• امروز : پنجشنبه, ۳۰ مهر , ۱۴۰۵
  • برابر با : Thursday - 22 October - 2026
کل 1068 امروز 0
0
♥0

شهید نادر خضری

  • کد خبر : 1774
  • 22 اسفند 1396 - 16:38
شهید نادر خضری

شهید نادر خضری نام پدر : قائد تاريخ تولد : 1345/03/09 تاريخ شهادت : 1365/10/19 محل تولد : بخش دیلم محل شهادت : شلمچه – عملیات کربلای 5 آرامگاه :گناوه ______________________________________________________________________________________________________________________________________________________________________ زندگی نامه شهید شهيد نادر خضري فرزند قائد در سال ۱۳۴۴ در خانواده اي متدين و مذهبي در روستاي بنه احمد از توابع بندر […]

شهید نادر خضری

نام پدر : قائد

تاريخ تولد : 1345/03/09

تاريخ شهادت : 1365/10/19

محل تولد : بخش دیلم

محل شهادت : شلمچه – عملیات کربلای 5

آرامگاه :گناوه

______________________________________________________________________________________________________________________________________________________________________

زندگی نامه شهید

شهيد نادر خضري فرزند قائد در سال ۱۳۴۴ در خانواده اي متدين و مذهبي در روستاي بنه احمد از توابع بندر ديلم ديده به جهان گشود .

شهيد دوران كودكي را در همان روستا گذرانيد و در سن هفت سالگي پا به مدرسه گذاشت ، دوران ابتدائي را در همان روستا گذراند ، شهيد از كودكي داراي چهره اي خندان و شاداب بود .

بعد از دوران ابتدائي با خانواده خود به شهرستان گناوه عزيمت نمودند و براي ادامه تحصيل دوران راهنمايي خود در آموزشگاه انديشه (شهيد خزائي) و دوران دبيرستان را در رشته برق در هنرستان فني شهيد باهنر به پايان رسانيد .

در تاريخ ۶۲/۸/۲ به همراه ديگر همرزمانش جهت ياري رساندن به سپاهيان اسلام در جبهه هاي نور عليه ظلمت راهي جبهه‌ها شد و بعد از مدت ۴۵ روز ماموريت دوباره به شهر بازگشت و در سال ۶۴ بنا به وظيفه انساني و شرعي خود جهت خدمت مقدس سربازي به سپاه پاسداران انقلاب اسلامي مراجعه و به عنوان پاسدار وظيفه در سپاه مشغول خدمت شد .

شهيد دوران آموزشي خود را در پادگان اميرالمومنين علیه السلام تهران به اتمام رسانيد و از همانجا عازم جبهه هاي نبرد شد و در قسمت تعميرات پدافند هوايي مشغول به خدمت شد

و در موقع امتحان دادن در رابطه با تعميرات پدافند بعنوان نوع نفر دوم در كار خود فعاليت چشمگيري داشت

شهيد علاقه زيادي به مجالس مذهبي ، نماز جمعه دعاي كميل و توسل داشت و علاقه زيادي نسبت به ولايت فقيه مي ورزيد .

وي چهارمين فرزند خانواده بود و داراي اخلاق و رفتاري مهربان بود . در دوران ابتدائي قرآن را ختم نمود و علاقه فراواني به قرآن مجيد داشت .

هميشه در ميان صحبتها و نامه‌هايش كه به خانواده مينوشت آنها را دعوت به پيروي از ولايت فقيه و اطاعت از رهبري امام خميني مي نمود

و مي گفت كه شما نگوييد در جبهه‌ها گلوله توپ و خمپاره انسان را از بين ميبرد بلكه آن خداست كه هر وقت عاشق انساني شد او را به سوي خود ميطلبد .

سرانجام شهيد نادر خضري در مورخه ۶۵/۱۰/۱۹ در عمليات غرور آفرين كربلاي ۵ به شهادت رسيد و به خيل شهداي عزيز اسلام پيوست .

