• امروز : جمعه, ۲۴ مهر , ۱۴۰۵
  • برابر با : Friday - 16 October - 2026
کل مطالب: 655امروز : 0
♥0

شهید مصطفی سراجی

  • کد خبر : 2089
  • 12 فروردین 1397 - 11:08

زندگی نامه شهید شهید مصطفی سراجی در سال ۱۳۴۲ در قریه ای بنام چهار‌بیشه از روستاهای نزدیك گچساران متولد شد . در دو سالگی به همراه خانواده به شهر گناوه مهاجرت نمود. در شش سالگی قدم به مدرسه گذاشت بعد از اتمام دوره ابتدائی و راهنمایی وارد دبیرستان شد از سال ۵۱ تا ۵۷ كه […]

زندگی نامه شهید

شهید مصطفی سراجی در سال ۱۳۴۲ در قریه ای بنام چهار‌بیشه از روستاهای نزدیك گچساران متولد شد .

در دو سالگی به همراه خانواده به شهر گناوه مهاجرت نمود. در شش سالگی قدم به مدرسه گذاشت بعد از اتمام دوره ابتدائی و راهنمایی وارد دبیرستان شد

از سال ۵۱ تا ۵۷ كه امام در تبعید بودند او سفرهای بسیاری به قم كرد و آنجا اعلامیه های امام و كتابهای دیگر را كه بر علیه رژیم غاصب پهلوی بود از قم به گناوه می‌آورد و در بین دوستان تقسیم می كرد و همیشه دعا می كرد كه هر چه زودتر رژیم كثیف پهلوی سرنگون شود .

در سال ۵۷ كه مبارزات انقلاب اسلامی شدت پیدا كرد و تظاهرات به اوج خود رسید شهید قصد داشت كه به تهران برود و در موقع ورود امام آنجا باشد و چند روز قبل از ورود امام راهی قم شد

و یك روز قبل از ورود امام وارد تهران شد و چون فهمید كه امام به بهشت زهرا میرود شب را با وجود هوای سرد تا صبح در بهشت زهرا بسر برد تا امام را زیارت كند و میگفت كه بهترین روز زندگیم بود كه امام وارد بهشت زهرا شد و او را از نزدیك دیدم او عاشق امام بودم

بعد از پیروزی انقلاب و تشكیل كمیته‌ها او در گناوه تا موقع تشكیل سپاه شب و روز تفنگ بر دوش به حراست از شهر مشغول بود و گاهی اوقات در شبانه روز یك الی دو ساعت استراحت داشت آرزو داشت كه بتواند یك طلبه خوبی بشود .

در سال ۵۸ در یكی از حوزه های علمیه قم در مدرسه خانی روبروی حرم بیش از سه ماه مشغول درس طلبگی شد در همین ایام سخت مریض شد و چون ناراحتی قلبی داشت نتوانست ادامه دهد

همیشه به مسجد جمكران میرفت تا امام زمان را زیارت كند و در یک شب جمعه كه برای زیارت به آنجا میرود ناگهان متوجه میشود كه سیدی نورانی به طرفش می آید وقتی نزدیك می شود مصطفی را صدا میزند و دست دور گردن او می اندازد و می‌گوید : كه مصطفی جان ! تو خوب مرا شناختی و ناراحت نباش

مصطفی می گوید : من از تعجب نمی دانستم چه بگویم او را نمی شناختم و نه قبلا او را دیده بودم بعد از چند دقیقه به طرف برادرش می رود و جریان را می گوید و هر دو دوان دوان می آیند ولی كسی را پیدا نمیكنند .

از خصوصیات بارزی كه داشت این بود كه هیچ چیزی را بدون دلیل و كوركورانه قبول نمیكرد و هر مسئله ای كه پیش می امد كاملا تحقیق میكرد بعد از مدتی كه گذشت جنگ تحمیلی را صدام نوكر امریكا بر ما متحمل نمود .

