
شهید بهادر شهریاری
نام پدر : الله نظر
تاريخ تولد : ۱۳۴۴/۱/۱۰
تاريخ شهادت : ۱۳۶۱/۱/۲
محل تولد : گناوه
محل شهادت : دشت عباس
آرامگاه : گلزار شهدای گناوه
_______________________________________________________________________________________________
زندگی نامه شهید
شهيد بهادر شهرياري در سال ۱۳۴۴ در روستاي عباسي از توابع بندر گناوه متولد شد پدرش يكي از كشاورزان اين روستا بود و زندگيش را از راه كشاورزي تامين ميكرد.
شهيد شهرياري در دوران كودكي با پدرش در كارهاي كشاورزي همكاري ميكرد به سن شش سالگي كه رسيد در همان روستا به دبستان رفت تا كلاس پنجم ابتدائي را در همان دبستان گذراند.
خانواده شهيد از طبقات ضعيف و پايين و محروم بود شهيد با يك دست لباس ساده يك سال يا بيشتر را می گذارند.
بعد از دبستان وارد دوره راهنمايي شد و كلاسهاي اول و دوم و سوم راهنمايي را در روستاي ديگري به نام محمد صالحي كه نزديك روستاي عباسي بود تمام كرد .
فاصله بین دو روستا را با پاي پياده و يا دوچرخه ميرفت در حين درس خواندن تابستان هم كار ميكرد و ميگفت : براي يك فرد مسلمان در گرما كارگري افتخار است
در سن نوجواني هميشه در ماههاي محرم و صفر و رمضان تماماً در مساجد بود تا اندازه زيادي بر مسائل مذهبياش مسلط بود از سن ۹ تا ۱۵ سالگي نماز را شروع كرد و هميشه با دوستان و خانواده كه صحبت ميكرد با خوشحالي ميگفت : تا حالا تمام واجباتم را انجام دادهام .
در اول انقلاب هم در روستا فعاليت چشمگيري داشت و در تمام تظاهرات و راهپيمايي شركت ميكرد حتي اگر ميفهميد كه سخنراني يا راهپيمايي مهمي در شهرها و روستاهای اطراف هست با اینکه فاصله زياد بود اما شركت ميكرد .
از نظر رفتار و اخلاق گاهي در برابر پدر يا مادر يا برادر بزرگتر سربلند نميكرد با دوستان و آشنايان هم طوري بود كه دوستانش سعي ميكردند همراهش باشند در ۱۷ سال عمرش گاهي نشد كه كسي ناراحت از رفتارش شود بعد از پيروزي انقلاب در پخش پوسترها و روزنامههاي اسلامي و عكسهاي امام و ديگر شهدا در روستا نقش بسزايي داشت .
در اولين روزي كه بسيج وارد روستا شد عضو آن شد و به خانه آمد خيلي خوشحال بود و ميگفت : حالا خوب است كه ميتوانم بهتر فعاليت كنم در فعاليتهايی كه از طرف بسيج در روستا انجام ميشد هميشه سعي ميكرد همكاري بيشتري داشته باشد.
شبها با دست خالي نگهباني ميداد قبل از آنكه به بسيج اسلحه بدهند از نظر مذهبي هم واقعاً كسي بود كه هميشه سعي ميكرد مسائل واجب را حتماً را انجام دهد .
نماز را با دقت ميخواند روزه را مرتب ميگرفت حتي در ماه مبارك رمضان با اين هواي گرم و روزهاي طولاني با دهان روزه مرتب چوپانی میکرد و كارهاي خانه را هم انجام ميداد.
در ماه رمضان چون هوا گرم بود براي تامين يخ براي عدهاي از مردم كه امكانات نداشتند دوازده كيلومتر راه را ميپيمود و به گناوه ميآمد تا براي مردم محروم روستا در ماه رمضان آب خنك تامين نمايد و هميشه شبها اين كار را انجام ميداد.
