند .
پس از اينكه به خانواده اطلاع داده شد با هم به اهواز رفتيم هنوز شهدا پلاك بندي نشده بودند به اين نشان كه در بادگيرش اسم شهيد نوشته شده است شهيد را به ما تحويل ندادند و به شيراز فرستادند بعد از كمربندي گناوه شهيد را به ما تحويل دادند و ما هم شهيد را به خاك سپرديم .
2-3. عنوان خاطره : مرا جهنمي كند !
چون تازه مغازه باز كرده بود و شروع بكار نموده بود و دو ، سه شبي بود كه گرفتار مغازه شده و اول وقت به نماز جماعت نميرسيد و نميتوانست به مسجد برود به منزل آمد و خطاب به برادرم كه به او گفته بود بيا اين مغازه را اداره كن ميترسم اين مغازه آخر مرا جهنمي بكند .
- خاطراتي از حجيه خاتون شيخ زاده :
3-1.عنوان خاطره : غسل شهادت
چون خانه ما ماهشهر نزديك مناطق عملياتي بود اكثر رزمندههاي اقوام كه به جبهه اعزام ميشدند به منزلمان ميآمدند يكي از روزها حسن كه پسر دايي و مثل برادرم بود و اكثر اوقات هم به منزلمان ميآمد به خانه مان آمد و طبق عادت هميشگي گفت : غسل شهادت ميكنم . گفتم : اين حرفها را نزن بچههايت به شما احتياج دارند ولي شهيد در كمال ناباوري فرمودند : تو فقط دعا كن من شهيد شوم و به آرزويم برسم آنها خدا را دارند ، آنها را به خدا سپردهام ، خداوند آنها را بزرگ ميكند .
(پس از اتمام سخنان حجيه و بيان عين جملات شهيد كه ميگفت : آنها خدا را دارند حس عجيبي به من منتقل شد گويا اينكه تنها آرزويش شهادت ميبوده و به عبارتي بزرگترين آرزو و خواستهاش بود و اصلاً زن و بچه و مال و . . . برايش مهم نبود و چنان به خداوند متكي و اعتماد داشته كه نگو و اين توكل و اعتماد پس از 22 سال به شدت مرا تكان داد و وجودم را لرزاند و . . . اي كاش ما چنين متوكل ميبوديم .)
3-2 . عنوان خاطره : بوسه آخر و شهادت …..
اين بار هم مثل هميشه به منزلمان آمد مثل هميشه لباسهايش را شستم مثل هميشه موقع حمام رفتن گفت : غسل شهادت ميكنم و اين سري آخر است گفتم: اين حرفها را نزن . وي با شدت و جديت گفت : اين بار ديگه سري آخر است . به دلم برات شد ! چهرهاش حرف ديگري بيان مينمود .
چنان گفت سري آخر است كه لرزه به اندامم انداخت براي همين گفتم : حسن جان ! جاي معصومه و سكينه و كبري و . . . خالي است تا شما را ببوسند اجازه بده تا شما را ببوسم بالاجبار روسريام را حايل نموده و سر ايشان را بوسيدم ، شهيد با لحني عجيب گفت بوسيدي ؟؟؟ و اين آخرين بوسه شماست و ديگر نميتوان مرا ببوسي انگار ميدانست عروجش حتمي است و اين از چهره و حالاتش هويدا بود . كه پس از چند روز بعد خبر شهادتش را آوردند .
_______________________________________________________________________________________________
نامه های شهید
1. نامه اي از برادرزاده شهيد (علي اكبر رزمجو) :
« به نام او كه عشق را آفريد »
سلام بر تو !
نمي دانم از كجا و چگونه بگويم ؟ و كلامم را با كدامين سخن آغاز نمايم و چگونه ترا وصف بنمايم كه لحظه لحظه ي با تو بودن برايم تجلي گاه حضور است . و هر آن كه ياد تو بر زبانها جاري ميگردد با يادت موجي از تبلور وجودم را فرا ميگيرد و وجود سراسر آلوده و گناهكارم را گرم نگه ميدارد .
عمو جان !
هر از گاهي چنان دلم هواي كوي تو را ميگيرد كه به بي اختيار اشك از چشمان گنهكارم سرازير ميگردد . گاه چنان دلم هواي تو مي كند كه دلم را ياراي ماندن نيست ! و خواهان پركشيدن به سوي توام !