در تاریخ ۶۰/۸/۸ به جبهه بستان اعزام شد و در فتح بستان شركت كرد و بعد از اتمام عملیات به گناوه برگشت

و بعد از مدتی كه دوباره از طرف سپاه اعلام كردند كه هر كس قبلا به جبهه رفته به آنها احتیاج است او با شور و شوق فراوانی برای دفاع از اسلام و خاك عزیزمان ایران كه بواسطه بعثیان غاصب غصب شده بود روانه جبهه جنگ علیه كفار غاصب شد و در حمله فتح المبین شركت نمود.

اخلاق مصطفی چه در خانواده و چه با دوستان طوری بود كه هیچ وقت نمی خواستند از او جدا شوند بخصوص قبل از حمله ، او طوری شده بود كه ما را به تعجب وا می داشت و ما حس می كردیم كه در خانواده با یك فرشته زندگی میكنیم

او در زندگی از كودكی تا موقع شهادتش رنجها و زحمتها كشید كارهایی كه بدستش میدادند برای مستضعفین مجانی انجام می داد مخارج خود را با زحمت خود بدست میاورد و همیشه خدا را شكر میكرد

همیشه می گفت : در كارهایتان خدا را فراموش نكنید و او را ناظر بر اعمالتان بدانید همیشه دعای فرج امام زمان و دعا برای رهبر انقلاب می خواند برای رزمندگان همیشه دعا می كرد

تا سرانجام بار دیگر اعزام جبهه شد و این بار شوش سرزمین شهیدان گمنام میزبان او شد و با رمز یا زهرا نبرد سختی را با متجاوزین بعثی آغاز نمودند و در عملیات بزرگ فتح المبین در شب ۱۳۶۱/۱/۲ به خیل شهیدان اسلام پیوست .

روحش شاد یادش گرامی و راهش پر رهرو باد

شرح زندگی شهید از زبان برادرش علی

برادر شهیدم مصطفی در سال 1342 شمسی در خانواده ای نسبتا فقیر و مذهبی در قریه چهار بیشه از توابع شهرستان میشان فارس چشم به جهان گشود .

در اثر فقر شدید از آنجا به بندر گناوه آمدیم و او كه بچه ای تیز هوش و خوش ذوق و با استعداد بود ، كلاسهای اول ابتدائی تا سوم نظری را در این شهر با موفقیت كامل پشت سر گذاشت . و اولیاء مدرسه از او راضی و خرسند بودند .

از نظر خصوصیات اخلاقی ، او بچه ای خوش خلق و خوش برخورد و حلیم و بردبار و با حوصله و پشت كار و مقاومی بود و هر كس كه به نحوی با او در تماس بوده از او بجز خوبی و خوشرویی و خوش رفتاری چیزی ندیده

و چون در یك خانواده مذهبی بزرگ شده بود لذا تعصب مذهبی شدیدی هم داشت و به روحانیت متعهد و مبارز عشق می ورزید و لذا خیلی دوست داشت كه طلبه شود

و به همین خاطر در تابستان سال ۱۳۵۲ به قم آمد و در مدرسه آیه الله گلپایگانی به فراگیری دروس طلبگی پرداخت و در خلال درس روایاتی هم از اهل بیت عصمت و طهارت را از بر می نمود و دوستانی كه به او درس می گفتند از استعداد و حافظه او تمجید می نمودند .

در آغاز سال تحصیلی دوباره به گناوه مراجعه و به ادامه تحصیل پرداخت و هر تابستان برای كسب معارف اسلامی به قم می آمد .
وقتی كه این حقیر در ۱۵ خرداد سال ۱۳۵۴ در فیضیه بوسیله دژخیمان شاه دستگیر و زندانی شدم او مرتب ماهی یك بار از گناوه به تهران به ملاقاتم می آمد و از نزدیك ظلم و ستم شاهنشاهی را لمس می نمود

و از همان روزها مبارزات او بر علیه رژیم سر سپرده پهلوی شروع شد و هر وقت كه به ملاقاتم می‌آمد خبر های روز ، و بیرون از زندان را بشكل خاصی به من می‌رساند و كتابهایی را كه صلاح می دانستم به او معرفی می نمودم او با اشتیاق تمام آن كتابها را مطالعه و در دیدار بعدی خلاصه‌اش را برایم تعریف می كرد .

هر قدر كه ذهنش بازتر می شد و مطالعاتش وسعت پیدا می كرد علاقه اش به اسلام عزیز بیشتر می شد و در انقلاب نیز فعالانه در تظاهرات و مبارزات علیه رژیم فاسد پهلوی شركت می نمود .

