خاطرات شهید
- خاطره اي از زبان خواهر شهيد :
( خاطره اي از شهادت برادر عزيزم محمد علي جان )
بنام او كه جان داد و جان خواهد گرفت و رحمتش قوت جانها سوخته گردد
از شهادت ناگهاني تواي نو شكفته گل بيگانه سوخت تا چه رسد آشنايي تو
تو را از دل و جان ميپرستم كه مهرت را به دل آكندهام من
آري : در كام من تنها تلخيهاست و هم اكنون تلخي هاي لحظههايم را بيان خواهم كرد .
به ياد خاطره های گرم و سرد گذشته خاطره كه هميشه در ذهنم مجسم است و هرگز از ياد نخواهم برد .
من بياد برادر شهيدم ميافتم و اما …
اين سئوال را از تمام جلادان بعثي ميپرسم كه آيا اين جوانان عزيز به كدامين گناه كشته شدند ؟
آري ، خبر شهادت برادرم براي من ناگهاني بود و در آن هنگام غروبي بود كه گويا طلوعي در كامي نبود مدتهاست كه روي او را نديده بودم و از دوري او افسرده بودم و روز به روز ميشمردم و چشم براه برادرم بودم .
انتظار او را داشتم . مدتهاست در سفري است در خدمت به خلق و دين اسلام و جسم و جان خود را مقدم به خدمت سربازي نمود و اما از انتظار ديدهام خسته بود و قلبم ميتپيد .
ناگهان فرياد تلخم در گلويم مرد و با خود مرا در تلخيها فرو برد و با صداي بلند خاك بر سر كشيدم . بله : غروب بود كه بالاخره ؛ آن شب تيره و تلخ به صبح انجاميد و خورشيد با نور ديرين خود روزي ديگر را براي انسانها به ارمغان آورده بود .
آري ، شب بود فرداي آن روز تقريباً در ساعت 5/10 صبح روز شنبه ما را به سپاه پاسداران انقلاب اسلامي بندر گناوه بردند و در آنجا برادرم را به ما نشان دادند و اما در آن روز مرگ برادر برايم باور نشدني بود .
جسد برادرم را در حالي يافتم كه هنوز عطوفتي و محبتي بر لب داشت و صورت او هنوز نوراني از نور ايمان بوده در حالي كه اين لحظه قابل بازگشت نيست در حالي كه مي دانستم شمع وجودش به پايان هستي خود رسيده و لحظه مرگش فرا رسيده است و لحظه اي شيون به جاني گريبان است .
بله ؛همراه با جمعيت و قدمهاي لرزان و قلبي پر بار از درد و اندوه به طرف قبرستان حركت كرديم و اما در اينجا زمانه بيرحم است .
اي كاش قدرتي ما فوق بشري وجود داشت كه پنجره هاي فولادين مرگ را در هم ميشكست و زندگي جاوداني را به ارمغان انسانيت مينمود تا انسان خاكي ميتوانست عزيزان خود را براي هميشه در كنار داشته باشد . آري او رفته و ديگر برگشتي ، به دنيا ندارد قلبم پر بار از درد و اندوه كه براي آخرين بار از برادر عزيزم وداع نمودم در آخرين لحظه گونه اي در ميان مردم غريب و در شهر غربت گريه و زاري ما به آسمان رسيده بود اما در گورستان غوغاي بر پا بود زن و مرد پير و جوان و كلاً همه و همه با چشمان غمگين و گريه به اطراف ميگريستند .
گويا طوفان اقيانوس عظيمي را پر تلاطم كرده بود جمعيت مردم همانند موجها به هم ميخوردند و در اين درياي بزرگ هيچ گونه آرامش نبود و صداي گريه و شيون به گوشم ميرسيد و لحظهاي همانند آن در زندگي مشاهده نكردم و چنان در خاطرم مجسم است كه تا زنده هستم از ياد نخواهم برد .
آري : او بود كه هم اكنون با آسودگي در گور خود خفته و منتظر روزي خود بود و اما جانم ،زندگي برادرم يك ضربهاي هولناكي بود كه براين وارد آمد او يك گوهر گرانبهایي بود كه از دست دادم نور و روشنايي زندگي ما بود و اما افسوس كه زود خاموش شد .
جاي او خالي است به حد در و ديوار جا و مكان خاطره اي از برادر به جان مانده .
