خاطرات شهید
خاطرهاي از عبدالغفار جمالزاده
۱. عنوان خاطره : خبر شهادت دوستم توسط خودش در خواب
عمليات والفجر ۸ به وقوع پيوسته بود كه بچهها شاد و خرسند بودند من و دوستان همرزم در آن نتوانستيم شركت كنيم به علت بيماري مادرم اما يك مرتبه دلم هواي جبهه كرد و هشت روز بعد از آنها براي كمك كردن حركت كردم
وقتي به آنجا رسيدم متوجه شدم تعدادي از برادرانم شهيد و تعدادي مجروح شيميايي شدهاند .
بسيار نگران شدم و از اينكه مي ديدم آنها از من جدا شدهاند افسرده شدم به خصوص اين شهيد بزرگوار خوش قلب و بيتوقع و فداكار كه هميشه به من ميگفت آمادهاي تا برويم و با هم ميرفتيم
من از بچههای مقر جوياي احوال او ميشدم همه ميگفتند ما در اين مكان با چشم ديديم كه سوار بر ماشين شد و به پشت منتقل شد چون زخم سطحي در سر بر داشته بود
بالاخره هر چه تحقيق كردم اثري نه از زنده ماندن و نه از شهید شدن او پيدا نشد .
شبي در همان سنگر خوابيده بودم و در فكر او بودم دلم برايش تنگ شده بود خواب مرا در ربود در خواب ديدم لباس سياهي بر تن كرده و به طرف من ميآيد داد زدم اين چه كاريست كه به سر ما ميآوري
من نيمه جان شدم تبسمي كرد و مرا در آغوش كشيد و گفت من عذر ميخواهم ديگر نتوانستم حرف بزنم و قادر به صحبت نبودم دو روز بعد شد يا چند روز بعد داشتم به راديو گوش ميدادم پيام رزمندگان را كه ناگهان گفتند
امروز پيكر پاك شهيد سهيلی تشييع ميشود فهميدم كه لباس سياه و قطع زبان چيست .
۲. خاطرهاي از زبان همسر شهيد
چند روز قبل از شهادتش از جبهه آمده بود صداميان كافر سنگر آنها را بمباران كرده بودند هنگامي كه ساك دستي او را باز كردم و به اوركت او نگاه كردم ديدم سوراخ سوراخ شده است
در اين مورد از او سوال كردم با ناراحتي و غمگينی خاصي گفت : من لياقت شهادت را ندارم زيرا كه ساك دستيام كنارم بود سوراخ سوراخ شد ولي خودم سالم ماندم و يك تركش به بدنم اصابت نكرد ، اما او لياقت شهادت را داشت و بعد از ۲۴ روز به شهادت رسيد .
