
شهید حمید غلامی
نام پدر :احمد
تاريخ تولد :1345/04/25
تاريخ شهادت :1365/06/04
محل تولد :گناوه
محل شهادت :جزيره مجنون
آرامگاه :گناوه
_______________________________________________________________________________________________
زندگی نامه شهید
شهيد حميد غلامي در سال ۱۳۴۵ در خانوادهاي مذهبي در شهرستان گناوه ديده به جهان گشود .
در ابتدای زندگی خانواده وی به واسطه فقر و نداشتن امكانات براي گذراندن زندگي به خرمشهر هجرت نمود و پس از سه سال اقامت در آنجا ناچاراً به بندر گناوه بازگشتند .
با آمدن خانواده در بندر گناوه دوره تحصيلات ابتدائي حميد شروع شد او دوران تحصيلات ابتدائي خود را با موفقيت گذراند .
ولي با توجه به اينكه خانواده وي در آتش فقر ميسوخت شهيد همكاری با پدر را در جهت امرار معاش خانواده بر رفتن به سر كلاس ترجيح داد و از آن موقع شروع به كار نمود .
در همين اوايل کار بود كه رهبر كبير انقلاب با نداي پيامبر گونهاش مردم را دعوت به راهپيمايي عليه دژخيمان درباري و شيطان بزرگ نمود و حميد نیز از پا ننشست و با فعالیتهای انقلابی خود دوشادوش سایر مردم شهر در به ثمر رسیدن خون شهدای انقلاب كه همان پيروزي انقلاب اسلامی بود نقش ارزنده ای ایفا نمود .
شهید بار دیگر هم دوش ديگر برادرانش در مساجد و مدارس شروع به حراست و پاسداري ا ز انقلاب كرد .
شهيد حميد غلامي در سال ۱۳۶۳ طبق آئين و سنت پيامبران اقدام به تشكيل خانواده نمود و ثمره ازدواج وي نیز يك دختر بود.
سرانجام شهید در تاريخ ۱۳۶۴/۱۰/۱۸ با عشق و آگاهي كامل نسبت به سپاه پاسداران وارد سپاه شد و دوران آموزشي خود را در كرمان گذراند و سپس به جبهه اعزام شد و تمام خدمت خود را در جبهه هاي جزاير مجنون و فاو گذراند
تا اينكه پس از رشادتهای فراوان در تاريخ ۶۵/۶/۴ به درجه رفيع شهادت نائل و به پيشگاه معبود خود شتافت
یادش گرامی و راهش پر رهرو باد .
به اميد پيروزي رزمندگان اسلام در تمام
جبهه هاي نبرد حق عليه باطل .
_______________________________________________________________________________________________
خاطرات شهید
از برادر شهيد (يوسف غلامي )
خانواده شهید به خاطر فقر و تنگ دستي به خرمشهر سفر كرده بودند و آنجا امور زندگي را مي گذراندند و وقتي كه وضع مالي آنها بهتر شد به وطن بازگشتند و حميد وارد مدرسه شد و دوران مدرسه را گذراند و هميشه در خانه به مادرش كمك مي كرد
كمتر با دوستانش بازي مي كرد و هميشه در درسهايش موفق بود . كلاس پنجم بود كه هنگام رعد و برق و بارندگی ، برق آسمان به او برخورد نمود و جريان اين بود كه حميد و برادرش در خانه يكي از بستگانشان بودند و در خانه نشسته بودند كه برق آسمان وارد خانه شده بود و حميد را بد جوري زد
و همان لحظه حميد را انتقال دادند به برازجان و تا يك هفته بستري بود و بعد كه آوردنش حميد فلج شده بود و نمي توانست قلم در دست بگيرد و به همين خاطر نتوانست مدرسه برود و از اين خيلي ناراحت بود كه نمي تواند به مدرسه برود و به همين خاطر حميد از مدرسه فاصله گرفت.
بعد از يك سال دستهاي حميد داشت كمكم جان مي گرفت و در اين مدت حميد فلج بود و كم كم خوب شد و از سيزده سالگي شروع به كار كرد و در آن زمان هم موقعیت كار کردن كم بود .