و اما : از نبودن و فراق او بحدي افسرده و ناراحت بودم كه اگر دستهايم به آسمان ميرسيد و آويزان ميكردم شب و روز دعا ميكردم كه اي كاش جانم بجاي اوست و در راه رسيدن از جايي او سر از پا نميشناختم .
وفاي او را بر قيمت تمام ذرات وجودم را خريداري ميكردم و اما افسوس كه روزگار آنچنان حسود است كه هيچ گاه نميگذارد خوشيها و آرامشها براي انسان باقي بماند و اما بعد از او زندگي كردن برايم بي معني است و آنچنان وجودم منجمد شده كه باعث شد هيچ چيزي نميتواند حتي نور خورشيد هم نميتواند به قلب يخ زدهام تاريكي گرمي .
روحش شاد و يادش گرامي باد
- خاطره اي از زبان خواهر شهيد :
محمد علي دارمي در سال 1344 و محل تولد ايشان در روستايي منيوحي شهرستان آبادان در اروندكنار بوده است .
من خاطره ي زيادي از برادرم ندارم ولي تا آنجايي كه بياد ميآورم او شخصي با شخصيتي پاك و انساني مومن بود . هر چند سن اندكي داشت ولي واقعاً به اطرافيانش توجه زيادي نشان ميداد .
سن برادرم كم بود ولي داراي روحيهاي بزرگ و روحي بلند مرتبه داشت .
حرفهاي بزرگ و با معني ميزد مانند انسان هاي 40ـ35 سال با تجربه بود و از انسانهاي بيمنطق ، بي ايمان و بي فرهنگ خوشش نميآمد و هميشه از ما ميخواست كه الگويي براي همه باشيم در موقع رفتن او به جبهه مادرم اينجا نبود همراه با پدرم به مكه رفته بود ولي ايشان اصرار داشت به سربازي برود با وجود اينكه سن كمي داشت اما شور و هيجان زيادي داشت كه براي دفاع از وطن و ميهنش بجنگد.
وقتي رفت 3 ماه آموزشي ديد و از دوستانش كه خبر گرفتيم ميگفتند دوست دارد به خط مقدم و به جبهه برود و ميگفتند كه محمد علي ميگويد ميخواهم با عراقيها بجنگم ببينم اين دشمنان ميخواهند چه كار كنند بالاخره اولين نفر رفت وارد جبهه شد بعد از مدتي كه خبر شهادت برادرم را آوردند احساس كردم يك كبوتري بود كه پر، پر شده و خبر پر، پر شدنش را برايمان آوردهاند .
ياد دارم من موقعهاي كه خواستم به مدرسه بروم و در مقطع راهنمايي بسر ميبردم خانهي ما ساكت بود بسيار هيجان زده ، خانواده در يك جنب و جوش خاصي قرار گفته بودند و وقتي با دوستانم به مدرسه رفتم انگار يك كسي به من ميگفت يك خبر و يك اتفاق قرار است بيافتد ياد دارم زنگ سوم يا چهارم بود كه از خانم معلممان اجازه گرفتم كه به خانه بروم اولين كوچه كه وارد شدم خيلي شلوغ بود و مردم جمع شده بودند و خبر شهادت برادرم را آورده بودند نميدانم چگونه بگويم احساس كردم .
نميدانم چطور توصيف كنم . افتخار ميكردم كه برادرم در اين راه شهيد شده با وجود اين من هنوز معناي شهادت را خوب درك نميكردم و براي من معناي خاصي نداشت و بعد از اينكه فهميدم كه خواهر شهيد هستم و برادرم براي اسلام، و براي دفاع از ميهن ما شهيد شده افتخار ميكردم .
- خاطره اي از زبان برادر شهيد سعيد دارمي :
شهيد به مرخصي آمده بود يك روز بيشتر مرخصي نداشت . سه روز از مرخصي گذشته بود كه دو شهيد از دوستانش به نام سيد توفيق موسوي و سيد ابراهيم موسوي را به گناوه آوردند . وقتي كه دو شهيد را آوردند محمد علي ميگفت : خوشا بحال آنهايي كه شهيد شدند من هم شهيد ميشوم ولي معلوم نيست كيباشد انگار ميفهميد كه خودش هم شهيد ميشود ؟
چهار روز از مرخصي مانده بود ، شب ساعت 8 بيرون رفت و چيزي به ما نگفت بعد از يك ساعت آمد ناراحت بود نمازش را خواند و بعد آلبوم عكسهاي خود را آورده بود .
مادرم به او گفت : « بيا شام بخور » گفت : « اشتها ندارم » .