راهش پر رهرو مستدام باد

______________________________________________________________________________________________________

قسمتی از وصیت نامه شهید

ملتي كه شهادت را سعادت ميداند پيروز است .
خميني كبير (ره)

به خدا سوگند كه هيچ باكي ندارم از مردن چرا كه امام مان فرياد زد از مرگ چه هراسي داريم وقتي كه به سوی حق ميرويم

اينجانب به عنوان فردي حقير و كوچك به شما وصيت ميكنم به خواهران و برادران و پدر و مادرم كه هميشه در راه اسلام و قرآن گام بر داريد

و هميشه پيرو راه امام عزيزمان باشيد كه راه او همان راه پيامبر و راه خدا و راه سعادت در دنيا و آخرت و بالاخره قرين شدن با ائمه و صديقين و شهدا در بهشت است .

و هيچ گاه مساجد را که به قول اماممان سنگرند خالي نكنيد و دعاي كميل و توسل و … را كه راهنمايان راه حقيقت و حقند ترك نكنيد و سعي كنيد هميشه با دعا و نماز انس بگيريد . كه بهتري مونس اند .

________________________________________________________________________________________________________

خاطرات شهید

۱. خاطره اي از زبان برادر زاده شهيد :

عنوان خاطره : روياي شيرين

تازه از مشهد برگشته بودم كه عمه‌ام به خانه مان آمد و گفت كه روز پنج شنبه در گلزار شهدا يك مسابقه در رابطه با شهيدان اعلام كرده اند اگر ميتواني در آن شركت كن از چگونگي آن هم هيچ اطلاعي نداشت

من هم چون تازه از راه رسيده بودم و خسته بودم آن را به آينده موكول كردم كه اگر توانستم انجام بدهم تا حالا هم هيچ وقت كاري را كه به نحوي به عمويم بر گردد با اين سردي برخورد نكرده بودم

خلاصه آن شب باز هم به خاطر خستگي خيلي زود خوابم برد (اين را هم در پرانتز بگويم من بيشتر شبها با نيت ميخوابيدم نمازي ميخواندم كه او را در خواب ببينم اما تا كنون موفق نشده بودم)

آن شب يادم رفت حتي نماز بخوانم ولي با كمال تعجب بين خواب و بيداري در روياي شيرين كه كاش هرگز به پايان نمي رسيد او را ديدم كه در كنارم نشسته بود با لباسي سفيد و عطري كه بوي خوش آن تمام اطراف را پر كرده بود وبا چهره اي مثل هميشه مهربان و پاك .

بدون مقدمه قبل از آنكه من چيزي بگويم دستم را گرفت و گفت (دختر خوب ، تو هم ، حالا قرار شد يك كاري به خاطر ما انجام بدهی به تاخيرش انداختي) و در آخر حرفهايش هم گفت ( چند بار ما را ميكشيد ؟!!! )
( البته اينها عين حرفهاي او نيست)

از خواب كه بيدار شدم با عجله به سراغ دفترم رفتم دفتري كه هميشه به یاد او باز ميكنم ساعت حدود ۳:۳۰ نیمه شب بود اينها كه الان براي شما نوشته‌ام در آن دفتر هم نوشتم و صبح زود براي گرفتن آن دفترچه ( روايت عشق ) به بنياد شهيد مراجعه كردم .

البته منظور او اين بود كه برايش كتاب بنويسم نه ، شايد منظورش اين بود كه يادشان را از ياد نبريم ،
شايد ميخواسته بگويد كه حق و خونشان را تضييع نكنيم اگر بخواهيم عادلانه بگوييم اين مواقع تضييع كرده ايم .

نمي دانم ، شايد منظورش از اينكه « ما را نكشيد » از اين بوده كه ما زنده‌ايم اما اين شماييد كه با اعمالتان روزي هزار بار ما را ميكشيد و باز يعني ضايع كردن خون و حقوقشان .