عموي عزيزم !
چه گويم كه خود آگاه و بينا از احوال برادر زاده ات هستي و هر آن مرا ميبيني و نظاره گر اعمالم هستي ! گاه چنان حضورت را حس مي نمايم كه گويا كنارم هستي و با من همراهي مي نمايي !
اما واقعا همين طور است و تو زنده اي و ما ترا نمي بينيم ! و اين چشم بينا مي خواهد و دلي چون آئينه ! و اگر زنگار گناه بگذارد ترا و همه خوبان را خواهم ديد ، چنان كه تو دلدار همه عشاق (ولي عصر عج) را ميديدي !
آري تو چه راهت و سبكبال رفتي و صعود نمودي و چه خوش پرگشودي از اين جهان پر از گناه و غوغا و من و دل اسير تن و دنيا!
عموي نازنينم !
نتوانم ترا وصف نمايم ، چرا كه دست و جانم الكن از وصف مقام شهادتت !
عموي مهربانم !
گاه كه خاطرات كودكيام را مرور مي نمايم ، با خود مي گويم كاش دوباره ميشد هنگام ورودت مرا در آغوش مي كشيدي و همچنان گرم در آغوش سراسر مهرت مي فشردي !
اي كاش دوباره مي آمدي و مهربانيات را نثارم مي نمودي و جان بي رمق مرا گرما ببخشي ! گرچه كنون هم از الطافت بي نصيب نيستم !
حضورت را خوب حس مي كنم اگر گناهان بگذارند !
مي خواهم آلودگي ها را از چشمانم بزدايم تا دگر باره شاهد آن چهره ملكوتي ات باشم ! و با ديدارت جاني دوباره بيايم . دگر بار در آغوشم بكشي و با دستان پر مهرت جان بي رمق مرا جاني تازه ببخشي !
بار الها !
ياري ام بنما تا آن باشم كه تو خواهي و چنان قدرتي بده تا پا جاي پاي عموي شهيدم بنهم و در راه راستين تو قدم بردارم و ياريگر دين و حجتت باشم .
اما عموي شفيعم !
ترا به مقام شهادتت شفاعتم بنما تا تمام تلاشم را بنمايم ! شفاعتم كن تا شفعيان منه روسيا را شفاعتي جانانه بنمايند !
به اميد ديدار دگر باره ا ت در اين دنياي فاني!
برادر زاده ات علي اكبر
2. نامه اي از دختر شهيد :
به نام يگانه آفرينش هستي
تو رهسپار ميشوي
بسوي عشق
و من ، كنار پنجره ، در آرزوي يك نگاه
آه ميكشم
تو از ديار من چه شادمانه كوچ ميكني
و چشمهاي بيقرار من
به غربت هميشگي
هنوز خيره ماندهاند
با عرض سلام و سلامتي خدمت پدر عزيزم ! كه فرصت زندگي كردن با او براي من بسيار كوتاه بود كه اگر بگويم با او نبودم فكر نكردهام پدر كه جز و خاطره و عكسهاي به جا مانده از او چيزي به ياد ندارم .
پدر جان !
يادت هست كه من شش ماه بودم كه تو رفتي درست زماني كه من احتياج داشتم تا به تو تكيه كنم و راه رفتم را بياموزم با نبود تو هر چند ديگران بودند ولي پدر را بجز پدر هيچ كس نميتواند به فرزند عطا كند .
پدر جان !
دلم خيلي برايت تنگ شده و مادر از تو برايم خيلي تعريف كرده كه چقدر مهربان و خوب بودي و چقدر محكم و استوار در مقابل ظالمان ايستادي من به سني نبودم كه مهربانيها و خوبيهاي پدرانه تو و دست نوازش تو را احساس كنم .
پدر جان !
دلم ميخواهد كه تو الان كنار من باشي و همه حرفهايم را برايت بگم الان كه به سن 18 سالگي رسيدم احتياج زيادي به تو دارم كه بتوانم مشكلاتم را برايت بگويم تنها چيزي كه من در زندگي كم دارم تو هستي و دست پر مهر و محبت .
پدر جان !
