خاطرات شهید
- خاطرهاي از مادر شهيدان علي رضا و محمد رضا غلامي
1-1. عنوان خاطره : خبر از شهادت عليرضا
قبل از شهادت علي رضا خواب ديدم كه درخت نخلي در حيات داريم و آن درخت خيلي زياد طاره كرده كه از ديدنشان تعجب كردم رفتم بچه ها را صدا زدم و گفتم : بياييد ببينيد كه درختمان چقدر طاره كرده ، وقتي دست زدم كه يكي از آنها را بچينم تمام آنها ريخت ، در همان لحظه از خواب بيدار شدم و صبح خبر شهادت علي رضا را آوردند .
1-2. عنوان خاطره : من و محمد رضا پيش هم هستيم!
قبل از شهادت محمد رضا خواب ديدم كه علي رضا و محمد رضا دست هم را گرفته اند و آمدند نزد من ، به علي رضا گفتم تو كجا و محمد رضا كجا ، تو كه شهيد شده اي پس چرا دست محمد رضا را گرفته اي ، ايشان گفتند : ما پيش هم هستيم و آنها خدا حافظي كردند و رفتند من براي بدرقه شان مي رفتم كه ديدم به يك باغ بزرگ وارد شدند كه در آن باغ همه نوع نعمت هاي خداوند موجود بود گفتم : اينجا چه جاي خوبي است ، علي رضا گفت : اينجا فقط جاي شهدا است وقتي كه اين را گفت : من جا خوردم و بيدار شدم صبح آن شب نيز خبر شهادت محمد رضا را آوردند .
اين خاطرات را مادر شهيد غلامي در سال 1361 طي ديداري كه با ايشان داشتيم تعريف كردند .
- خاطرهاي از عمه شهيد :
عنوان خاطره : روايت يك ديدار
آن لحظه كه وسعت چشم هايم فقط يك نور ضعيف ميشود و توان دستهايم در يك لرزش و درد خلاصه ميشود و آن هنگام كه نااميدي جام تهي فريادمان خواهد بود و آن هنگام كه فريادها بيصدايمان به گوش هيچ كس نميرسد دستهاي مهرباني هست كه شما در ايام را بر قلب تكيدهاي به جريان در آورد .
قرمزي غروب رنگ كه غروبي بود كه سپيدي آسمان به خود گرفته بود و هواي گرمي كه عرقهاي سردر گم مرا بسيار پريشانيم ساخته بود و لبانم يك لحظه از التماس و دعا براي بازگشت سلامتيام باز نميماند .
به خودم پيچيدم تا درد را كمي دورتر يا حداقل كمي كمتر احساس كنم . دستانم را به كمك تنها تواناييهايم حركت دادم و اين موج خستگيها بود كه رنج پيريام آشكار ميساخت . اشكهايم را سزاوار گونههايم ساختم تا تسكين دردم باشد . همياري پيرزني مهرباني كه سعي ميكرد مرا اميدوار سازد گوشهايم را نوازش ميداد . ولي از فشار درد هيچ نميفهميدم ، ميديدم كه جهت استمدادم براي آوردن دارو از من دور ميشود در اين غروب فراموش نشدني تنها در ميان خانهاي خوابيده بودم كه سكوتش برايم ابري شده بود .
چشمهايم را بستم و آرام به آنهايي كه ديگر نيستند انديشيدم يك لحظه آرام گرفتم سرم را به قبله بر گرداندم و چشم دوخت به كمالاتش . آن دو نفر كيستند كه به طرفم ميآيند . اين بوي خوش چيست كه شامهي ضعيف و پيرم توان در كش را ندارد .
صدايي آرام مرا به خود آورد : عمه ، سلام ، عمه مائيم آرام باش .
آري عليرضا و محمد رضا پسرهاي برادرم بودند با لباسهاي رزم آمده بودند چشمهايم توان باورش را نداشت ولي اين يك واقعيت بود چيزي سفيد در دستم گذاشتند و رو به گلزار شهدا رفتند هنوز در حيرت بودم كه ديدم چشمانم دگر آنچه ديده نميبيند و تو اي از دست رفتهام به تن رنجورم بازگشته .
با حيرت ميانديشيدم كه چگونه چشمان من . . . !