بعد از اينکه جنگ تحميلي آمريكا از آستين صدام بيرون آمد به جبهه اعزام شد مدت سه ماه و ده روز در جبهه غرب مريوان بود بعد از اينكه از جبهه مريوان آمد مدت ۱۵ تا ۲۰ روز در خانه بود
و ميگفت كه ميخواهم دوباره به جبهه بروم و زندگي در اين موقعيت براي يك مسلمان ننگ است در اين مدت چند روز هم در بسيج گناوه و روستاي عباسي فعاليت ميكرد در بهمن ماه ۱۳۶۰ بود كه سپاه پاسداران از كليه كساني كه به جبهه رفتهاند خواستند كه خودشان را به اين سپاه معرفي نمايند تا به جبهه اعزام شوند شهيد شهرياري فوراً ثبت نام كرد و اعزام به جبهه شد و پس از يك دوره آموزشي در شيراز روانه شوش گرديد و در حمله فتح المبين در تاريخ ۱۳۶۱/۱/۲ به لقاء الله پيوست .
يادش گرامي و راهشپر رهرو باد.
_______________________________________________________________________________________________
خاطرات شهید
۱.خاطرهاي از حاج حميد جلالپور
عنوان خاطره : شهيد در جبهه و چگونگي شهادت از زبان همرزم
كوهستان بود و تپههاي پيدر پي ، بيكران آسمان و انفجار بيامان منورها و شليكهاي پياپي .
آرپيجي زن بودم و بهادر كمكي من بود در هر جا كه حركتي را آغاز ميكردم متوجه ميشدم كه شهيد شهرياري پاي به پاي بنده به حركت در مي آمد چهره او بسيار مظلوم بود و جداً شهادت در چهره او عيان بود .
گاهي در خود فرو ميرفت و من از او سوال ميكردم بهادر چه شده كه اين قدر ساكت و آرام شدي او در پاسخ ميگفت : چيزي نيست دارم قرآن ميخوانم تا اگر خدا بخواهد بتوانيم با ياري هم كاري كه بر دوشمان گذاشته شده به خوبي انجام دهيم
بالاخره با پيوستن نيروهاي دسته دوم از سمت راست به نيروهاي ما ، توانستيم منطقه را كاملاً به تصرف خود درآوريم .
با توجه به اين كه بوي باروت و گرد خاك تمام منطقه را فرا گرفته بود و تپههاي بسياري را پيموده بوديم اما چون هدف مشخصي داشتيم و آن هم رضاي خداوند مهربان بود هيچ گونه خستگي احساس نميكرديم و پيش ميرفتيم
در همين حال از بس كه موشك آرپيجي به سوي تانكهاي دشمن و سنگرهاي آنها پرتاب كرده بوديم مهمات ما تمام شده بود اين در حالي بود كه نياز مبرم به موشك آرپيجي داشتيم و دشمن داشت مقاومت ميكرد
ناگهان من كه در حال خودم بودم و نگران از اينكه اگر دشمن بداند كه مهمات ما تمام شده بر ما مسلط خواهد شد بهادر را گم كردم هر چه اين طرف و آن طرف دنبال او گشتم از او خبري نبود
من خيلي ناراحت بودم از يك جا مهمات تمام شده بود و از يك طرف فرياد فرماندهمان را ميشنيدم كه مرتب ميگفت :
آرپيجي زنها كجايند اين در حالي بود كه يكي از آرپيجي زنها شهيد شده بود و در دسته ما ، من و بهادر بوديم كه آرپيجي زن بوديم و بهادر هم معلوم نبود كجاست .
ناگهان از ميان صداي رگبارها صداي آشنايي به گوشم خورد كه مرا صدا ميزند . در تنهايي خودم گفتم ، كيست كه مرا صدا ميزند وقتي سرم را برگرداندم ديدم بهادر است كه با موشك آرپيجي برگشته است .
وقتي او را ديدم بسيار خوشحال شدم . از او پرسيدم اين موشكها را از كجا آوردي ، خنديد و گفت از سنگر عراقي كه به تصرف ما درآمده ، آوردهام در آنجا همه چيز هست
بعد من يكي از موشكها را در آرپيجي گذاشتم و آرپيجي را مسلح كردم و به طرف فرمانده كه ما را صدا ميزد حركت كرديم او از بالاي يك تپه كه رو به روي ما بود به ما اشاره كرد كه آن تيربار عراقي را از كار بيندازيد و ما با ياري خداوند به سوي تيربار عراقي رها كرديم و تيربار را از كار انداختيم و به عقب برگشتيم
حال تعداد مجروحها و شهيدان زياد شده بود و هيچ نيروي كمكي به ما نميرسيد ناگهان از سمت چپ مجدداً هدف حملات پي در پي عراقيها قرار گرفتيم به دستور فرمانده كه اعلام كرد به سوي رودخانه حركت كنيد ، حركت كرديم
در اين جا بود كه متوجه ميدان مين نشديم و همگي به روي مين رفتيم و بهادر نیز در كنار من به روي مين رفت و بر اثر انفجار مين به ارزوی خوو یعنی لقاء الله رسيد .
