
شهید حسن مقیمی
نام پدر :علي
تاريخ تولد :1343/05/26
تاريخ شهادت :1365/06/08
محل تولد :آبادان
محل شهادت :فكه
آرامگاه :شاهين شهر
_______________________________________________________________________________________________
قسمتی از زندگی نامه شهید
شهيد در هفت سالگي براي رفتن به مدرسه در مدرسه هاي مستقر در آبادان ثبت نام كرده و به تحصيل پرداخت وي تا كلاس سوم دبستان با نمرات بالا قبول و به كلاس بالاتر راه يافت ولي بعد از اينكه پدر وي فوت نمود چون بر روحيه وي اثرگذاشت و بسيار از مرگ وي ناراحت بود و از درد بي پدري رنج بسيار مي برد .
در بقيه سالها با نمرات پايين تر قبول شده و به كلاس بالاتر ميرفت تا اينكه كلاس پنجم را پشت سر گذاشته و در مدرسهاي به نام بهرام ثبت نام كرده و به كلاس اول راهنمايي راه يافت و تا كلاس سوم راهنمايي در آبادان به سر برد كه ديگر جنگ شده و مجبور به ترك آنجا شدند و نيز وي هم ترك تحصيل كرده و به دليل علاقه زيادي كه به درجه افسري داشت اقدام به ادامه تحصيل نمود و رشته تجربي را انتخاب نموده و ادامه داد تا اينكه به كلاس دوم تجربي رسيد.شهید از نظر اخلاقي بسيار خوب بود با مادر بسيار مهربان بود حق برادر خود را نسبت به خواهرانش و برادرانش تا حد امكان ادا ميكرد . صلهرحم را ركن اساسي زندگي قرار ميداد و به تمام اهل خانه هم سفارش ميكرد و خود شهيد زمانيكه از منطقه به شهر ميآمد اول از هر چيز به خويشاوندانش سر ميزد بعد خستگي راه را از تنش بيرون ميكرد .و از نظر اجتماعي در كليه راهپيماييهايي كه به فرمان امام امت و ديگر مقامات كشور بود شركت ميكرد و به فرمان آنها لبيك ميگفت و در نماز جمعه و جماعت شركت ميكرد و در صفوف مسلمين حي و حاضر بود.
شهيد در زمان شروع انقلاب فعاليت بسيار ناچيزي را در انقلاب ايفا ميكرد با وجود سني كه داشت در تظاهرات و دادن شعار و پرتاب سنگ به بزرگترهاي خودش كمك ميكرد و از نظر نوشتن شعار و دادن آنها به همسايهها دين خود را تا اندازهاي نسب به انقلاب ادا كرد تا اينكه انقلاب عظيم ما با ريختن خون هزاران هزار شهيد آبياري و به ثمر رسيد و بعد از به ثمر رسيدن انقلاب به ادامه تحصيل پرداخت تا شايد از اين راه بتواند سهمي ديگري را در انقلاب داشته باشد و بعد از يك سال هم جنگ شروع و بعد درجه رفيع شهادت نائل گرديد.
_______________________________________________________________________________________________
خاطرات شهید
خاطره شهيد از زبان همسر شهيد
عنوان خاطره : ديدار خالق
خاطرات شهيدان چيزي جز فداكاريهاي آنان نخواهد بود . يادم است بعد از پايان يك ماه خدمت در جبهه چند روزي را به عنوان مرخصي به منزل ميآمدند كه اين حق تمامي آنان بود .
ولي مدتي بود كه شهيد معمولاً هر دو ماه يا سه ماه به اين استراحت چند روزه خود نميآمد و در پاسخ به اعتراضات من به اين تاخيرها پاسخ ميدادند كه : مرخصي خود را به همرزمانش بخشيده تا آنان به نزد خانواده شان بروند . و وقتي به او گفتم خوب توهم خانواده داري و من چشم براهت هستم پاسخ ميداد : ما كه هنوز فرزندي نداريم و اين كودكان هستند كه براي ديدن پدرشان كم طاقتي ميكنند .