وقتي دختري را ميبينم كه دست در دست پدر خود نهاده و در خيابان قدم ميزند دلم به سوي تو پرواز ميكند و ميگويم خدايا كاش پدرم در كنارم بود و مرا نوازش ميكرد ولي به خود نهيب ميزنم كه اين چه حرفي است اگر پدر من و صدها و هزاران پدر ديگر به جنگ نميرفتند اكنون معلوم نبود كه سرنوشت ما چه بود ؟ آيا اينگونه آزادانه ميتوانستيم پا به كوچه و خيابان بگذاريم ؟
پدر جان !
من به تو افتخار ميكنم به تو رزمنده بسيجي كه با هديه دادن خون و جان خود نهال اين انقلاب را استوار ساختي پدر جان من به تو و بقيه شهدا افتخار ميكنم و با غرور سر خود را بالا ميگيرم و فرياد خود را به گوش جهانيان ميرسانم كه اگر لازم باشد كه اگر لازم باشد براي ريشه دار شدن اين انقلاب و اين مملكت اسلامي من باز هم اگر پدري داشتم آن را تقديم ميكردم .
تو از رنگ دريا
تو از طعم حلو و ناني
تو از بدي سوسن
تو از آسماني
پر از عطر نابي مثال بهاران
پر از جنس ابري پر از بوي باران
تو از روح شبنم تو از جنس نوري
سبك ، ساده ، شفاف تو مثل بلوري
خداحافظ
_______________________________________________________________________________________________
یادداشت های شهید
بار خدايا !
اينكه سفر دارم و اين حركت را با نام تو آغاز ميكنم و براي رضا و خشنودي توست تا توانم حسن بندگي تو را ادا كنم . از رنج سفر غم و غربت پناه ميبرم .
خدايا !
فقط تو دوست من در سفر هستي تويي كه در يك زمان هم رعايت مرا در سفر بكني و هم بازماندگانم را محافظت نمايي آنان را به دست تو ميسپارم . زيرا تنها تو سرپرست بينواياني.
خدايا !
از تو ميخواهم كه صبرم عطا بفرمايي تا بتوانم براي خود ذخيرهاي براي آخرت توشه بردارم و وسيله نجاتم باشي .
خدايا !
به من فرصت توانايي و تشخيص راه صحيح و روشن عطا فرما تا بتوانيم خطرات ناشي از جهالتم و لغزشهاي دنيايي محفوظ بمانم و عمل شايسته تو را انجام دهم زيرا كه تو در هر لحظه ناظر اعمالم هستي و به حقيقت و پنهان بندهات آشكاري تا بتوانم از كارهاي حرام كه توزيع كردي پرهيز كنم و با هواي نفس مبارزه و آرزوهاي خود را بكوبم و بجز توبه هيچ فكر نكنم .
بار خدايا !
توفيقم ده تا بتوانم در جنگ با هواهاي نفساني پيروزآيم و عبادتت را كه بر همگان واجب است پيشه كنم .
خدايا !
ببخش اشتباهاتم را كه از من به آن آگاهتري . اگر باز هم اشتباه كردم باز مرا ببخش چون فقط توئي رحمن توئي رحيم تو هستي كه زود از بندهات را طي ميشوي . تو حافظ و چشم پوشي ميكني گناهان بنده خطاكارت را خدايا بيامرز مرا آنچه را كه متعهد شوم انجام دهم ولي انجام ندانم .
پروردگارا !
ببخش مرا آنچه را كه با زبان انجام دادم و موجب ثوابم شد پس با قلب آنرا باطل كردم . آفريدگارا ببخش مرا كه اشارههاي گوشه چشم ، حرفهاي بيهوده ، غفلتهاي قلبم و لغزشهاي زبانم را .
خدايا !
در هر حاجت كه خطا رفتم . گناه كردم ببخش مرا و هدايتم كن .
خدايا !
در مصائب و مشكلات و تنهايي ياورم باش كه فقط تويي يار مستضعفان .
خدايا !
قلبم را بيشتر به نور ايمان و معرفت آشنا بگردان و دينم راهم در دنيا و هم آخرت محفوظ بدار . خدايا مرا از شكر گذاران نعمتت قرار ده .
خدايا !