مادم گفت : ” محمد علي چرا ناراحت هستي ” به مادرم گفت : « مادر رفتم كه بليط بگيرم براي فردا ميخواهم بروم » مادرم ناراحت شد گفت : « هنوز چهار روز ديگه از مرخصي مانده است چقدر عجله داريد »
مادر در آن شب حيرت زده بود تا ساعت 2 شب با هم بيدار بوديم . مادرم به او گفت : محمد علي مگر امشب چه شده كه ساعت 2 شب هست ولي هنوز بيداري به مادرم جواب داد مادر امشب شب عشق است بهترين شب است براي من !
صبح زود بيدار شد ساكش را آماده كرد و گفت : « بايد بروم منطقه » من به او گفتم : برادر چه عجله اي داريد هنوز مرخصي تمام نشده ؟ گفت : « بايد بروم اهواز ديرم شد »
مادرم اشك از چشمانش جاري شد . به مادرم گفت : ناراحت نشو ،مادر آنجا جاي عشق و معشوق است . با ما خداحافظي كرد برگشت سر مادرم را بوسيد و رفت ؟
شهيد محمد علي يك طوطي داشت او را خيلي دوست داشت خدا سر شاهد چيزي باور نكردني است ، وقتي خداحافظي كرد اين پرنده بيشتر از نيم ساعت هي صدا ميكرد .
بعد از دو شب مادرم خواب ديد ، كه لباس سبز بر تن او بود .
البته در ديوار حياط چند جا نوشته كه«دنيا اولش رنج است ، آخرش مردن است»
بعد از پنج روز كه گذشت خبر شهادت برادرم را آوردند . شكي نبود البته خودش ميدانست كه شهيد مي شود .
- خاطراتي از زبان خواهر شهيد حكيمه دارمي :
خاطرهاي از دوران قبل از شهادت برادرم عزيزم محمد علي دارمي
بنام او كه جان داد و جان خواهد گرفت و رحمتش قوت جانها سوخته گردد
از شهادت ناگهاني تواي نو شكفته گل
بيگانه سوخت تا چه رسد آشنايي تو
تو را از دل و جان ميپرستم
كه مهرت را به دل آكندهام من
اما وقتي ميخواستم خاطره از زندگي برادريم بنويسم در فكر فرو رفتم كه آيا كدامين خاطره در ذهن خود مجسم كنم و بنويسم چون تمام زندگيم خاطره از برادر بود . از ابتدا كه برادر شهيدم را شناختم او يك انسان با ايمان و با تقوايي بود و هميشه به دين اسلام عشق ميورزيد روز به روز همراه با عطوفت و مهرباني بزرگ و بزرگتر ميشد .
در تاريخ 1365/08/12 پدر و مادرم كه براي اولين بار كه ميخواستند به حج بروند و آماده رفتند بودند يك مرتبه برادرم به آنان گفت : با اجازه شما من ميخواهم به سربازي بروم و در خدمت به خلق و دين اسلام و دفاع از مسكن ، جسم و جان خود را فداي اسلام و ميهن عزيزم ميكنم .
پدر و مادرم سكوت كردند و گويا هيچ مانعي نداشتند و با خوشحالي دست پدر و مادر را بوسيد و خداحافظي كرد و رفت برادري بود كه هميشه بر چهره او نور ميدرخشيد پاك و معصوم بود گويا در انتظار چيزي بود .
از همان دوران كه برادرم را شناختم آنقدر مهربان و دوست داشتني بود كه طاقت دوري او را نداشتيم .
به ياد دارم در آن روزي كه به مرخصي آمده بود 2 تن از شهيدان بنام شهيد سيد توفيق موسوي و شهيد سيد ابراهيم موسوي به گلستان شهدا آورده بودند و با شنيدن آن جز آنچنان با قيافهاي محزون و متفكر به ما نگاه ميكرد .
و ميگفت بهترين لحظه براي من لحظهاي كه مرا همچون شهيدان به خاك بسپارند و تنها آرزويم كه در كنار شهيدان باشم و با خيال آسوده در گور خود خفته و منتظري روزي خود هستم .
آري آنان رفتند و ديگر برگشتي نيستند ولي برادرم آنچنان حرفهايي ميزد كه گويا براي آخرين بار او را ميبينيم و زندگي و زنده بودن برايش بيمعني بود و ميگفت كه دنيا هيچ ارزشي ندارد و تنها شعار او اين بود كه زندگي اولش رنج و آخرش مردن است .