شما بالاخره بزرگتريد و پرطاقت تر و پر حوصله تر . انشاء الله وقتي فرزندمان به دنيا آمد حتماً آنان جبران خواهند كرد تا من مدت بيشتري پيش فرزند بمانم و ايشان با بيان اين مطلب مرا قانع مينمود . ولي تنها يك ماه به تولد فرزندش باقي مانده بود که به مقام عالي و رفيع شهادت نائل گرديد و ديدار خالق را به ديدار فرزند ترجيح داد .
_______________________________________________________________________________________________
وصیت نامه شهید
بنام خدا ، بنام هستي بخش جهان ، بنام در هم كوبنده ستمگران و ياري كننده محرومان و مظلومان ، و با درود بي پايان بر امام امت و امت شهيد پرور .
قلم در دستم مانده ولي نميدانم چه بنويسم . حالا كه ميخواهم درد دل كنم ، دلم گرفته و اشكهايم سرازير شده است . البته نه اينكه من از مردن و كشته شدن در راه خدا بترسم نه ، به خدا سوگند ميخورم اين آرزوي من بود كه در راه خدا جهاد كنم .
خدايا ، مرا ببخش ، پروردگارا مرا عفو كن ، چرا كه انسان در زندگي چند روزه خود دچار اشتباهاتي ميشود .
مادرم : اگر چه ميدانم داغ فرزند برای شما مشكل است . امام فرزند امانتي در دست شماست كه در نهايت بايد آن را به صاحب اصلياش كه خداوند منان است برگرداني
مادرم : اگر من نتوانستم فرزند خوبي براي شما باشم و وظيفهام را نسبت به شما ادا كنم ، از شما ميخواهم كه شير پاكت را حلالم كني .
همسرم : چه بگويم ، از كدامين بگويم ، در جبهه همه هستند از پيرمرد هفتاد ساله كه تفنگ بدست گرفته ميجنگد تا كودك 10 ساله كه همپاي پدرش مي رزمد ، ميدانم روياهاي شيرين هميشه در افكارت زنده است . اما در اين برهه از زمان كه اسلام و جنگ به كمك ما نياز دارد ، بر خود ببالید كه امانت خود را سالم به نزد خدا برگردانيديد .
همسرم ، زينب وار باش و هيچگونه ناراحتي بخود راه نده ، هر وقت كه بر مزارم ميآيي گريه و زاري نكن گويا من در قبر ميلرزم پس سعي كن لبخندي كه حاكي از عشق نسبت به شهيد شدن من است داشته باشي .
برادرم و خواهرم : با ياد و نام خدا كارها را شروع كنيد و پشتيبان امام و انقلاب باشد و از ، زحمات بي دريغ كه براي من كشيده ايد تشكر ميكنم ، و از تك ، تك شما حلاليت مي طلبم . برادرم و خواهرم : ميدانم من نتوانستم آنچنان كه بايد و شايد حق برادري را بر شما ادا كنم اميدوارم كه مرا مورد ببخش خود قرار دهيد .
از داييها و عموها و تمام دوستان و آشنايان از تك ، تك آنها حلاليت بخواهيد . و در آخر سخنم :
من كه در زندگي قبل از شهادتم از مهر پدرم محروم بودم . اي كاش پدرم زنده بود و ميديد كه حسين وار قدم در صحنه نبرد ميگذارم اما افسوس ، افسوس پس تا آنجا كه برايتان امكان دارد مرا كنار قبر پدر مهربانم به خاك بسپاريد . متشكرم باز هم تكرار ميكنم ، سر قبرم گريه و زاري نكنيد و به هيچ عنوان پيراهن سياه بر تن نكنيد ، چون اين كار باعث لرزيدن من در قبر مي گردد .



