• امروز : پنجشنبه, ۳۰ مهر , ۱۴۰۵
  • برابر با : Thursday - 22 October - 2026
کل 1068 امروز 0
0
♥0

شهید عبدالله علیپور

  • کد خبر : 2307
  • 28 فروردین 1397 - 19:31

خاطرات شهید خاطره‌اي از زبان خواهر شهيد برادرم هر بار كه از جبهه برمي‌گشت ، اشتياقش به شهادت بيشتر مي‌شد و از ما مي‌خواست كه براي شهيد شدنش دعا كنيم ، مي‌گفت دعاي بچه‌ها را خداوند بهتر به انجام مي‌رساند ، چرا كه بچه‌ها كار خطايي انجام نمي‌دهند و همچنان دروغ هم نمي‌گويند پس خداوند […]

خاطرات شهید

  1. خاطره‌اي از زبان خواهر شهيد

برادرم هر بار كه از جبهه برمي‌گشت ، اشتياقش به شهادت بيشتر مي‌شد و از ما مي‌خواست كه براي شهيد شدنش دعا كنيم ، مي‌گفت دعاي بچه‌ها را خداوند بهتر به انجام مي‌رساند ، چرا كه بچه‌ها كار خطايي انجام نمي‌دهند و همچنان دروغ هم نمي‌گويند پس خداوند حرف آنها را بيشتر گوش مي‌دهد . مي‌گفت برايم دعا كنيد تا شهيد شوم ، دعا كنيد تا به دست عراقيهاي مزدور نيفتم ، زيرا من بارها رزمنده‌هايي را ديده‌ام كه به دست عراقي‌ها افتاده‌اند و بلاهاي فجيعي به سر آنها آورده‌اند ؛ آن بلاهايي كه حتي ديدن آنها سخت است ، صحبت كردن در مورد آنها بسيار عذاب‌آور است . آنطور كه وقتي حرفش را به بيان مي‌آورم يا اينكه آن را در فكرم مي‌گذرانم آنقدر ناراحت مي‌شوم كه همه موهاي بدنم سيخ مي‌شود . پس هميشه اين دعا را از ما مي‌خواست و مي‌گفت كه برايم دعا كنيد كه شهيد شوم و به آرزوي ابديم برسم .

« ما هر چه داريم از شهيدان گرانقدرمان داريم و انقلاب خونبارمان مرهون خون اين عزيزان است . »

2 . خاطره‌اي از زبان مادر شهيد

مادرش پيرامون آخرين وداع فرزندش از آنها اين طور مي‌گويد :

اين بار حالات فرزندم با بارهاي قبل بسيار متفاوت بود ، اگر چه او هميشه حالات روحاني و معصومي داشت اما اين بار خيلي تفاوت داشت ، نور خاصي در صورتش ديده مي‌شد ، همين كه ديدمش و نگاهش كردم ،فهمیدم آخرين باري است كه به خانه بر مي‌گردد ، وقتي فرزندم پیش از رفتن به خانه ما آمد من احساس عجيبي داشتم ، احساس مي‌كردم كه آخرين دفعه‌اي است كه فرزندم را مي‌بينم ، وقتي سوار موتور شد ، همين كه خواست موتور را روشن كند خواهرش عطسه كرد و چون خواهرش سن كمي داشت و من به عطسه اعتقاد زيادي داشتم ، ديگر فهميدم كه فرزندم بر نمي‌گردد ، به او گفتم كه دست نگه دارد و فردا     برود ؛ اما او نيش خندي زد و اعتنايي به حرفم نكرد و گفت مادر هر چه پيش آيد خوش آيد و اينها خرافات است و در حد حرف است تو چرا باور مي‌كني ، شايد خداوند بخواهد به آرزويم برسم و آرزوي ديرين مرا برآورده كند .

آري ! جعفر رفت و آنقدر پشت سرش را نگاه كردم تا ناپديد شد ، وقتي دنبالش آب احساس غريبي داشتم . 

لینک کوتاه : https://aflakeyan.com/?p=2307

نوشته های مشابه

ثبت دیدگاه

مجموع دیدگاهها : 0در انتظار بررسی : 0انتشار یافته : 0
قوانین ارسال دیدگاه
  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.