به همين خاطر حميد وارد معامله موتور فروشي شد و حميد مي رفت به خرم آباد آن جا موتور مي خريد و به گناوه مي آورد و مي فروخت و دو سه هزار توماني گيرشان مي آمد و شكر خدا مي كرد چون پول حلال بود .
سفر چهارمش بود که در یک شب خيلي سرد به همراه دو تن از دوستانش که همراه وی در سفر بودند از جاده منحرف شده و به زمين مي خورد و دوستانش او را بلند مي كنند
وقتي حميد آمد موتورش خراب شده بود و مهره كمرش نیز درد گرفته بود تا ۱۰ روز در رختخواب خوابيد و موتورش را نصف قيمت فروخت و ديگر نگذاشتند او براي موتور به خرم آباد برود
سه ماه گذشت تا حميد توانست مثل اول راه برود و بعد كه خوب شد برادرهايش كمكش كردند و براي حميد پيكان خریداری نمودند و حميد مشغول به كار شد و مي رفت شيراز جنس ، لباس و لوازم خانگی ميآورد براي مغازه اش و به اين منوال امور زندگاني را مي چرخاند.
حميد در سن هفده سالگي زن گرفت و يك سال بعد حميد صاحب يك دختر شد خيلي خوشحال بود و بعد از هفت روز با فوت پدر این خوشحالي به عزا تبديل شد و حميد خيلي غصه خورد .
حميد در هجده سالگي به خدمت مقدس سربازي اعزام گردید . در دوران آموزشی کرمان بود كه موقع گرفتن درجه ، قوزك پايش زخمی شد و به حميد چهارده روز استراحت دادند و حميد به خانه آمد .
بعد از چند روز پايش خوب شد و بالاخره بعد از چهارده روز باز به كرمان رفت و ۴۵ روزي دوره ديد و بعد اعزام شد به منطقه فاو و چهار ماه در جزيره فاو بود كه به مرخصي آمد و به حميد يك هفته مرخصي داده بودند .
در اين مدت حميد عوض شده بود ديگر آن پسر خندان و شادان نبود تماما در فكر بود و ناراحت به نظر مي آمد . بعد از يك هفته حميد رفت به جزيره فاو و سه ماه دیگر در جزيره فاو بود كه مادرش فوت كرد و از طرف سپاه به حميد تلفن كردند كه مادرت مريض است و حميد بعد از چند روزي آمد و ديد مادرش فوت كرده و خيلي ناراحت بود كه چرا اول به او زنگ نزديم و خبرش نكرديم و يك هفته بعد حميد رفت
موقعي كه مي خواست برود گفت : براي مراسم چهلم مادرم زنگ بزنيد تا بيايم و رفت و ديگر هم نيامد و موقعي كه مي خواست برود حال و هواي ديگري داشت گويي بوي بهشت را استشمام كرده بود پس از اينكه غسل شهادت كرد با همه اهل خانواده و اهالي محل خداحافظي كرده و خود را آماده حضور در جبهه هاي جنگ كرد.
رفت و سه ماه و پانزده روز جزيره فاو ماند و ما انتظارش را مي كشيديم و همه جا زنگ مي زديم و كسي جواب نمي داد و در همان لحظهها بود كه نامه اي از طرف حميد آمد و در نامهها سلام و احوال پرسي كرده بود و نوشته بود كه مرا براي پانزده روز مي خواهند ببرند جزيره مجنون
۱۳ روز جزيره مجنون بود كه به شهادت رسيد و ساعت پنج صبح بود كه عراقيها تير اندازي مي كنند و حميد هم كه آرپيچي زن بود جواب شليك عراقيها را مي دهد و يك گلوله خمپاره جلو سنگر حميد مي خورد و حميد و دوستش كه گچساراني بود شهيد شدند و حميد را به ما نشان ندادند چون سر در بدن نداشت .
روحش شاد یادش گرامی باد.



