خاطرات شهید
خاطره اول
خاطرهاي كه شهيد مهدي زرمجو از ايشان داشت اين بود (چون مهدي رزمجو از دوستان صميمي سيد مرتضي بود و هر گاه ميخواستند به جبهه بروند با هم به جبهه ميرفتند ) مهدي ميگفت :
وقتي كه در جبهه بستان بوديم يك شب سيد مرتضي خواب ميبيند كه امام زمان (عج) وارد سنگرش ميشود و سنگرش را روشن ميكند (سنگرش روشن ميشود ) امام “عج” يك ليوان آب به او ميدهد ، وقتي سيد مرتضي دست دراز ميكند كه آب را بگيرد امام غايب ميشود و او از خواب بيدار ميشود زياد گريه ميكند و تا سه شبانه روز نه آب ميخورد و نه غذا ، دائما نماز ميخواند و گريه ميكند و وقتي بچهها از او ميپرسند او به كسي چيزي نميگفته است و فقط به مهدي گفته بود و وقتي به مرخصي آمده بود به خانواده خود چيزي نگفته و مهدي اين موضوع را به خانواده شهيد ميگويد در ضمن مهدي رزمجو بعد از سيد مرتضي به شهادت ميرسد
خاطره دوم
حسين جاكراني ميگفت : هنگامي كه در جبهه كوشك بوديم يك روز سرم زياد درد ميكرد به سيد گفتم سرم درد ميكند يك چيزي بده تا خوب شوم ، سيد مرتضي چفيه خودش را درآورد و دور سرم بست و من خوب شدم و من هنوز هم چفيه را دارم .
خاطره سوم
خاطرهاي كه سيد طاهر و سيد رضا موسوي از ايشان داشتند ، ميگفتند : شب حمله (محرم) وقتي كه صبح شد سيد مرتضي ما و ما را در آغوش كشيد و گفت من خواب ديدهام كه كبوتر سفيدي شدم و به هوا پرواز كردم و خوشحال بود و ميگفت انشاا… من شهيد ميشوم ، با خوشحالي اين را به ما ميگفت و روز بعد هم شهيد شد .
خاطره چهارم
شهيد سيد مرتضي حسيني زاده از دوستان نزديك و هم رزم حقير بود و او سيدي بزرگوار مجتهد ، با تقوا و شجاع بود . از او خاطرات زيادي به ياد دارم اما در سال 1361 بود شبي سيد از روستاي گمارون از توابع گناوه به شهر آمده بود و توفيقي بود كه شب در منزل ما استراحت نمايد . حال و هواي عاشقانه داشت كلام و ذكر او جبهه و جنگ و دفاع از اسلام و ميهن اسلامي و پيروي از ولي امر زمان خميني بت شكن بود او به روحانيت اصيل عشق ميورزيد . لحظههاي شب كم كم سپري ميشد شام مختصر و استراحت ـ بعد از چند ساعت استراحت كرده بوديم احساس كرده بودم سيد از بستر گرم خود برخاست و به بيرون از اتاق رفت من تا هنوز متوجه نشده بودم كه سيد نماز شب ميخواند . مدتي نگذشته بود كه او را با وضوي كامل در اتاق مشاهده كردم و متوجه شدم سجاده را پهن نموده و با همان حال ملكوتي رو به قبله اقامه بست و نماز شب را .
به راستي زاهد شب و شير روز بود او بارها در جبهه كه عمليات به تاخير ميافتاد و ناراحت ميشد و براي جنگيدن با كفار بعثي بيصبري ميكرد و دستان كساني كه اين چنين فكر ميكردند راهش پر روهرو باد .
امرا… بويراحمدي 1378/07/17
خاطره پنجم
يك شب در ماه مبارك رمضان وقتي از حسينيه خانه برگشتيم همان هر دو در خانه خوابيديم وقتي نيمههاي شب بيدار شدم او را نديدم بلند شدم و به اطراف نگاه كردم و او را نديدم رفتيم در اتاق ديگر ،ديدم برادرم سرش را روي تربت گذاشته و دارد گريه ميكند صداي گريهاش خيلي آرام بود كه هيچ كس از بيرون نميشنيد آرام و بيصدا با خداي خويش راز و نياز ميكرد من شرمم ميآمد كه چيزي بگويم ، آرام آمدم و خوابيدم تا صبح خواب نبرد و تمام در فكر او بودم . در فكر بودم كه چطور عاشق خدا شده ، و از همانم ساعت فهميدم كه شهيد ميشود . وقتي ميخواست براي آخرين بار به جبهه برود نميتوانستم با او خداحافظي كنم و به صورتش نگاه ميكردم گريهام ميگرفت چون ميفهميدم كه شهيد ميشود . صورتش عوض شده بود و نوراني بود ف همان روز كه ميخواستند عازم جبهه شوند ، يكي از دوستانش گفت : سيد داخل صورتت مي ببينمش و ميخنديدند در حالي كه من غمگين بودم و نگاهش ميكردم و هر چه نگاهش ميكردم سير نميشدم و من منظور آن دوستش را از آن حرفي كه زده بود نفهميدم و در فكر اين حرف در نميآمدم و وقتي به خانه آمدم و فكرش را كردم بعد فهميدم منظور دوستش شهادت بوده است . در صورت ايشان ميديده است و بعد از آن وقت به درجه رفيع شهادت نائل گرديد .