و در كمیته انقلاب اسلامی برای حفاظت از شهر و مبارزه با قاچاقچیان حرفه ای خدمت می كرد و شبها ، یا به خانه نمی‌آمد و یا اگر هم می آمد دیر وقت با تنی خسته و كوفته آمده و با كمی استراحت باز بر سر كار خود باز می گشت .
و در اثر كم خوابی و خستگی مفرط مدتی هم مریض شد كه او را برای معالجه به تهران بردم .

او در طول انقلاب هیچ وقت در كشمكش های سیاسی گروهكها داخل نشد بلكه با دقت كامل از كنار همه می گذشت . و بارها به قم آمده و از نزدیك راه و روش سیاست بازان دروغین را تماشا می كرد ،

حتی زمانیكه بیشتر مردم به بنی صدر رای دادند او به كاندیدای حوزه علمیه رای داد و می گفت بنی صدر لیاقت پست ریاست جمهوری را ندارد چرا كه مردی متكبر و سازشكار است .

و موقعی كه جنگ تحمیلی از طرف عراق نوكر سر سپرده آمریكا علیه ایران انقلابی و اسلامی شروع شد او داوطلبانه در عملیات آزاد سازی بُستان شركت كرد و بعد از عملیات به قم آمد ، در حالیكه همه فكر و ذكرش اسلام و شهادت و انقلاب اسلامی بود .
اعمال عبادی خود را در اول وقت شرعی انجام می داد و برای امام زمان و رزمندگان و امام امت دعا می كرد . و هر چهار شنبه به مسجد جمكران می‌رفت و آنجا با معشوق خود راز و نیاز می نمود

و همیشه به ما توصیه می كرد كه امام و رزمندگان اسلام را از دعای خیر فراموش نكنید . او همیشه از شهادت حرف می زد ، به من می گفت علی من عاشق شهادتم می خواهم بروم و شهید بشوم چرا كه این دنیا برایم زندان است . خیلی دلم از این دنیا تنگ و گرفته شده است .

و در پی اعلامیه سپاه پاسداران بمنظور شركت در جبهه‌ها او فورا از قم به گناوه رفت و از آنجا به شیراز و از شیراز به جبهه های جنگ حق علیه باطل شركت نمود
و در عملیات فتح المبین در دوم فروردین سال شصت و یک با عده ای از یاران با وفا و با تقوایش در جبهه شوش هنگامیكه برای حمله به بعثی‌های كافر به سنگرهای آنها نزدیك می شدند در اثر منفجر شدن مین منور ، عراقی‌ها از آمدن آنان آگاه شده آنها را به رگبار بسته که همگی بجز چند نفری بقیه به فیض شهادت نائل شدند .

پیکر مطهر این عزیزان بمدت سه شبانه روز در زیر گرمای سوزان و شدید خوزستان بر روی زمین افتاده بود .

و بعد از پاكسازی آن حوالی از لوث وجود بعثی‌های كافر یكی از دوستان بسیار صمیمی او بنام حسین رستمی برای آگاهی از حال دوستان به محلی كه مصطفی و یاران او رفته بودند می رود

و بعد از كمی جستجو و تفحص پیکر پاك مصطفی و یاران قهرمانش را كه مانند گلهای بهاری بر روی زمین پر پر شده بودند می بیند و بعد از تاثر شدید همگی را شناسائی كرده و پیکر مصطفی را به كمك یک رزمنده دیگر چند كیلومتر بر دوش می گیرد و به آمبولانس تحویل می دهد .

و بدین وسیله بهار عمر این قربانی فی سبیل الله به پایان می رسد .

درود فراوان بر روان شهیدان به خون خفته اسلام ، و سلام بر رهبر كبیر و بت شكن دوران ، خمینی بزرگ .

روحش شاد و راهش كه همان راه اسلام و امام است پر رهرو باد.

لینک کوتاه : https://aflakeyan.com/?p=2089

نوشته های مشابه

ثبت دیدگاه

مجموع دیدگاهها : 0در انتظار بررسی : 0انتشار یافته : 0