و هميشه ميگفت : كه انسان چقدر خود پرست و خود خواه است كه هيچ وقت فكر نمي كند روزي از روزها رهسپار آخرت شود و توسعهاي از اعمال براي آخرت به همراه داشته باشد پس بايد قدر زنده ماندن را بفهميم و در اين راه تلاش كنيم تا اينكه شايد خداوند از ما راضي باشد و با شهيدان وطن همنام باشيم و هميشه ميگفت : من عواطف و احساسات خودم را درك ميكنم و به شما خواهم گفت : كه شايد من براي آخرين بار شماها را ميبينيم گويا ميخواهد براي هميشه با ما خداحافظي كند .
كه در آن شب گويا شب آخر بود تا ساعت 2 شب بيدار بود و با همه اعضاي خانواده آنچنان سرگرم صحبت بود كه همه سكوت كرده بودند و به جزا او كه از جبهه و از سنگرها و از بچهها كه همراه او بودند صحبت ميكرد و او آنچنان غرق در روياهاي خود بود كه تمام صحبتهايش درباره شهادت بود و در هر كجاي در و ديوار منزل شعاري مينوشت كه آبادان مسكنم تنها آرزويش رسيدن به مسكن بود مسكني كه بدست دشمنان اسلام ويران شاه بود .
اما بعد از مدتي كه ديگر روي او را نديده بودم و از دوري او افسرده و غمگين بودم و روز به روز ميشمرد و چشم براه برادرم بودم انتظار او را داشتم او مدتهاست كه رفته و ديگر خبري از او نداشتم .
اما روزي دست خشمگين بدر كوفت و ديوارها در كام تاريكي فروريخت و لرزيد جانم از سختي سرد و غمناك آن روز خبر شهادت عزيزترين انساني آن هم برادر بود . كه ناگهان فرياد تلخم در گلويم مدد و با خود مرا در تلخيها فرو برد و با صداي بلند خاك بر سر كشيدم بله در آن موقع كه غروب بود كه گويا طلوعي در كار نبود كه بلاخره آن شب تيره و تلخ به صدا انجاميد و خورشيد با نور زرين خود روزي ديگر را براي انسانها به ارمغان آورده بود .
كه فرداي آن روز تاريخ 1366/01/06 روز شنبه ساعت 5/10 صبح ما را به سپاه پاسداران انقلاب اسلامي بندرگناوه بردند و در آنجا برادر عزيزم را ديدن كردم .
و مرگ برادر براييم باور نكردني بود جسد او را در حالي يافتم كه هنوز عطوفتي و محبتي بر لب داشت و چهره او هنوز نوراني از نور بود در حالي كه اين لحظه هرگز قابل بازگشت نبود و لحظه شهادت فرارسيده بود رسيده بود ولي در آن لحظه از يك طرف خوشحال بودم كه برادرم را تقديم اسلام كردم و از طرف ديگر ناراحت و غمگين بودم كه چگونه جاي او را پر كنيم و از جدايي او زجر ميكشيدم .
همراه با جمعيت و با قدمهاي لرزان و قلبي پربار به طرف قبرستان حركت كرديم و اما زمانه آنچنان بيرحم بود ، كه اي كاش قدرتي ما فوق بشري وجود داشت كه پنجههاي خود اين مرگ را در هم ميشكست و زندگي جاوداني را ارمغان انسانيت مينمود تا انسان خاكي ميتوانست عزيزان خود را براي هميشه در كنار داشته باشد .
بله براي آخرين بار از او وداع گفتم و در آن لحظه در ميان مردم غريب و در شهد غربت برادر عزيزم را بخاك سپردهايم ولي در گورستان غوغايي بر پا بود زن و مرد و پير و جوان و كلان همه و همه با چشمان غمگين به اطراف مينگرند . گويا طوفان اقيانوس عظيمي را پر طلاتم كرده بود .
جمعيت مردم همانند موجها به هم ميخورد او يك گوهر گرانبهايي بود كه از دست داديم او نور روشنايي ما بود خاموش شد جاي او خاليست به هر در و ديوار جا و مكان خاطره از برادر بر جايي مانده .
اي عزيز از دست رفته
اي شهيدي كه از لالهاي خون تو لالهها آمد پديد
خوشا به حال تو اي پرستو كه بيقرار از قفس پديدي رها شدي
در فضاي آبي به شهد آزادي پر كشيدي
روحش شاد و یادش گرامی
