
شهید فضل الله حیاتی
نــــام پدر : كهزاد
تاریخ تولد : 1347/07/20
تاریخ شهادت : 1367/04/04
محل تولد : بندر گناوه
محل شهادت :جزیره مجنون
آرامگاه : گلزار شهدا گناوه
_______________________________________________________________________________________________
زندگی نامه شهید
شهيد فضل الله حياتي فرزند كهزاد در سال 1347 در خانوادهاي مذهبي و متدين در شهرستان گناوه ديده به جهان گشود ـ تحصيلات مدرسهاي را تا دوم متوسطه در رشته اقتصاد در شهرستان گناوه گذراند او فردي بسيار شجاع و متدين و انقلابي و دوستدار امام خميني بود و به اسلام و انقلاب اسلامي عشق مي ورزيد در حدي كه درس و كلاس را رها نموده و براي دفاع از اسلام و ميهن ايلامي به سوي جبهه هاي حق عليه باطل شتافت و شجاعانه و مردانه در برابر دشمنان اسلام و ايران بزرگ ايستاد او در تاريخ 1367/04/04 در جزيره مجنون مفقود گرديد . سر انجام پيكر پاك و مطهر او كه توسط گروه تفحص كشف گرديد در تاريخ 1374/11/07 در گلزار مطهر شهدا گناوه به خاك سپرده شد .
يادش گرامي و راهش پر رهرو باد
________________________________________________________________________________________________________
نامه های شهید
نامه اي از شهيد به پسر عمويش شاويس : مورخه : 1367/02/12
خدمت پسر عموي عزيز و مهربانم آقاي شاويس انوشاد
پس از عرض سلام اميدوارم كه حالتان خوب و سر حال و خوش حال و خندان باشيد و مثل گلهاي بهاري نو شكفته سر بلند باشيد و هيچ گونه نگراني و ناراحتي در كارت رخ ندهد آري پسر عمو سرتان را درد نميآورم حالم خوب است و به دعا گويي شما مشغول هستم . خلاصه ولايت چه خبر است چطور ميگذرد از خداوند براي شما طاقتي آرزومند هستم خلاصه نامه مرا بپذير و به آن جواب بدهيد برق ولايت چه شده است غلهها چطور هستند سلام پدرت را برسان موقعي كه اين نامه را نوشـتهام يادم از آن روز آمد كه يدالله ميگفت كه سلام پدرت را برسان و تو و من با هم بوديم مادر و خواهرانت را سلام برسان خلاصه مزاحم وقت گرانبهاي شما نميشوم .
خداحافظ شما
فضل الله حياتي
1367/02/12
_______________________________________________________________________________________________
خاطرات شهید
خاطرات شهيد از زبان خواهرزادهاش
عنوان خاطره : گزيدهاي از خاطرات
حدود نيمههاي شب 19 رمضان 1376 با دوستان رزمنده به چاههاي نوروز ميرفتيم يكي از شبها كه براي سركشي با ده نفر از بچهها و فرمانده سوار قايق كه شديم در راه بچهها شوخي و مسخره ميكردند تا اينكه به نزديكي چاهها رسيديم .
نزديك و نزديكتر ميشديم صداي شليك گلوله عراقيها به گوش ميرسيد ، براي مدت كوتاهي در محل توقف كرديم همين كه به خود آمديم متوجه شديم عراقيها پشت سرمان هستند خلاصه اينكه آنها شروع به تير اندازي به ما كردند و سه نفر از دوستانمان به شهادت رسيدند خيلي ناراحت شديم با زحمت بسيار خود را به مقر اصلي رسانديم .