خاطرات شهید
۲.خاطره از برادر شهید (مسعود شهریاری)
عنوان خاطره : عشق به امام
خاطراتي که از برادر شهيدمان داريم اين است كه آن شهيد هميشه عاشق امام بود شبانه روز امام را دعا مي كرد و براي سلامتي امام هميشه اطرافيان خود را ميگفت كه براي امام دعا كنيد كه ما هر چه داريم از امام است
و دعای هميشگياش كه براي امام ميكرد و اين دعا را در آخر همه نامه هايش كه براي ما مينوشت همين بود كه « خدايا خدايا تا انقلاب مهدي خميني را نگه دار »
۲.عنوان خاطره : زينب گونه باش !
و يكي ديگر از خاطراتم از برادر شهيدم اين است كه آخرين مرحلهاي كه به جبهه اعزام شد و كارهاي خود را تمام كرد و موقع خداحافظي فرا رسيد اشك در چشمان ما جاري شده بود چون او چند روزي بود كه از جبهه آمده بود و هنوز استراحت كافي هم نكرده بود و در آخر مادرم برايش گفت :
پسرم تو تازه از جبهه آمدهاي و هنوز خستهاي و احتياج به استراحت داري و آن شهيد بزرگوار ميگفت : كه جبهه رفتن خستگي ندارد عشق ميخواهد كه ما آن عشق را داريم
و هر كاري با عشق باشد خستگي ندارد كه در آن لحظه مادرم شروع به گريه كردن كرد و بهادر چند قدمي جلو رفت و سپس برگشت و آمد كنار مادرم ايستاد و گفت :
مادر اسم تو زينب است و بايد همانند زينب صبر داشت باشي اگر روزي بدن تكه تكه مرا براي تو آوردند آن روز بايد خوشحال باشي كه آن امانتي كه در دستت بود به صاحب اصلياش رساندهاي و اگر اصلاً از جنازه من خبردار نشدي باز هم بايد همانند زينب صبر داشته باشي .
اين عين كلماتي است كه بهادر در آخرين مرحلهاي كه اعزام شد در كنار مادرم نشسته بود و در حالیکه دستش را روي سر مادرم گذاشته بود ميگفت .
يادش گرامي و روحش شاد باد
________________________________________________________________________________________________
وصیت نامه شهید
شماره ۱
بسم الله الرحمن الرحیم
من به عنوان يك فرد رزمنده ميخواهم به جبهه حق عليه باطل بروم اين مژده را به مردم مسلمان ايراني ميدهم كه پيروزي حتمي از ماست و به ياري خدا ما پيروزيم
و مادر جان اين نويد را به تو ميدهم که اگر با شهيد شدن من خوشحال شوي و بگويي كه فرزندم در راه خدا و اسلام شهيد گشته است شما در دنيا و آخرت اجر فراوان خواهيد برد
و مادر عزيزم از تو خواهش ميكنم كه اگر من شهيد شدم گريه و زاري نكن اگر گريه كني دشمنان خوشحال می شوند ولي اگر تو خوشحال شوي دشمن خوار ميگردد و مادر تو با همسايهها با مهرباني رفتار كن و در مورد من ناراحتي مكن .
والسلام بهادر شهرياري
شماره ۲
بسم رب الشهداء و الصدیقین
ان تنصرالله ينصركم و يثبت اقدامكم
چنانچه نائل به فيض شهادت گرديدم مرا در زادگاهم به خاك سپرده و به بازماندگانم نصيحت ميكنم كه لباس سياه به تن نپوشيد و هيچگونه ناراحتي نداشته باشيد و راه شهيدان را ادامه داده از تفرقه بپرهيزيد
و با برادري نزد هم زندگي كنید و مرا نشويید و كفن نكنيد و باز به بازماندگانم بگوييد در مرگ من گريه و زاري نكنند و اگر من چيزي دارم حتماً به فقرا بدهيد تا راضي شوند و فقط چيزي كه مهم است راه شهيدان را ادامه بدهيد و دشمنان داخلي را نابود كرده و از مردن من ناراحتي نكنيد بلكه دعا برای پيروزي اسلام را بگوييد .
بهادر شهرياري