مي خواهم از خدا كه قلبهايمان هميشه جايگاه ياد پاكشان باشد تا هرگز اين اجازه را به خود ندهيم كه پاهايي را كه با خون آنها پا برجا مانده‌اند با بي تفاوتي بر آن خونها بگذاريم كه روزي براي مجازات هست و واي از آن روز …

يادش گرامي و راهش پر رهرو باد

خاطرات ۲

خاطره اي از يكي از دوستان شهيد جناب آقاي حميد فريدوني :

عنوان خاطره : آرزوي شهادت و دعاي وصل ياران شهيد در موقع دعا كميل

اين شب جمعه هم مثل شبهاي جمعه قرار بود كه دعاي پر فيض كميل در كنار قبور مطهر شهيدان در امامزاده شهرستان برگزار شود اما اين شب مرحوم فايز قرار بود دعا قرائت نمايد راس ساعت مقرر دعا شروع و مرحوم فايز و يك مداح بسيار خوب با صداي دلنشين و خوبتر دعا را با حال و هواي خاص شروع و به پايان رسانيد

در بين دعا ذكر مصائب اهل بيت (ع) و ائمه اطهار و خصائص و دليري هاي شهدا بيان گرديد و دعا در نهايت با ذكر مصيبت ابا عبدالله الحسين (ع) به پايان رسيد مرحوم فايز بعد از اتمام چند بند دعا فرمود كه حضار با آمينهايي كه از صميم قلب بلند ميشد جواب ميدادند

يكي از آن دعاها اين طور بود : كه خدايا شربت شهادت را به ما بچشان و ما را با شهداي كربلا محشور فرما » . كه در اين بين« شهيد نادر خضري » با صداي بلند و سه بار پياپي فرمودند : آمين ، آمين ، آمين .

و بعد‌ها جواب اين آمينهای پاكش را که از سر صداقت و از صميم قلب پاكش برخواسته بود گرفت و به قافله ملحق شد كه ما همه از آن عقب افتاديم

۲. عنوان خاطره : تواضع و فروتني

او را همراه يكي از دوستان هنگام بازگشت از مدرسه ديديم از او خواستيم كه براي اقامه نماز جماعت ظهر و عصر به امامت حاج آقا بدري (شيخ محمد) همراه ما به مسجد امام حسين (ع) بيايد .

اما او عنوان كرد كه خستگي مدرسه و انجام تكاليف درسي اجازه حضور در مسجد را نمي دهد ان شاءالله به موقع حضور خواهم يافت .

روزها گذشت تا اينكه خادم وقت مسجد از بنده سوال كردند كه جواني براي نماز جماعت ظهر و عصر و مغرب و عشاء در مسجد حضور پيدا ميكند در صف آخر مي ايستد و به محض اينكه دعاي بعد از نماز تمام شد فوراَ مسجد را ترك ميكند شما او را نمي‌شناسيد ؟

گفت نميدانم چطور جواني است من او را به شما نشان ميدهم شايد بشناسيد

مغرب همان روز در حين اینکه كه ميخواست از درب مسجد خارج شود خادم او را به ما نشان داد و گفت : « اين همان جواني است كه گفتم حضور مرتب دارد » به او گفتم كه ما همين چند روز پيش از اين جوان خواستيم كه همراه ما به مسجد بيايد اما نپذيرفت و آن را به وقت ديگر موكول كرد .

خادم گفت « اين نشانه تواضع و فروتني و كرنش اين جوان در مقابل ذات احديت است و الا او حضور مرتب دارد حالا بگوييد او كيست ؟!

به او گفتم او « شهيد نادر خضري است هنر آموز كلاس دوم هنرستان باهنر»

خاطره اي از زبان برادر شهيد آقاي حيدر خضري :

 عنوان خاطره : تلخ ترين وداع

نميدانم تا كنون با عزيزي از عزيزانتان وداعي داشته‌ايد كه پس از آن ديداري نباشد يا نه . اما پدر من اين تجربه تلخ را داشته و آن را براي من شرح ميدهد من هم براي شما :

آن روز آخر ، نگاهش ، آخرين نگاهش هم سنگيني ميكرد ، بي تاب بود ، بي تاب دو چيز ، رفتن و ماندن ، رفتن به خاطر عشق ، ماندن هم به خاطر عشق اولي عشق به دين و ميهن ، عشق به آزادي و آزادگي و دمي عشق به خانواده و آشنايان .
بايد يكي را انتخاب ميكرد رفتن يا ماندن و انتخاب كرد بهترين انتخاب .