به راستي مطلب چنين است كه من فقط بر حسب خيالهايي كه در دلم خطور ميكند رزق خويش را ميجويم و در جستجوي آن شهرها ميگردم پس در آنچه طالب آنم مانند شخص سرگردان هستم كه نميدانم روزي من در صحراست يا در كوه يا در زمين يا در آسمان يا در خشكي يا در دريا و به دست كيست و من قطعا مي دانم كه علم آن نزد توست و وسيلههايش بدست توست و تويي كه به لطف خود رزق را قسمت مي كني و به رحمت خويش وسيله آنرا فراهم مي سازي .
خدايا پس درود بفرست بر محمد و آل او بگردان .
پروردگارا !
روزيت را براي من فراوان و راه بدست آوردنش را آسان و محل دريافتش را نزديك و مرا در جستجوي راهي كه رزق مرا در آن مقدر نفرموده اي بزحمت مينداز .
خدايا !
من از تو ميخواهم آنچه باعث رحمت و آمرزش تو است و نجات از آتش دوزخ و از هر بلا ميشود و نيز رسيدن به بهشت و خشنودي در دارالسلام و در جوار پيغمبر تو محمد بر او و آل او سلام باد .
خدايا !
هر نعمتي كه ما بندگان راست پس از توست هيچ خدايي جز تو نيست از تو آمرزش ميخواهم و به سوي تو از گناه باز مي گردم .
و شهادت …
حافظ قرآن و پشتيبان امام باشد و با خطواط انحراف قاطعانه برخورد كنيد .
و تو اي حسين : آن قدر مشتاقم كه هر چه زودتر با اين جوانان شهيد بپيوندم من شهادت در راه خدا مباهات ميكنم ما را درياب و پيروانت را ياري و عاشقانت را پذيرا باش .
- از گفتههاي شهيد :
بقول يكي از دوستان شهيد در آخرين شهيد در آخرين دفعه حركت بسوي جبهه اين حرف را زده كه ميگفت ما ديگر به آخر خط رسيدهايم بايد برويم . خدا را شكر كه با چنين ايده و عقيدهاي راستين پا به عرصه ميدان نبرد گذاشته است و مردانه جنگيد .
_______________________________________________________________________________________________
وصیت نامه شهید
مورخه : 1362/11/24
« يا حميد به حق محمد يا عالي بحق يا فاطر بحق فاطمه يا محسن بحق الحسن يا قديم الاحسان بحق الحسين »
با سرافزاري بر مهاجمين تبهكار بتازد و آنان را در هم بكوبيد .
امام خميني
بار خدايا !
اينكه سفر دارم و اين حركت را با نام تو آغاز ميكنم و براي رضا و خشنودي توست تا توانم حسن بندگي تو را ادا كنم . از رنج سفر غم و غربت پناه ميبرم .
خدايا !
فقط تو دوست من در سفر هستي تويي كه در يك زمان هم رعايت مرا در سفر بكني و هم بازماندگانم را محافظت نمايي آنان را به دست تو ميسپارم . زيرا تنها تو سرپرست بينواياني.
خدايا!
امروز ما به حسين زمان خود لبيك گفته و با او بيعت بستهايم و اين امر را بر خود واجب دانستهايم زيرا كه در راه تو و قرآن تو و دين تو و پيامبر تو و فرزندان تو حركت ميكنند . جهت حفظ اسلام او را ياري ميكنيم تو او را براي ما حفظ و دين تا ظهور مهدي (عج) صحيح و سالم نگهدار .
خدايا !
دشمنان را هر چه زودتر سرنگون و پيروز نمايي . آزادي عراق و راه كربلا و قدس عزيز را به دست رزمندگان براي ما برسان . جانم فداي يك لحظه عمر امام.
خدايا !
امروز مردم ما اعلام كردهاند كه با مردم كوفه نيستيم حسين تنها بماند . ما ميميريم تا خميني زنده بماند .
آري حاضريم براي حفظ بقاء اسلام و راه روح الله بميريم تنها سفارشم به مردم اين است همانطور كه اعلام كردهاند به عهد خود پاي بند باشند و صبر و استقامت را پيشه كنيد كه پيروزي باميد خدا نزديك است .
بار خدايا !
تو خودت بر همه چيز آگاهي بر قلب ما نيتها ، نگاهها و نهانها و تمامي حركتهايي كه از جانب بندهات صورت ميگيرد اطلاع كافي داري .
