خاطرات شهید
خاطره اي از شهيد از زبان شيخ عبدالنبي صادق زاده :
بسم الله قاصم الجبارين
(مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّهِ وَالَّذِینَ مَعَهُ أَشِدَّاءُ عَلَى الْكُفَّارِ رُحَمَاءُ بَیْنَهُمْ )
به نقل از شيخ عبدالنبي صادق زاده يكي از هم رزمان او كه ميگفت :
يادم ميآيد يك روز در جبهه براي تهيه يك دست لباس به سراغ شهيد گودرزي كه در آن جا مسئول تداركات را بر عهده داشت رفتم ولي او را پيدا نكردم از بچهها پرسيدم گودرزي را نديدهايد گفتند : كه تنها در گوشهاي از سنگر نشسته با هيچ كس حرف نميزند و مشغول راز و نياز با خداست بچهها ميگفتند كه هر چه از او ميپرسيم چرا حرف نميزني چيزي نميگفت من كه بيشتر از ديگر بچهها با او ارتباط داشتم به او گفتم : اگر مشكلي داري بگو شايد بتوانم به تو كمك كنم آيا خانوادگي است يا نه خلاصه او شروع به حرف زدن كرد و به من گفت : ديشب يك خواب ديدهام گفتم : چه خوابي گفت : كه خواب ديدهام بال دارم و مثل پرنده به آسمان رفتهام و يك دري بود كه هر چه خواستم آن را باز كنم نتوانستم و خدا من را نپذيرفته چند روز بعد فرمانده گردان به او و يكي از هم رزمانش مرخصي داد و ايشان به شهرستان گناوه و پيش خانوادهاش برگشت و چند روزي مرخصي بود تا اينكه يك روز فرمانده بسيج گناوه حاج محمد جعفر سعيدي گفت : دو نفر از بچهها داوطلب براي جبهه ميخواهيم كه ايشان با اينكه در مرخصي به سر ميبردند ولي اين پيشنهاد را پذيرفتند و همراه با محمد داوودي يكي از هم رزمانش به جبهه شلمچه اعزام شدند كه در همان منطقه به درجة رفيع شهادت نائل شدند.