وجدان بيدارش به او امر كرد كه برو يعني دين و ميهن و آزادي را برگزيد و ترجيح داد بر خويشتن و خويشان در بند و اسارت نداي وجدانش را لبيك گفت و لبيك لبيك او شد شهادت يعني بهترين لبيك از جانب خدا .

… به زحمت بليت هواپيما را براي تهران تهيه كرد قرار بود صبح زود حركت كند چند بار ديگر هم رفته بود اين بار با دفعه هاي ديگر فرق داشت انگار قلبهاي ما را هم با خود مي برد و انسان بدون قلب …

همه يك چيز را احساس كرده بوديم رفتن و نيامدن . ما بدترين احساس را و او بهتري احساس .
صبح همه براي بدرقه‌اش تا دم درب حياط رفتيم هميشه يك كاسه آب بدرقه‌اش بود اما اين بار كاسه چشمانمان پر از آب بود و آماده پاشيدن .

اما جرات پاشيدنش را نداشتيم كه ناراحت ميشد . با همه خداحافظي كرد و بعد هم نگاه گرمش را بر من دوخت و با آرامش هميشگي‌اش دست بر گردنم آويخت و آرام ساك كوچكش را برداشت و همه چيز را يك بار ديگر از نظر گذراند

چشماني كه در حسرت ديدنش هنوز خونين است دلهايي كه به يادش هنوز غم آگين ، خانه اي كه هنوز درب آن به اميد باز آمدنش باز است آري همه اينها را از نظر گذراند اما هيچ كدام نتوانست مانع رفتن او شود انگار ميدانست بر گشتني نيست .

بعد از يك مرور كامل آرام آرام تا آخر كوچه رفت بغض همه تركيد اشكها جاري شد چند قدمي نرفتم كه سرش را بر گرداند دستي تكان داد و نگاهي معني دار كرد نگاهي كه شايد ميخواست بگويد ديديد همه لايق شهادت نيستند ، ميخواست بگويد من هم جواز عبور از اين دار فاني را گرفتم و شما هنوز ماندگاريد .

اين بار ديگر دلها خونين بود كه اشك ميشد و بر گونه هايمان ميغلتيد مادرم هم تازه آمده بود كه آب را براي چه آورده است كاسه

را پشت سرش خالي كرد و گفت : « دست خدا به همراهت پسرم »

بدترين احساسمان چيزي نگذشت كه محقق شد اول نامه اش آمد كه در واقع وصيت نامه بود و هنوز مركب نامه اش خشك نشده بود كه خودش هم آمد .

آري … برگشت ، برگشت اما …

خاطره اي از زبان دوست شهيد « رضا قائدي» :

عنوان خاطره : آن روز كه او رفت
دوران تحصيل تمام شد و روزگار سرنوشت هر كسي را طوري ورق زد عده اي در جبهه به شهادت رسيدند وبه كمال مطلق نائل آمدند

جمعي به دانشگاه و عده اي به خدمت مقدس سربازي اعزام شدند .

نادر هم اعزام شد و محل خدمت او پادگان امير المومنين (ع) بين تهران و كرج بود و چون محل تحصيل من تهران بود و دوباره ارتباط من و او ادامه پيدا كرد .

و در روزهاي تعطيل همديگر را ميديديم و وقتي به خوابگاه پيش ما مي آمد بسيار سر به زير و آرام بود با بچه ها صميمي و مهربان بود و هميشه دوستان به ياد او بودند و ذكر خير او را داشتند تا اينكه روزي براي خدا حافظي آمد و خبر از رفتن به جبهه را داد

اصلاً نگران نبود بلكه خوشحال و سرحال و با خنده و تبسم گفت : قرار است به جنوب اعزام بشوم در آن روز عمليات كربلاي ۵ در حال انجام بود و ايران حال و هوايي خاص داشت

خداحافظي كرد و رفت ولي در رفتنش و در كلام و خداحافظي اش گويا چيزي بود كه من متوجه آن نشدم مثل اينكه ميخواست بگويد ديدار به قيامت …

رفتنش را در آن لحظه هيچ وقت فراموش نميكنم .
چند روز بيشتر طول نكشيد ساعت ۱۲ ظهر بود در دانشكده آماده نماز و نهار ميشديم كه به وسيله بلند گو اسم مرا صدا زدند كه تلفن دارم با عجله خود را رساندم آقاي عبدالمجيد نيك بخت بود دوست مشتركمان و هم خدمتي نادر .