خدايا !
از تو ميخواهم كه صبرم عطا بفرمايي تا بتوانم براي خود ذخيرهاي براي آخرت توشه بردارم و وسيله نجاتم باشي .
خدايا !
به من فرصت توانايي و تشخيص راه صحيح و روشن عطا فرما تا بتوانيم خطرات ناي از جهالتم و لغزشهاي دنيايي محفوظ بمانم و عمل شايسته تو را انجام دهم زيرا كه تو در هر لحظه ناظر اعمالم هستي و به حقيقت و پنهان بندهات آشكاري تا بتوانم از كارهاي حرام كه توزيع كردي پرهيز كنم و با هواي نفس مبارزه و آرزوهاي خود را بكوبم و بجز توبه هيچ فكر نكنم .
بار خدايا !
توفيقم ده تا بتوانم در جنگ با هواهاي نفساني پيروز آيم و عبادتت را كه بر همگان واجب است پيشه كنم .
خدايا !
ببخش اشتباهاتم را كه از من به آن آگاهتري . اگر باز هم اشتباه كردم باز مرا ببخش چون فقط توئي رحمن توئي رحيم تو هستي كه زود از بندهات را طي ميشوي . توي حافظ و چشم پوشي ميكني گناهان بنده خطاكارت را خدايا بيامرز مرا آنچه را كه متعهد شوم انجام دهم ولي انجام ندانم .
پروردگارا !
ببخش مرا آنچه را كه با زبان انجام دادم و موجب ثوابم شد پس با قلب آنرا باطل كردم . آفريدگارا ببخش مرا كه اشارههاي گوشه چشم ، حرفهاي بيهوده ، غفلتهاي قلبم و لغزشهاي زبانم را .
خدايا !
در هر حاجت كه خطا رفتم . گناه كردم ببخش مار و هدايتم كن . خدايا در مصائب و مشكلات و تنهايي ياورم باش كه فقط تويي يار مستضعفان . خدايا قلبم را بيشتر به نور ايمان و معرفت آشنا بگردان و دينم راهم در دنيا و هم آخرت محفوظ بدار . خدايا مرا از شكر گذاران نعمتت قرار ده .
يا اَيُها الَذيْنَ امَنوا اسِتَعْينو بالصبِروا الصَلوهِ اِن الله مَعَ الصابِرينْ
اي اهل ايمان در پيشرفت كار خود صبر و مقومت پيشه كنيد . و بذكر خداوند از توسل جوئيد . كه خدا با صابران است .
آري به مصداق ، آيه شريفه اينك كه خداوند نعمتي بس عالي بر ما ارزاني داشته و ما را به رهبري هوشيار و دانا و عزيز با صبر و استقامت و با تمسك از ، غيبي و اطاعت از دستورات الهام بخش قرآن عطا فرموده بر ماست كه بنده داري چنين رهبري لبيك گفته و ايثار گرانه تا نيل به هدف نهايي در تمامي صحنههاي پيكار جانفشاني و براي حفظ اسلام و دست آوردههاي انقلاب خود كوشش نماييم امروز كه دستور داد راه آزادي قدس از كربلاست و بدون آزادي كربلا نميتواني به قدس رسيد .
اكنون كه بيش از 40 ماه است دشمن بعثي همه روزه شهرهاي بي دفاع ما را زير سنگينترين گلولههاي خود گرفته و از صداقت و صفاي اسلامي ما سوء استفاده نموده ديگر كار را بجاي رسانيده كه مقابله به مثل كنيم و صبر و تحمل در مقابل اين جاني بس است و امروزه با عمليات ما نور مقدس ضمن رهايي كربلا و زيارت حرم حسين (ع) راهي جبهههاي نبرد هستيم تا انشاالله كربلا را از چنگ متجاوزين رها سازيم و نويد پيروزي را به امت شهيد پرور ميدهيم . كه پيروزي نزديك است . انشاءالله .
در ضمن از تمامي دوستان و اقوام حلالي ميطلبم .
خدايا خدايا تا انقلاب مهدي خميني را نگهدار .
