خاطرات شهید
۱. خاطرهاي از پسر خاله شهيد مهراب شيخ زاده
شهيد در يك خانوادهي مذهبي و مستضعف ديده به جهان گشود . هنوز دو سالي از عمرش نگذشته بود كه پدرش را از دست داد و كانون گرم خانوادهشان به سردي گرائيد و مادر او كه شيرزني به تمام معنا بود سرپرستي خانواده را به گردن گرفت و براي فرزندان خود هم پدر بود و هم مادر . شهيد در دوران مدرسه دانشآموزي ممتاز و زرنگ بود و ورزشكاري لايق .
او داراي اخلاقي نيكو و رفتاري خوش بود و به همين خاطر همه با او انس و الفت داشتند .
او رزمندهاي بود كه هميشه و هر وقت از جنگ و دشمن سخن به ميان ميآمد دشمن را به تمسخر ميگرفت و بر سر زبانش اين بود كه ميخواهم براي خانوادهام افتخار بيافرينم و آفريد . او خود را آمادة شهادت كرده بود و حرف او هميشه از شهيد و شهادت بود .
۲. در تاريخ دي ماه ۱۳۶۱ بود ؛ بنده در منطقه دشت عباس مسئولیت پدافند منطقه را بعهده داشتم .
يك روز عصر كه در چادر نشسته بودم يك ماشين لندكروز ارتش جلوي چادر ما ايستاد قبلاً يكي از بچههاي گناوه كه ما را ميشناخت و جاي ما را پيدا كرده بود به همراه شهيد محمدي به ديدن ما آمدند .
ما از آنها استقبال كرده و آنها را به داخل چادر دعوت كرديم . آن عزيزان شب را تا صبح پيش ما ماندند و صبح به اتفاق هم به ايستگاه صلواتي رفتيم .
آنها جاي مقر و تيپ خود را به ما نشان داند و ما فهميديم كه در كنار هم هستيم .
بعد شهيد محمدي براي من توضيح داد كه آنها جزء نيروي اطلاعات عمليات هستند و شب براي شناسايي در خاك عراق به مأموريت ميروند و گفت :
كه در شب قبل با نيروهاي عراقي در خاك عراق درگير شدهاند كه تعدادي شهيد و مجروح نيز داشتهاند .
۳.عنوان خاطره : نحوهي خبر شهادت شهيد امرالله محمدي
در تاريخ ۱۳۶۲/۱۲/۱ بود كه من در مقر بسيج در اتاق با جمعي از برادران پاسدار نشسته بوديم كه يكي از برادران بنياد شهيد به آنجا آمد و گفت : شيخزاده بيا كارت دارم ، من رفتم و در كنار او ايستادم .
آن برادر به من گفت كه امرالله محمدي پسر خاله شماست . من گفتم چطور مگه
گفت : امرالله به آرزوي ديرينهي خود كه شهادت بود رسيد .
و من از شما ميخواهم كه به خانواده آنها اطلاع دهيد .
وقتي اين خبر را شنيدم خيلي ناراحت شدم . كه اصلاً حال خود را نميفهميدم زيرا او براي من هم دوست بود و هم برادر و هم پسر خاله عزيز .
و تحمل اين خبر برايم بسيار سخت و ناگوار بود . در اين فكر بودم كه چگونه به خانواده آنها اين خبر را بدهم . چگونه به مادري پير كه آرزوي دامادي فرزندش را داشت و براي اين شهيد عزيز مردانه وار زحمت كشيد چگونه خبر شهادت و شهيد شدن اين عزيز را بدهم .
ولي خداوند خود به مادران شهدا صبر ميدهد كه تحمل مرگ فرزند خود را داشته باشند . ناچاراً به منزل آنها آمدم و به آنها گفتم كه امرالله زخمي شده است ولي آنها اين خبر را باور نكردند و با اصرار زياد از من بالاخره فهميدند كه امرالله شهيد شده است .
خاطراتي از دوست شهيدش عبدالحسين كشاني
ايشان علاقهي زيادي به مادر خود داشتند . هر چند كه دوست داشتن مادر امري طبيعي است ولي دوست داشتن او قابل وصف نيست چند بار كه در آنجا بودم شهيد محمدي وقتي وارد خانه ميشد مادر را در آغوش ميگرفت انگار از مسافرت آمده بود ولي مادر هم رنج بسيار كشيده بود تا فرزندان خود را اين چنين بزرگ كرده بود چون براي آنها هم پدر بود و هم مادر ، زيرا كه شهيد محمدي در كودكي پدرش را از دست داده بود شهيد عزيزمان فردي بسيار متواضع و فروتن بود و اقوام و دوستان خود را بسيار دوست ميداشت و براي آنها احترام قائل بود و به همهي آنها سر ميزد .
علاقهي زيادي شهيد به پدرم داشت زماني كه من به سربازي رفته بودم نزد پدرم ميآمد تا جاي خالي من در خانه احساس نشود و به درخواست پدرم برايم نامه مينوشت مرا از وضعيت خانواده مطلع ميساخت و اگر كاري در خانه پيش ميآمد به پدرم كمك ميكرد .
وقتي كه ميخواست براي اولين بار به خدمت سربازي برود من با ايشان به بوشهر رفتم در بين راه درباره خدمت مقدس سربازي سوالاتي كردند و من براي ايشان توضيحاتي ميدادم تا برايشان غير منتظره نباشد .
وقتي كه به بوشهر رسيديم به هنگ ژاندارمري در خيابان سنگي مراجعه نموديم و ساعاتي را در آنجا گذرانديم تا اينكه شهيد محمدي سوار ماشين شدند و به خدمت سربازي رفتند . محل خدمت شهيد در جبهههاي دفاع مقدس بود و وقتي آخرين بار به مرخصي ميآمدند از وضعيتشان در جبهه سوالاتي ميكرديم و نظرشان اين بود كه «دربارهي عسل» صحبت كردن تا آن را چشيدن خيلي فاصله دارد تا اينكه ايشان به جبهه رفتند و خبر شهادتشان به گوش ما رسيد و جهت تشييع پيكر مطهر و معطر ايشان به بسيج سپاه پاسداران گناوه رفتيم .
تابوت ايشان روي زمين گذاشته بود برادر ايشان در گوشهاي روي زمين نشسته بود من هم در كنارشان نشستم فرزند برادرش كه روي
زمين روي زانوي پدر نشسته بود با دست كوچك خود بسوي تابوت ايشان اشاره ميكرد و با زبان بي زباني ميخواست بگويد عمويم آنجا خوابيده است .
وقتي درب تابوت شهيد را گشودند تا بستگان ايشان را براي آخرين بار ببينند من هم خودم را به بالاي تابوت رساندم و داخل آن را نگريستم . يك تبسم در چهره او مشاهده كردم كه نشان از آرامش قبل از پرواز ميداد ،
پرواز به سوي آسمان ، پرواز به سوي ملكوت و پرواز به سوي زندگي مجدد ، روحش شاد و يادش گرامي باد خداوند تمام شهيدان را با شهداي كربلا محشور گرداند . ان شاء الله