صدايش گرفته بود بغض آلود بود فهميدم خبري است ، گفت نادر … گريه امانش نداد . زانوهايم سست شد ديگر نفهميدم چه گفت فقط ميدانم كه گفت به گناوه چيزي نگو چون خبر ندارند .

آري نادر شهيد شده بود او رفته بود و ما را با اندوهي جانكاه تنها گذاشته بود برايم خيلي سخت بود در عزاي دوستي صميمي و قديمي در غريبي بمانم .

به خوابگاه خود رسيدم و در خلوت خود گريستم نه براي او بلكه براي خودم كه چرا از قافله عشق عقب مانده ام به راستي نميدانم جبهه چطور به آنان درس اخلاق مي داد و آيا واقعاَ معلم اخلاقي چون جبهه ميتوان يافت که آنقدر خوب مي آموزد ،

آنقدر صميمي درس ميدهد آنقدر واضح سخن ميگويد كه حتي … حتي انسان را از لحظه رفتنش از همه آگاه ميكند و به او چگونه رفتن را مي آموزد و چه رفتني بهتر از اين با سرخي و با خون رفتن . رفتني از اين زيباتر .

ما در ره عشق نقض پيمان نكنيم
گر جان طلبد دريغ از جانن نكنيم

دنيا اگر از يزيد لبريز گردد
ما پشت به سالار شهيدان نكنيم

يادش گرامي باد تا هميشه .

خاطره اي از خانواده شهيد :

عنوان خاطره : آخرين ديدار

آن روز كه عزم رفتن داشت را هيچ كداممان فراموش نميكنيم من هم هرگز فراموش نمي كنم . يادم هست هر وقت از خانه بيرون ميرفت به من پول ميداد اما چيزي نميگفت ولي آنروز كه ميخواست برود درب حياط با همه كه خدا حافظي كرد يك ۱۰ توماني (كه آن روزها خيلي ارزش داشت) به من داد و گفت : اين را خوب نگهداري كن براي چند روزت .

اي كاش هرگز اون را خرج نميكردم كاش آن را نگه ميداشتم تا حالا به آن و به داشتن آن مي باليدم ، كاش آن را برميداشتم تا هر وقت دلم تنگ ميشد آن را بو ميكردم و بوي دستان مهربانش را از آن مي بوييدم .

اما افسوس … افسوس آري ، آن حرفها همه حكايت از رفتني بي بازگشت داشت ، رفتني كه آمدنش با خون همراه بود . خوني كه قطره قطره اش عشق و ايثار را تفسير ميكرد .

نمي دانم جبهه چه ميداد به آنان ، چه درسي به آنان مي آموخت كه حتي فردا را هم ميديدند . آنقدر عاشق بودند كه خدا را هم و بهشت خدا راهم ميديدند .

واقعاَ سزاوار نبود چنين كساني در اين دنيا بمانند و عجيب نبود اگر در اين دنياي بزرگ احساس دل تنگي ميكردند .

عظمت آنان هرگز در اين دنيا نميگنجيد و خدا نيز ميخواست آنان را تنها با خوبان ببيند نه در ميان ما بدهای دلبسته به دنيا

و آنان به راستي نمونه اين كلام مولايمان علي اند كه « من كرمت نفسه لم يهننا بالمعصيته : كسي كه به كرامت نفس نائل آمد دنيا در نگاه او حقير و ناچيز است . »

 

لینک کوتاه : https://aflakeyan.com/?p=1774

نوشته های مشابه

ثبت دیدگاه

مجموع دیدگاهها : 0در انتظار بررسی : 0انتشار یافته : 0
قوانین ارسال دیدگاه
  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.