و ترتيب انتقال شهدا داده شد شب را با ناراحتي بسيار به صبح گذرانديم در اين گروه 10 نفري 2 نفر از بچهها بوشهري بودند . به همين خاطر براي چهلمين روز ، اين عزيزان فرمانده من و دو نفر ديگر از بسيجيان را صدا زد و به ما فرمودند : كه فردا شماها بايد راهي بوشهر شويد چون ماه رمضان بود ما نميتوانستيم اين فريضه الهي را به جا بياوريم در شهرستان گناوه پانزده دقيقهاي به خانه خواهر رفتم و پس از احوال پرسي خداحافظي كرديم و به بوشهر رفتيم ، فاتحه خوانديم و دوباره برگشتيم .
شب كه به خانه ما آمد وقتي كه جورابهايش را از پايش در آورد كف پاهايش زخم شده بود و درد ميكرد مادرم برايش گفت تا برايت حنا ببندم تا كمتر درد كند و زودتر خوب شود او گفت نه از دوستانم خجالت ميكشم دوستانم آنجا شهيد ميشوند و خوب نيست كه من حنا ببندم مادرم ميگويد تا نزديكيهاي صبح برايمان حرف جبهه و دوستانش را ميزد و فقط يك ساعتي خوابيد و صبح زود نمازش را خواند و حركت كرد وقتي كه به سر كوچه رسيد مادر گفت كي بر ميگردي گفت انشاء الله عيد فطر ، و رفت .
چند شب بعد موقعي كه نمازمان تمام شد كنار هم نشسته بوديم و از روزهايي كه با بچهها بوديم و حالا نيستيم مشغول صحبت بوديم كه در همان لحظات صداي يكي از بچهها كه با آه و ناله همراه بود به گوش ميرسيد همه ما از جايمان به سرعت بلند شديم و به طرفش رفتيم وقتي رسيديم فقط ناله ميزد .
خلاصه وقتي كه متوجه شديم كه عقرب او را نيش زده من او را پيش دكتر بردم شب او را تب و لرز شديدي گرفت به طوري كه آن شب هر چه پتو داشتيم روي او انداختيم و هم دلمان برايش ميسوخت و هم شوخي و اذيتش ميكرديم كه اگر مادرت بفهمد تا جبهه پاي پياده ميآيد البته با خانوادهات .
دفعه آخري كه دايي فضل الله راهي جبهه ميشد امتحانات ثلث سوم بود دايي آن زمان دبيرستان فتح المبين سال دوم اقتصاد را ميخواند همان طور كه يكي از كتابهايش را ورق ميزنم نوشتهاي با دست خط خود نوشته است .
( فضل الله حياتي كلاس دوم اقتصاد اين بنده حقير به مدت 2 سال از درس عقب افتادم و عوامل عقب افتادم و عوامل عقب افتادگي من رفتن به جبهه و بي توجه خود نسبت به درس بوده است و از خداي متعال ميخواهم كه در فطرت من ميل به درس را گسترش دهد به اميد مستجاب دعا ء ) وقت برداشت محصول هر چه يكي از داييهايم به او ميگفت : كه فضل الله نرو تو چند دفعهاي رفتهاي ديگر بس است ولي او گوش نميداد و ميگفت امام فرمان داده و جبهه به نيرو احتياج دارد دوستانم هم ميخواهند بروند و من ديگر دلم طاقت نميآورد.
و من بايد بروم ، دختر داييم ميگفت وقتي عمو براي خداحافظي به خانه امان آمده بود و برادرم كوچكم را با موتور دور ميداد به مادرم ميگفتم عمو ، اين دفعه با دفعههاي ديگر فرق ميكند صورتش خيلي نوراني شده مادرم گفت : به خاطر اين است كه به جبهه ميرود و هميشه سر موقع نمازش را ميخواند همه ميگويند فضل الله :
با دفعههاي ديگرش فرق ميكرد طور عجيبي شده بود به طوري كه شهادت را ميتوانست از چشمان معصومش ديد .
قطعهاي از يادداشتهاي شهيد بر روي كتابهاي درسيش :
تلخي برخورد صادقانه را بر شيريني كاذب منافقانه ترجيح ميدهيم .
« شهيد مظلوم بهشتي »
شهيدان بر شهادت خنده كردند شهيدان لاله را شرمنده كردند