باميد پيروزي نهايي و سرنگوني كفر
حسن رزمجو مورخه : 1364/11/24
گزیده ای از وصیت نامه شماره 2
مورخه : 1363/12/18
ستايش از آن خدايي است كه حاضر نكرد احدي را هنگامي كه آسمانها و زمين را بيافريد و كمكي نگرفت هنگامي كه جنبندگان را بيافريد در خدايي شريك نداشت و در يكتايي پشتيباني نشد و زبانها از بيان وصفش و ستايشش عاجز مانده اند .
خدايا !
به راستي مطلب چنين است كه من فقط بر حسب خيالهايي كه در دلم خطور ميكند رزق خويش را ميجويم و در جستجوي آن شهرها ميگردم پس در آنچه طالب آنم مانند شخص سرگردان هستم كه نميدانم روزي من در صحراست يا در كوه يا در زمين يا در آسمان يا در خشكي يا در دريا و به دست كيست و من قطعا مي دانم كه علم آن نزد توست و وسيلههايش بدست توست و تويي كه به لطف خود رزق را قسمت مي كني و به رحمت خويش وسيله آنرا فراهم مي سازي .
خدايا پس درود بفرست بر محمد و آل او بگردان .
پروردگارا !
روزيت را براي من فراوان و راه بدست آوردنش را آسان و حمل دريافتنش را نزديك و مرا در جستجوي راهي كه رزقم را در آن مقدر نكرده اي به زحمت مينداز .
خدايا !
من از تو ميخواهم آنچه باعث رحمت و آمرزش تو است و نجات از آتش دوزخ و از هر بلا ميشود و نيز رسيدن به بهشت و خشنودي در دارالسلام و در جوار پيغمبر تو محمد بر او و آل او سلام باد .
خدايا !
هر نعمتي كه ما بندگان راست پس از توست هيچ خدايي جز تو نيست از تو آمرزش ميخواهم و به سوي تو از گناه باز مي گردم .
خدايا رضايم به آنچه رضا و خشنودي تو در آن است امت شهيد پرور اسلامي آنچه را از خدا طلب كردم باشد تا با آن توشه اي براي آخرت همراه داشته باشم و امروز كه دين و قرآن ما آماج حملات دشمنان خدا قرار گرفته است . توصيه من بر اين است كه صف به صف ، زن و مرد همچون كوهي استوار در برابر تمامي قداره بندان خدانشناس ايستادگي نموده و از كيان اسلام ، دين ، قرآن و سرزمين اسلامي ايران با جان و مال فرزندان خود دفاع نماييد زيرا خداوند انفاق كنندگان را دوست ميدارد و حرف ديگرم آن است كه امام امت خميني كبير را تنها نگذاريد و از او پيروي كنيد و هميشه امام عزيزمان را دعا نماييد كه اطاعت از امر او همه ما را از گمراهي و جهل و ناداني به راه خير و سعادت و خوشبختي هدايت مي نمايد .
رزمندگان پرتوان اسلام را در پشت جبههها حمايت و تدارك كنيد تا بر عليه دشمنان خدا شوريده و حكومت توحيد را در سر تا سر گيتي برقرار سازند .
آمين
خانواده گرامي ، همسر عزيزم شما را به صبر و استقامت در ناملايمات و ناراحتيها دعوت مينمايم ميدانم از دست دادن عزيز دشوار است اما هر چه باشد دفاع از دين خدا و قرآن از آن بالاتر و شهادت در اين راه گواراتر از آن است كه انسان به زندگي مادي دلبند باشد با خدا باشيد هر چه كه ستمي هم بر ما روا دارند حق پيروز است چه را كه خداوند وعده فرموده هر گاه خدا را ياد كنيد اوست كه ياور مستضعفان است اوست كه روزي ميدهد اوست كه سعادت و رحمت ميدهد .
همسر گرامي ايامي با هم بوديم با تلخي و شيرينيها با هم بوديم هر چه بود گذشت اما چنانچه قصوري در زناشوئي از بنده نسبت به تو روا شده حلالم كن . نسبت به فرزندانم مادري مهربان باش و اختيار زندگي بعد از من با توست .
برادر گرامي خانوادهام را بدست خدا و بعد تو مي سپارم بر سرشان پدري كن .
والسلام عليكم
حسن رزمجو
مورخ 1363/12/18



